دلش از همه آدم های دنیا پر بود
نمی.. نمیدانست دقیقا چرا
انگار نشدن ونرسیدن او را چنان خسته کرده بود که همه را مقصر میدید
_دفتر یادداشت من دیوانه _
_یاد داشت یک_
بله جناب سعدی میفرماید که
دل وجان به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
بین خطوط (:
بله جناب سعدی میفرماید که دل وجان به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور من
والا همه عالم فهمیدن منظورش کیه جز اونی که باید
بعضی وقت ها فکر میکنم اگر همچنان برای آدمایی که دوسشون داریم مینوشتیم همه چیز قوی تر بود
موندن ها پر رنگ تر
و نجات ها اثر بخش تر میشدن
عجیبه که معدود آدم هایی میشناسیم که عاشق قلم هستن در حالی که کافیه یک بار سر جوهری قلم به کاغذی بخوره تا جادوی عمقش رو بریزه روی کاغذ و تار و پود تشنه اش رو با قیر ِجوهر سیراب کنه
صدا مشتاق شنیدنه و گاهی برای شنیده شدن فریاد میشه گاهی سکوت
اما کلمه ها سمفونی عجیبی از همه اینها هستن
در عین اینکه فریاد میزنند متین و با وقار شاخه میپیچند دور قلب آدمیزاد
و هیچ چیز جز کلمات نمیتونن قلب رو به خوبی بِکِشن
یا به آغوش
یا به خنجر(:
_عماد_
چه بگویم رفته ای ؟ خاطر مایی تو هنوز
دوری اما چه کنم وصله به جانی تو هنوز
_عماد _
هدایت شده از tدیگر tنمیشود
چه کنم این دل غمزده از توخبر نگیرد
عشق مگر بازیست با ندیدن آرام بگیرد؟
شاید در دنیایی دیگر او منتظرش بماند
شاید او درست مثل خودش پنهانی دوستش داشته باشد (:
شاید او هم مخفیانه برایش اشکمیریخت
شاید ...شاید
شاید نباید زندگی اش را بر اساس شاید ها بچیند اما
این شاید ها شدند تمام قوتش برای ادامه زندگی!
این شاید ها مثل پوست خشک زخم زمان کندنشان فرارسیده اما نه!
این شاید ها برایش دلیل بودند
نور بودند
تنفس و بال و پرواز بودند (:
_عماد_