میدونم یه روز برات رومیزی سفید میندازم و گلا رو با دقت توی گلدون جدیدمون مرتب میکنم و شمعایی که تازه خریدیو روشن میکنم و بشقابای گلداری که من انتخاب کردم و با دقت از آب چکون میارم و گوجه ها رو خرد میکنم.
تا دستاتو بشوری و بیای نمکدون و پنیر و روی میز میزارم و منتظرت میمونم،انقدر منتظر میمونم تا یادم میاد تو ،توی این خونه نیستی ،توی خونه ی خودتم توی جایی از این شهر نیستی ،یادم میاد بودنت یه خوابه ،یه خوابی که واقعی شدنش محاله،دیگه نه گوجه و پنیرمو میخورم نه ویگن پخش میکنم،فقط دوباره میشینم و یک بار دیگه به تصویر خیالیت فکرمیکنم.
Saba
زود دیر میشه،زود از روی صندلی آشپزخونه پرکشید و رفت،از مرگ میترسید،نفس هارو مجبور میکرد به اومدن و رفتن،عاشق زندگی بود،در حین مریضی حواسش به عطر و بو غذا،خراب شدن میز عسلی و سریالای تلویزیون بود،تو اوج محدودیت غذایی دلش خوراکی میخواست عین بچه کوچیکا.
عاشق نودل و پفک بود،تولد ۷۰ سالگیش براش کلی نودل خریدم.
همیشه شعر میگفت قصه میگفت ، خاطره ی کوتاه کردن موهای خودشو خواهراشو وقتی رفته بودن عروسی برام تعریف میکرد.
موهامو میبافت و میگفت برام اسپند دود کنن،این بار آخری وقتی نفساش خسته و آماده ی سفر بودن فقط من بالای سرش نشستم،صبر کردم ،همراه باهاش جون دادم وقتی که بیدارشد خیلی ذوق کرد وقتی دید دو سه ساعت خودم بالاسرش وایسادم خیلی خوشحال شد،خیلی قربون صدقم رفت،قند بود که تو دل من آب میشد ،اخه بابای مامانم،داداشش بود،(مامان بابام فامیلن)و منم تاحالا بابابزرگمو ندیده بودم،انگار مامان بزرگم برام هردوتاشون بود،عکس مامانمو و خالم و بابابزرگم همیشه بالای سرش بود،اون برام به جز اینکه مامانِ بابام بود،همه چیزم بود.
بین این همه نوه و جمعیت همیشگی و زیاد نتونستم خیلی ازش یاد بگیرم و براش وقت بزارم ولی صورت مهربونش و اونوحشت روزای آخرش از مرگ ،یادم نمیره،براش مهم نبود مرگ چیه بعد از مرگ چی میشه شایدم از مرگ نمیترسید،اون فقط از اینکه دیگه زندگی نکنه میترسید چون عاشق زندگی بود.
به یاد اون روزای قشنگ که خونتون به اندازه ی امروز غم زده و عجیب نبود ،به یاد اون روزایی که هم تو سالم بودی هم بابابزرگ ولی امروز بابابزرگم نفساش سخت درمیاد،تموم امیدشم به توعه،به تویی که باهاش دعوا میکردیا ولی ته تهش از همه شوهر ذلیل تر بودی.