|•تَنَفُسـ•|
والا همهی انسانها دچار خودخواهی هستن. منم هستم. وقتی میگم میخوام بخوابم همه ساکت باشید، یا این غذ
بشر به خاطر آنکه نمیخواهد دست از خودخواهی اش بردارد حاضر است همهی چيزهای سر راهش را قلع و قمع کند.
|•تَنَفُسـ•|
بشر به خاطر آنکه نمیخواهد دست از خودخواهی اش بردارد حاضر است همهی چيزهای سر راهش را قلع و قمع کند.
خودخواهی بد هم نیست. چون اگر خودخواه نباشی دنبال رشد خودت نمیری. دنبال اینکه خوب بشی و اشتباهاتت رو جبران کنی. زندگی با اشتباهات زیاد، خراب میشه. کاش همهی آدم ها کمی خودخواه بودن، اونوقت اینقدر راحت زندگیشونو به باد نمیدادن.
فقط باید مواظب بود خودخواهی رشد سرطانی نکنه. اصل نشه. اونوقت آدم متوهّم میشه فکر میکنه میتونه جای خدا بشینه دنیا رو اداره کنه. من مطمئنم شما خودتون رو جای خدا نمیخواید. خودتون را برای خدا میخواید.
حس میکنم که میتوانم قد بکشم، بلند بالا بشوم فقط باید برای همیشه زیر سایهی یک <او>یی بمانم که راه را نشانم بدهد. دست گیری کند به وقت لغزیدن، پاک کند به هنگام آلوده شدن و مرا مثل خودش کند. آنوقت دیگر آینهی صاف و صیقلی وجودم را میشود هزار تکه کرد و در درودیوار و سقف حرم گذاشت. هر قطعه ام تکثیر نور میکند. چون امام من متجلی ست.
تولدت مبارک آقا جان امام رضا:)))♥️🌱
دلم میخواهد مثل شازدهکوچولو، ساکن یکی از همین ستارهها بشوم تا تکلیف زندگی ام دست خودم باشد. دور از مدل و اجبار انسانها، هر طور که صلاح میدانم و درست است زندگی کنم. البته به شرطی که مثل آدمهای شازدهکوچولو همه راست بگویند که دارند چه غلطی میکنند. آن وقت من جوگیر دورغ ها نمیشوم.
_کنار اومدن با حقيقت گاهی سخت میشه. چون خیلی وقتها باید تلخی و سختیها رو قبول کنی. باید بیخیال بعضی علاقهها و سلیقههات بشی؛ اما کنار گذاشتن اصلها و ارزشها به خاطر شرایط تحمیلی جامعه و افکار و حرفههای مردم هم درست نیست.
درست میگوید، ولی کار سختی است مخالف جریان آب شنا کردن. وقتی تعداد زیادی از مردم مثل تو فکر نمیکنند و حتی افکارت را هم مسخره میکنند، پایبند بودن به اصل ها، توان و فکر زیاد میخواهد.
هر قدر لباس های ما پر از تصاویر کارتن های خارجی و شلوغ و اعصاب به هم ریز و حروف انگلیسی است، اونجا طبق قوانین روانشناسی، ساده و خوش رنگ است.
آخر آن ها مورد تهاجم اسلام قرار نگرفتهاند و این ما هستیم که مورد هجوم فرهنگ غلط نوشته و اختصاصی آمریکایی برای خراب و فاسد شدن قرار داریم. ما باید خراب شویم، چون اگر سالم بمانیم همهي دنیا رو آبادی مسلمانی میبخشیم.
آدم تا بچه است حوصله نداره تنهایی بازی کنه، دنبال یه دوست میگرده تا بازیش رو شور و هیجان بده. یه دوستی که زیاد هم اهل دعوا و تنش نباشه. وقتی نوجون میشه بازی اصالتا هست، اما دلش یه دوست همراه میخواد تا حرفایی که ذهنشو پر کرده و محبت ها و رنج هایی رو که توی دلش جا گرفته با اون تقسیم کنه. دوستی که خیلی نفی و ردش نکنه. جوون که میشه می بینه زندگی نه بازیه و نه دغدغههایی که با چند ساعت رفیق بازی تموم شه. زندگی یه مسیره که تویه مدت زمان باید طی بشه. مسیرشم خیلی مبهمه. ظاهرا برنامه ریزی برای یه مدت طولانی، چه درسی، چه کاری، چه جسمی... اما واقعیتش اینه که وقتی نمیدونی فردا زندهای یا نه، ابهام زندگی نگهت میداره...
زمان تو را همراه خودش میبرد چه بخواهی چه نخواهی. هر چند می توانی تنظیمش کنی و این تنظیم بسته به دست تو، به فکر تو، به تلاش توست. من مجبورم که روحیات جوانی ام را داشته باشم، اما می خواهم این روحیات را در قالبی بریزم که زیباتر از آن نباشد.
انسان مجبورِ مختار است که باید تلاش کند در فصل بهار و زمین حاصلخیز و سرسبزش بتازد، وگرنه دچار کویری می شود پر از برهوت. با روزهای سوزاننده و شبهای منجمد کننده اش و می سوزد و خاکستر می شود ما بر باد می رود.
دوست دارم بخوابم ساعتها؛ اما دنیا افتاده روی دور تندش. منتظر من هم نمی ماند. نمیدانم قبلاً هم به همین سرعت میگذشت یانه. خوب که زیر و رو می کنم می بينيم گذر زمان ثابت است و آن هم طبق سنت خودش دور تند تند تند، ولی این که من در آن حس های متفاوت دارم، دقیقا به خاطر همین حال و هوای خودم است که یک ساعتش کش می آید به اندازهی ده ساعت؛ و گاهی مثل حالا چنان تند می گذرد که حد ندارد.
زندگی یک رنگ نیست. چهار گوش هم نیست. دایره است.
قوس و قزح دلربایی داره. بین فضای آفتابی و بارانی محشری است.
اما همهی رنگهای زندگی مثل رنگین کمان روشن نیست. بعضی وقت ها رنگ تیره هم داره.
اما وسعت رنگین کمان رو داره. از این سر دنیا تا اون سر دنیا کشیده میشه. هرکسی میتونه قلمو برداره و بالا پایین رنگ ها رنگ مورد علاقهی خودش رو بزنه. از وسعتش استفاده کنه. دلیلی نداره که در فضای کوچکی، خودش رو مجبور و محصور کنه و بعد هم غصه بخوره.
خیلی وقتها میشه یکی قلمو دست میگیره و بالا و پایین رنگین کمون زندگی رو رنگی میزنه که خودش می خواد. تو هم مجبور میشی تحمل کنی.
هر وقت کسی اجباری رنگی به رنگین کمانت اضافه کرد، منفعل نگاهش نکن، یک تدبیری به خرج بده تا قوس و قزحش رو، جای اون رو، میزان رنگش رو و ترکیب بالا و پایینش رو خودت انتخاب کنی. منظورم اینه که در عین هر اجباری یک زاویه هایی اختیاری هم بازه بستگی به خود آدم داره.
_اما من همه رنگ هایش را دوست ندارم.
تمام معادله های معمول را به هم میزنید.
_معادله ها رو آدمها خودشون می نویسن و بعد هم به جامعه تحمیل می کنن.
مهم اینه که آدم خودش مجهول معادله قرار نگیره.
پیش خودم فکر می کنم که همهی انسانها هم معلوماند، هم مجهول. میشود با معلومات به راحتی حل مجهول کرد. فقط متحیرم از جنگ و دعواهایی که کار راحت رو سخت میکنه.