تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹ من جاسوس اسرائیل بودم بخش ششم وحشیانه و پیدرپی میزدند. توی ش
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹
من جاسوس اسرائیل بودم
بخش هفتم- بخش آخر
اسرائیلیها عاشق زندگیاند و این نقطهی ضعفشان است. فرق داعشیها توی سوریه با اسرائیلیها این بود که انگار داعشیها میلی به زندگی نداشتند. متصلب بودند توی باطلشان. یکجا توی سوریه، آنقدر بهشان نزدیک بودیم که صدایمان به هم میرسید. میدانستیم طرف سعودی است. گفتم چرا اینجا توی جنگ مسلمان با مسلمان، آدم میکُشید؟ یکیشان فریاد زد: میکشیمتان، همانطور که حسینتان را کشتیم.
یا یک شب، توی غوطهی شرقی، یکیشان داشت به مواضع ما نزدیک میشد. شلیک میکرد و میآمد. اسلحه را گرفتم سمتش، شلیک کردم. دیدمش که تیر خورده به بدنش. تیر دوم، تیر سوم... انگار نه انگار که تیر میخورد. همچنان میآمد جلو. بچهها میگفتند اینها را چیزخور میکنند و میفرستند توی معرکه اما این که از مرگ نمیترسیدند هم بیتاثیر نبود.
توی همین غوطهی شرقی بود که مجروح شدم. ترکشهای یک خمپاره رسما ناکارم کرد. یکیش رفت کنار گردنم و چند تاییش توی کمرم مانده و کاریش نمیشود کرد. یکی از چشمهام هم بیناییش تقریبا از دست رفته.
هفت سالِ آزگار کارم این بود که بروم بیمارستان برای جراحی و دوباره جراحی و باز جراحی. هنوز هم حالم درست و حسابی سر جاش نیامده. تا قبل این روزها میگفتیم فدای سر سید.
سید را که زدند باورمان نمیشد که فرمانده را اول جنگ از دست دادهایم. سید را زدند و فضا مهآلود شد؛ حالا آرامآرام دارد فضا روشنتر میشود. ما به خودمان آمدیم. بزرگتر شدیم.
من این روزها دارم کلمات عبری را توی ذهنم مرور میکنم. لحظهشماری میکنم برای روزهایی که دوباره این کلمات به کارم بیایند...
محسن حسنزاده |
سهشنبه | ۸ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول انتظار برای مدتی نامعلوم، روانِ آدمیزاد را آزار میده
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۱۱.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلمِ: محسن حسنزاده
شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #طرابلس
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش اول زیرِ قدمهام، با فاصلهی دو سه تا دیوارِ بتنیِ فروریخت
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۱۳.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلمِ: محسن حسنزاده
شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #جبیل
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۰
بخش اول
لبنان، سختترین آزمونِ طول تاریخش را از سر میگذراند! موفق شده؟ بله! اینطور به نظر میرسد. جامعهی لبنان عجیب متکثر است و بعدِ جنگ و بعدِ شهادت سید، منتظر بودیم که واکنشهای متفاوتی ببینیم، اما عمدتا یک واکنشِ واحد دیدیم..."
اینها را علاء قبیسی میگوید؛ فعال رسانهای جبهه مقاومت. سر ظهری، توی یک کافه در منطقهی الحمراء قرار گذاشتیم. سر قرار ماشینِ علاء خراب شد و کمی دیر رسید.
انگار همه پیرزنهای مسیحی لبنان را توی آن منطقه جمع کرده بودند. نیمساعتی تماشاگرِ گذر پیرزنها بودم تا علاء آمد. وضعیت جوری بود که نباید بلند بلند فارسی حرف میزدیم. خودش دو تا قهوهی تلخ سفارش داد تا بنشینیم و حرفهای تلخ و شیرین بزنیم.
علاء میگفت درصد زیادی از مردم، پذیرفتهاند که دارند امتحان میشوند. بعضیها عقبنشینی کردند اما دکمهی لاگاوت را نزدند! این امتحان البته جنگ نبود!
مردم ما، عجیب به سیدحسن، اعتقاد داشتند؛ اعتماد داشتند.
شیعههای لبنان، رفع همه نیازهایشان را از سیدحسن میخواستند. زندگیشان روبهراه بود. عزت و غرور میخواستند؛ سیدحسن تامینشان میکرد و برای مشکلاتشان، سیدحسن بود که راهکار میداد.
