eitaa logo
طنزیف 🎒
1.6هزار دنبال‌کننده
22.2هزار عکس
12.8هزار ویدیو
32 فایل
مجله تفریحی سرگرمی خبری و فرهنگی اجتماعی با چاشنی طنز با طنزیف غصه هاتونو پاک کنید تنظیف=پاک کردن ، پاکیزه ساختن ⛔️تبلیغ و تبادل نداریم ارتباط با مدیر https://abzarek.ir/service-p/msg/4321309
مشاهده در ایتا
دانلود
‌"دردها و رنج‌ها جزئی از زندگی هستند و باید پذیرفتشون" فلسفه هنر «کینتسوگی» در ژاپن همینه قطعات شکسته ظرف سفالی یا سرامیکی با ماده‌ای از طلا دوباره چسبانده میشه و حتی از اولش هم زیباتر و ارزشمندتر میشه حکایتِ تجربه‌های تلخ و سختیه که از ما آدم قوی‌تری می‌سازه...‌ 🆔 @tanzyf ♨️
تصاویری از شدت برخورد ترکش‌های حادثه تروریستی امروز در کرمان! 🆔 @tanzyf ♨️
🖤 حاجی… 🆔 @tanzyf ♨️
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغض و گریه المیرا شریفی مقدم روی آنتن زنده صداوسیما هنگام اعلام خبر شهادت هموطنان درگلزار شهدای کرمان 🆔 @tanzyf ♨️
مادر نمیدانست آخرین بار است که دردانه‌ش را به آغوش کشیده.💔 🆔 @tanzyf ♨️
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آلسیو بوشی یه طراح جواهر معروفه که این انگشتر رو با الهام از مسجد جامع عباسی اصفهان و سماع صوفیان طراحی کرده. بی‌اندازه زیباست.... 🆔 @tanzyf ♨️
طنزیف 🎒
بغض و گریه المیرا شریفی مقدم روی آنتن زنده صداوسیما هنگام اعلام خبر شهادت هموطنان درگلزار شهدای کرما
🔻تعداد دقیق شهدای حادثه تروریستی کرمان ۹۵ نفر است 🔹 به گفته‌ی مسئولین علت بیشتر اعلام‌ شدن آمار این بود که نام برخی به اشتباه ۲ بار ثبت شده بود. 🆔 @tanzyf ♨️
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جلو در بیمارستان باهنر کرمان بلندگو بیمارستان داره اعلام میکنه نامعلوم ۵ ساله… نامعلوم ۷ ساله… نامعلوم ۲۲ ساله… چقدر غریبونه.... چقدر تلخ و سخت💔 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🆔 @tanzyf ♨️
🔅 ✍️ بیشتر هوای همدیگر را داشته باشیم 🔹آثار گچ روی ناخن‌های مرد کارگر مشخص بود و دخترکش از اینکه مادرش پسری حامله است، خوشحال بود، ولی پدر در اعماق نگاهش غمی پنهان بود و لبخندی دروغین بر لب داشت. 🔸مادر دختر چند تکه لباس پسرانه ارزان برداشته بود و دخترک تندتند اجناس گران‌قیمت را روی پیشخوان مغازه می‌گذاشت. 🔹مادر دوباره آن‌ها را سر جای خود می‌گذاشت و می‌گفت: دخترم این‌ها را آقای فروشنده برای بچه‌های خودش آورده است. 🔸دختر در جواب مادرش گفت: پس چرا به خانه‌اش نمی‌برد؟ 🔹من هم به‌عنوان فروشنده از اینکه اجناسم را می‌فروشم باید خوشحال می‌بودم ولی ناراحت بودم و پدرومادر نگران و دخترک خوشحال را یکی‌یکی نگاه می‌کردم. این وسط فقط آن دخترک خوشحال بود. 🔸چه کسی یا چه چیزی باعث نگرانی این پدرومادر شده بود؟ آیا باید این پدرومادری که خدا داشت به آن‌ها فرزندی دیگر می‌داد، نباید خوشحال می‌بودند؟ 🔹یک نایلون روی میز گذاشتم تا مادر زودتر سروته کار را جمع کند. چند تکه لباس را در نایلون گذاشتم. 🔸مرد رو به من گفت: چقدر شد عمو؟ 🔹گفتم: قابل شما را ندارد. ۱۵٠هزار تومان. 🔸مرد کارت بانکی‌اش را داد و گفت: ان‌شاءالله که داخلش چیزی مانده باشد. 🔹کارت را کشیدم و ۱۵۰هزار ریال وارد کردم و دکمه سبز را زدم. هنوز دستگاه کاغذش بیرون نیامده بود، مرد گوشی قدیمی شکسته خود را درآورد و نگاه به پیامک بانک کرد. 🔸من تند کاغذ را از دستگاه درآوردم و با کارت در دست مرد گذاشتم. 🔹تا خواست بگوید اشتباه کشیدی و به ریال کشیدی، دست او را فشار دادم و به او چشمک زدم و گفتم: خدا برکت بدهد. 🔸زن و دخترک نایلون را برداشتند و تشکر کردند و به‌راه افتادند. مرد خود را مشغول کرد تا کارت را داخل کیف کهنه‌اش جا بدهد. پشت‌سرش را نگاه کرد دید دخترومادر از مغازه بیرون رفتند. 🔹سپس گفت: ان شاءالله هر چه از خدا می‌خواهی به شما بدهد. یک هفته است بیکارم. 🔸تازه متوجه علت ناراحتی او شدم. بهش گفتم: مبارک شما باشد، کاری نکردم. کمی بیشتر به شما تخفیف دادم. 🔹مرد رفت و من ماندم و احساس کردم صدای خدا را شنیدم که گفت: دمت گرم. 💢 آن روز اولین روزی بود که زیانی پر از سود کردم، چون هوای بنده خدا را داشتم. ‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‌ 🆔 @tanzyf ♨️