به خدا من اگر مسئول مملکتی میشدم به جای راه انداختن مراکز مشاوره، اول یک مرکز چگونه تفکر کنیم تا خوش بخت زندگی کنیم راه میانداختم. آدم ها باید یاد بگیرند فکر کنند. تا بتوانند برای زندگی خودشان، در شرایط خودشان، با امکانات و توانمندیهای خودشان راه حل پیدا کنند. ولی حالا من اینجا نشسته ام. نه مسئولم، نه هیچ :)
تنهای بشر تمامی ندارد.
بیشترین دوست را داشته باشد، باز هم لحظه هایی دارد که هیچ کس را ندارد. این بد است یا خوب؟
خودم تند تند اعتراف میکنم که گاه گاهی خوب است. شلوغی زیاد دور و بر آدم غفلت می آورد. خودت را گم میکنی. غريبه می شوی با روح و فکرت.
زندگی هم که همیشه بر یک مدار دائمی نمیچرخد. گاهی چنان شادی که نمیدانی چه کنی و گاهی درهم فشرده ای؛
ما نمیتونیم فرمان زندگی کسی رو دست بگیریم. فقط میتونیم تابلوی راهنمای مسیرش باشیم.
سخت ترین کار تو عالم رفع اتهامِ. مخصوصا اگر حرفی که درباره ات میزنند صد درصد غلط باشه. باید خیلی تلاش کنی تا رفع اتهام کنی. تازه بعدش متوجه میشی که ذهن هایی که نسبت به تو خراب شده اند همان طور خراب باقی می ماند...
گاهی پناهت میشود یک دیوار؛ که سردی و بی تحرکیاش نشانهی بی پناهی خودش هم هست، گاهی می شود یک انسانی مثل خودت که بيچاره به وقت گرفتاری تو را فراموش میکند و خودش دنبال پناهی میگردد و گاهی هم میشود یک امام :)
اصولا آدم ها خیلی خودشون رو قبول دارند. فکر خودشون، ایدهی خودشون، کار خودشون.
حرف خودشون، برنامهی خودشون، مشکل خودشون، دست پخت خودشون، قيافه و تیپ خودشون، مدرک خودشون.
بعد از این خودِ خر سوارشون که حاضر هم نيستند یک کم، یه ذره روش فکر کنند و کوتاه بیان و نقدی بپذيرند می رسند به کجا؟ به... اگه گفتی؟
به خودشیفتگی! آفرین!
دو زار قيافه نداره، کلی به خودش ور میره.
صاف صاف راه میره توقع هم داره همه که از بغلش رد میشن بگن عروسک :/
دو زار فکرش نمی ارزه، ایدهش دزدیه، کارش یه درد عمهش میخوره، رفته جای سِمت ریاست نشسته. چند نفرم مقابلش دولا و راست میشند...
اوه دیگه هیچی.
از شهرستان ساکن تهرانِ بی در و پیکر شده، از دماع فیل افتاده انگار. به این ها میگن چی؟ خودشیفته.!
من محتاج کسی هستم که مرا بیشتر از خودم بخواهد.
خواسته و نیازش و منافعش در میان نباشد.
محتاج کسی هستم تا مرا در آغوش محبت خودش طوری غرق کند که همهی عقده های وجودم باز شود.
من دستان کسی را طلب میکنم که وقتی دستم را میگیرد،
بدانم که می توانم با نور وجود او سالهای سال راحت حرکت کنم.
نه به درهای بیفتم نه به کوهی برخورد کنم و نه از مقابل و پشت سرم تصادفی رخ بدهد.
وجودش بر تمام زندگی ام سایه بیندازد و مرا همراه خودش تا فرا آبادی ها ببرد.
وجودی ماورایی میخواهم.
دنبال کسی میگردم که وقتی دستم را از دستش در می آورم و دوباره پیدایم میکند بر من نتازد.
آن قدر من را به خاطر خودم بخواهد که هر وقت به سراغش رفتم، حتی بعد از هزاران خطا و دوری کردنهای مدامم باز هم به من لبخند محبت بزند.
و کسی که مرا دیوانه نداند و بی خود متهمم نکند.
والا همهی انسانها دچار خودخواهی هستن. منم هستم.
وقتی میگم میخوام بخوابم همه ساکت باشید، یا این غذا رو نمیخوام فلان غذا رو درست کنید.
وقتی طرف اینقدر خودخواهه که میگه من میخوام برم خارج برای درس خوندن و زندگی، چون اونجا پیشرفت و امکانات و کوفت و زهرمار دارند که ایران نداره. عین خودخواهیه. چون اگه خودخواه نیست که آسایش خودش مهم باشه، باید بمونه و یا بره و برگرده به کار و مردمش خدمت کنه؛ نه اینکه استعدادشو خرج دیگران کنه که چی؟ که تحویل میگیرند و آسایشم فرداهمه. این خودشیفتگی که خودمحوری و خرفتی و عین خریته. گندم کشورت رو بخوری و سرمایه بشی برای دشمنات!
|•تَنَفُسـ•|
والا همهی انسانها دچار خودخواهی هستن. منم هستم. وقتی میگم میخوام بخوابم همه ساکت باشید، یا این غذ
بشر به خاطر آنکه نمیخواهد دست از خودخواهی اش بردارد حاضر است همهی چيزهای سر راهش را قلع و قمع کند.
|•تَنَفُسـ•|
بشر به خاطر آنکه نمیخواهد دست از خودخواهی اش بردارد حاضر است همهی چيزهای سر راهش را قلع و قمع کند.
خودخواهی بد هم نیست. چون اگر خودخواه نباشی دنبال رشد خودت نمیری. دنبال اینکه خوب بشی و اشتباهاتت رو جبران کنی. زندگی با اشتباهات زیاد، خراب میشه. کاش همهی آدم ها کمی خودخواه بودن، اونوقت اینقدر راحت زندگیشونو به باد نمیدادن.
فقط باید مواظب بود خودخواهی رشد سرطانی نکنه. اصل نشه. اونوقت آدم متوهّم میشه فکر میکنه میتونه جای خدا بشینه دنیا رو اداره کنه. من مطمئنم شما خودتون رو جای خدا نمیخواید. خودتون را برای خدا میخواید.