علاء میگفت چند روز پیش کارگری را دیده که گفته ما تازه بعد شهادت سید، فهمیدیم امام زمان باید بیاید. میگفت، مشکل توی نوع ایمان ما بود.
مشکلی اگر پیش میآمد، مردم انتظار میکشیدند که سید حرف بزند، که روی آن پردههای بزرگ تصویرش را ببینند. علاء میگفت خیلیها بای بسمالله سید و سینِ سلام و علیکش را که میشنیدند، تلویزیون را خاموش میکردند؛ خیالشان راحت میشد: خب، حل است دیگر، سید هست.
علاء میداند حرفی که دارد میزند حرف بزرگی است؛ میداند که موضعی است که شاید خیلیها را دلخور کند اما حرفش را میزند. میگوید نوع نگاه مردم به سید باعث شده بود که از خود سید بالاتر نروند؛ شاید گاهی خدای سید را نمیدیدند. سید در نگاه مردم، خودش عامل طمانینه بود، نه واسطهی آرامش. این آرامش، مخصوص شیعیان نبود. پیرزن مسیحی با تاثر و اشک میگفت ما بعدِ سید نمیتوانیم در لبنان زندگی کنیم؛ همان یهود که مسیح را به صلیب کشید، حالا نیروهای صلیب سرخ را هم میزند.
القصه که خودِ خودِ سید، موضوعیت پیدا کرده بود.
این، خودِ سید را هم به دردسر میانداخت، بار سنگینی میگذاشت روی شانههای سید.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۹ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۰
بخش دوم
علاء میگفت خودش از سید شنیده که خیلی از گرهها را فقط خودش باید باز کند؛ بس که همه کارها را به شخص خودش میسپردند؛ و این از سید انرژی میگرفت.
این تصویرِ سید در ذهنها و قلبها را بگذارید کنار تصویری که از مقاومت در ذهنها ساخته شده بود.
علاء میگوید روایت اقتدارِ حزبالله بر دیگر روایتها غلبه پیدا کرد و خیلیها توی همین سطح از ماجرا ماندند. روایت این اقتدار، عمدتا روایت اقتدارِ مادی بود. نیروهایی که کارهای عجیب و غریب میکنند و تجهیزات ویژهای دارند.
علاء میگوید کسی چند سال قبل توی سوریه ازش درباره یکی از ترانههایی که سال ۲۰۰۰ برای پیروزی حزبالله خواندهاند پرسیده؛ پرسیده که چرا توی آن ترانه گفتند که یکسری نیروهای "ساده" و پاک بر دشمن غلبه کردند؟ ساده؟ توی ذهن دوستداران حزبالله، نیروهای مجاهد، آدمهای غولپیکری بودند که هیچکس حریفشان نمیشد؛ حتی توی ذهن خیلی از تحصیلکردههایشان! یمنیها و عراقیها حتی اینطوری فکر میکردند. سرِ همین، وقتی توی سوریه آموزش میدیدند، میگفتند همین؟ اینطوری نمیشود! به ما همان آموزشهایی را بدهید که نیروهای حزبالله میبینند! همان تجهیزاتی را بدهید که توی فیلمهایشان میبینیم.
برای این حرفها توی ذهنم مصداق داشتم. مصطفی حمود -اسیرِ حزبالله در زندانهای اسرائیل- میگفت توی زندان عسقلان، فلسطینیها طالب دیدارم بودند و وقتی مرا با آن سن و سال و نیموجب قد دیدند، جا خوردند؛ میگفتند تصورِ ما از نیروی حزبالله یک اَبَرانسان است!
علاء میگفت بله! باید در برابر دشمن رجز خواند. امام، اولِ اول نهضت میگفت اسرائیل را باید نابود کرد؛ سیدحسن که مستظهر به لشکر و ایران بود، با قدرت بیشتری میتوانست از نابودی اسرائیل حرف بزند. من از خود سید شنیدم که میگفت سطح تهدیدِ من، هنوز به سطح تهدید آقا و امام نرسیده؛ هنوز عتاب و خطابی که امام با سعودی کرد، تکرار نشده.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۹ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۰
بخش سوم
خدا هم که با مشرکان حرف میزند، حرفش شداد و غلاظ است؛ حاوی کوچکانگاریِ دشمن است... اینها همه درست؛ اما ما باید در داخل، مردم را برای این سطح از چالش و مبارزه و تحدی آماده میکردیم.
