جزئیات همیشه زیبان،گل تازه جوانه زده،گلای رو چادر رنگی،طرحپرده ها،رنگ حاشیه ی قاب عکس، گلای مصنوعی و بنفش خونه یمامان بزرگم:).
به گذشته نگاه میکنم،به اشتباهات فجیحم، راستش را بخواهی بدانی، گذشته ای وجود ندارد.لحظه ی قبل که متن را با انگشتانم مینوشتم نیز گذشته ی شوممن است،گذشته ی پر از اشتباه من.
باخود فکرمیکنم آیا کسی هم مانند من هر نفسش که میدمد درحال خراب کردن چیزی ست؟درحال به جوی آب ریختن خود و آنچه میتوانست تمام عمر داشته باشد؟
به راستی این حماقت اذیت کننده ترین چیزی است که ادراک کرده ام اما افسوس که ادراک کمکی به تغییرش در من نخواهد کرد.
پرسید حضورش به چه ماند؟
گفتم: به شنیدن صدای آدمی که در غربت، به زبان مادریت سخن بگوید.