پرسید حضورش به چه ماند؟
گفتم: به شنیدن صدای آدمی که در غربت، به زبان مادریت سخن بگوید.
میدونم یه روز برات رومیزی سفید میندازم و گلا رو با دقت توی گلدون جدیدمون مرتب میکنم و شمعایی که تازه خریدیو روشن میکنم و بشقابای گلداری که من انتخاب کردم و با دقت از آب چکون میارم و گوجه ها رو خرد میکنم.
تا دستاتو بشوری و بیای نمکدون و پنیر و روی میز میزارم و منتظرت میمونم،انقدر منتظر میمونم تا یادم میاد تو ،توی این خونه نیستی ،توی خونه ی خودتم توی جایی از این شهر نیستی ،یادم میاد بودنت یه خوابه ،یه خوابی که واقعی شدنش محاله،دیگه نه گوجه و پنیرمو میخورم نه ویگن پخش میکنم،فقط دوباره میشینم و یک بار دیگه به تصویر خیالیت فکرمیکنم.
Saba