؛
باران می بارد...
بلاخره دوباره آسمان میبارد...
حداقل زیر یک آسمانیم
حتما تو هم صدای قطره های باران را میشنوی...
حتما تو نیز دستانت را از پنجره اتاقت زیر باران میگیری....
حتما تو هم وقتی باران می آید دعا میخوانی...
ای کاش چترت را ببندی..
و بدون چتر به باران بزنی...
#طنینهور
@TANINEHOOR
.
فی السماء، الجَنَّه
و فی الارض،ِ اُمی....
در آسمان، بهشت
و در زمین، مادرم...
#عربیات
#لاادری
#مادر
#طنینِهور
@TANINEHOOR
.
" السلام علی امی،
اوّل الاوطان و آخِر المنافی."
سلام بر مادرم،
اولین وطن و آخرین تبعیدگاه.
#مادر
#محمود_درویش
#عربیات
#طنینِهور
@TANINEHOOR
هدایت شده از طنینِ هور
.
کاش میتونستم الان برم کنارِ خودِ پارسالم
بهش بگم انقدر اذیت نکن خودتو
انقدر عذاب نکش
غصه نخور
غمگین نباش
یه روزی میاد که این درد تموم شده
یا خیلی کمرنگ شده
نشدن و نرسیدن یا شدن و رسیدن هیچ اتفاقِ خاصی نیست
مهم حالِ خوبِ امروز توعه ✨
#طنینهور
@TANINEHOOR
؛
السلام علی الامامِ الرئوفِ الذیِ ولایتَهُ کهفٌ لِلأنام...
در بارگاه امام رئوف نائب الزیاره همه شما هستم...
#طنینِهور
@TANINEHOOR
؛
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش ها که ازین دست می نگارندم
کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم
#هوشنگ_ابتهاج
#طنینِهور
@TANINEHOOR
؛
آره
بیام اینجا بنویسم که کی بخونه؟!
از حرفای دِل بگم که کی بدونه؟!
توی این بازارِ کساد حرف حق،
توی این بازار کساد راستی و صداقت..
کی دیگه دنبال حرفِ دله؟!
آره
همه دنبال سود و زیانن
همه دنبال این هستن که دو دو تا بشه چارتا؛
مثل ما نیستن که دو دو تاشون چهارتا هم نشد ، بگن فداسرت...
هر کسی پیِ حساب کتاب بازارِ دو روزه اشه
دل آدم هم میگیره
ولی خب حکایت همون حکایته دیگه
از دل بگیم که کی بخونه؟!
#طنینِهور
@TANINEHOOR
طنینِ هور
؛ روز های اولِ شهریور است، اما پاییز در هوا بیداد میکند... نیم ساعتی میشود که اذان مغرب را گفته ا
؛
روز های زیادی گذشته اند
واقعیت ها آمده اند و حقیقت ها را با خودشان برده اند
غروبِ نیمه ی ماه رمضان است
مامان پوران طبق رسم هر ساله اش همه را برای افطاری دعوت کرده است
هوا دارد به گرگ و میشِ غروب نزدیک میشود
ما ، یعنی جمعی از نوه ها و بچه ها، سفره ی بزرگ و به طول و درازای قدیمی را که گل های ریز گلبهی با برگ های سبز یشمی دارد
توی حیاطِ باصفای مامان پوران پهن کرده ایم،
زیر آبشاری ها و درختِ یاسِ یاسی رنگ...
زیرِ هجومِ عطرِ غنچه های گل محمدیِ رونده،
کنار حوض کوچک آبی که دوتا از ماهی های عید هنوز درونِ آن به تداومِ حیات سلام میدهند
ربنا دارد پخش میشود
ماه کامل است و به وسط رسیده است..!
من ماه را از کنار سفره ی افطار، از زیرِ عطرِ آبشاری ها دارم تماشا میکنم
مدت ها
آبستنِ رازی بوده ام
آبستنِ دردی... انتظاری...
در تنگاتنگِ نبردی...
آری من
در نبرد عشق و منطق باخته ام!
اما کدام را به کدام باخته ام ؟!
وااایِ من!
من عشق را به منطق باخته ام...
من حیاتِ روح را
من حیات قلب را
من سرّ تمامِ جهان را
من نبض تمام رگ ها را؛
به عقل باخته ام...
انگار همه چیزم را باخته ام...
آه از دلِ پر دردم...
اکنون دانه به دانه دلم را فارغ میکنم
من کاسه های کوچکِ شله زرد را توی سفره، زمین میگذارم
و همراه اش انگار تمام آن شیرینی های انتظار را....
من دیس های برنج را توی سفره روی زمین میگذارم
و همراهش بارنج کسی را که در اعماقِ قلبم نشسته بود
که قلبم خانه او بود را
بیرون می اندازم
آه که چه رنجی دارد آه...
...
...
...
اذان میشود....!!
سفره چیده شده...
همه در تکاپو...
چند نفر وضو میگیرند
چند نفر به صلاة ایستاده اند
عده ای با خرما روزه شان را باز میکنند
چند نفر از زن ها هنوز توی آشپزخانه در گیر و دارِ کم و کاستی های سفره اند
بچه ها سر سفره نشسته اند و به کاسه های شله زرد و بشقاب های بامیه رحم نکرده اند...
...
...
...
و من؛
زیرِ نورِ ماهِ شبِ چارده
رو به آسمان
کنارِ جریانِ اذان در رگ هایم
دستانم را با پنج انگشت به درون قلبم میبرم
به آن عمقِ عمق،
و کسی را با تمامِ توانِ باقی مانده از آن نبرد،
از عمیق ترین لایه های دِل بیرون میکشم...
دستانم را به آسمان میبرم و میگویم:
خدایا این بنده ات هم برای خودت
و تمام میشود
و فارغ میشوم
از آن انتظار
از آن دوست داشتن
از آن نزدیک شدن به تکدیِ روح
و من رها
با دِلی خالی از هرچیز!
آری زمان میگذرد
و دارایی هایمان را باخود میبرد
وای از آن روز
که دارایی های ارزشمندمان را ببرد...
من هم دهانم را به شیرینیِ خرما باز میکنم،
و روزه ام را، افطار....
#خاطره_های_از_دل_بر_آمده
#سارا_سعیدی
#از_رها_کردن
#طنینهور
@TANINEHOOR
در این شبها
دلهاتان
خالی از کینه
خالی از خشم
خالی از غم باد...
سبکبال چونان قلندر و عیار
سبکبال همچون باد های بهار...
التماسِ دعا...
#طنینهور
@TANINEHOOR