به گذشته نگاه میکنم،به اشتباهات فجیحم، راستش را بخواهی بدانی، گذشته ای وجود ندارد.لحظه ی قبل که متن را با انگشتانم مینوشتم نیز گذشته ی شوممن است،گذشته ی پر از اشتباه من.
باخود فکرمیکنم آیا کسی هم مانند من هر نفسش که میدمد درحال خراب کردن چیزی ست؟درحال به جوی آب ریختن خود و آنچه میتوانست تمام عمر داشته باشد؟
به راستی این حماقت اذیت کننده ترین چیزی است که ادراک کرده ام اما افسوس که ادراک کمکی به تغییرش در من نخواهد کرد.
پرسید حضورش به چه ماند؟
گفتم: به شنیدن صدای آدمی که در غربت، به زبان مادریت سخن بگوید.
میدونم یه روز برات رومیزی سفید میندازم و گلا رو با دقت توی گلدون جدیدمون مرتب میکنم و شمعایی که تازه خریدیو روشن میکنم و بشقابای گلداری که من انتخاب کردم و با دقت از آب چکون میارم و گوجه ها رو خرد میکنم.
تا دستاتو بشوری و بیای نمکدون و پنیر و روی میز میزارم و منتظرت میمونم،انقدر منتظر میمونم تا یادم میاد تو ،توی این خونه نیستی ،توی خونه ی خودتم توی جایی از این شهر نیستی ،یادم میاد بودنت یه خوابه ،یه خوابی که واقعی شدنش محاله،دیگه نه گوجه و پنیرمو میخورم نه ویگن پخش میکنم،فقط دوباره میشینم و یک بار دیگه به تصویر خیالیت فکرمیکنم.
Saba