علاء میگفت در فقدانِ این آمادگی، همهچیز را به سیدحسن ارجاع میدادند. حتی ایران با خودش میگفت پرچمِ زرد در لبنان، اسرائیل را نابود میکند دیگر، ما نباید به طور حداکثری درگیر جنگ شویم. نشانهاش؟ بعد از حمله اسرائیل به ایران، افکار عمومی کمتر از گذشته، طالب انتقاماند. این را بگذارید کنار این که مردم ایران، عموما از بزرگانشان و فرماندهانشان جلوترند. بعدِ سیدحسن البته بعضیها به این فکر افتادهاند که کی باید جلوی اسرائیل بایستد؟
این اتکای حداکثری به سیدحسن، در روحانیون لبنان هم دیده میشد. علاء میگفت به امام جمعهی مسجدی گفته که چرا کارش شده تکرار حرفهای آتشینِ سیدحسن؟ گفته حرفهای سید که نفوذ حداکثری دارد؛ مردم خودشان میشنوند دیگر، تو خودت وظیفه داری چه بگویی؟ اگر اینها را در تایید حرفهای سیدحسن میگویی که معادله برعکس است؛ مردم حرفهای تو را با تکیه بر حرفهای سیدحسن میسنجند، نه برعکس!
بگذریم!
بیایید این مساله را صورتبندی کنیم. حرف علا این است: اعتماد عجیب مردم به سیدحسن، تنه میزد به اتکال به سیدحسن! این نگاه از طرفی مانع شده بود از این که مردم، نگاهِ واقعا الهی داشته باشند و از طرفی، همه بارها را روی دوش سیدحسن میانداخت. وانگهی، غلبه روایت اقتدار بر دیگر روایتها، باعث شد که مردم برای حوادث سخت آماده نشوند. حالا بعدِ شهادت سیدحسن، شوک سختی به جامعه وارد شد؛ خدای جامعه رفت... مردم اما توانستند از این شوک عبور کنند؛ خدای واقعی را دوباره دیدند و تصورات ذهنیشان اصلاح شد. اینها نویدبخش است. فتامل!
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۹ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱
بخش اول
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد؛ مثل زلزله. دو هزار و چند جفت چشم و دست، آسیب دیدند. تا پیش از ماجرای پیجرها، مجروحیت و شهادت، اینجا جای تبریک داشت اما بعدش، دلِ آدمها برای این همه بچهحزباللهیِ مجروح، سوخت؛ برای اولینبار.
بخشی از تشکیلات سری حزبالله سر ماجرای پیجرها لو رفت. آدمها توی کافه نشسته بودند که ناگهان انفجار...
حزبالله در یک لحظه با چالشی جدی مواجه شد. تشکیلاتی که در نظر مردم معصوم بود، اشتباه نمیکرد و شکست نمیخورد، ناگهان شکننده جلوه کرد.
واقعیت این است که جنگ جدید رسما از ماجرای پیجرها شروع شد و بعد، شهادت پشت شهادت: رضوان با کل تشکیلات فرماندهیش، فرمانده یگان هوایی، فرمانده پدافند، فرمانده استخبارات، فرمانده مخابرات و سیدحسن...
همه بخشهای تشکیلات آدم از دست دادند. این شهادتهای پیدرپی، روی جامعه چه تاثیری گذاشت؟ منتقدان، منتقدتر شدند؛ دشمنان، طمعکارتر شدند اما این شهادتها، مردم را به معنیِ مثبتِ کلمه، تأدیب کرد؛ رشد داد؛ آنها را به همدلی واداشت. آدمهایی که قبلا سروکاری با حزبالله نداشتند، رفتند به کمک حزبالله.
شاید کمتر کسی بداند که دلدادگانِ جبههالنصره، اینجا در لبنان، محلهای دارند. بعدِ ماجرای پیجرها، بیشترین آمار اهدای خون، مالِ همین محله بود.
بیش از صد بیمارستان و بیش از هزار آمبولانس درگیر ماجرای پیجرها شدند.
چهرهی مقتدرِ حزبالله اندکی آسیب دید و به جاش، چیزی تصویر شد که دل آدمها را میسوزاند؛ چهرهی تشکیلاتی که از پشت خنجر خورده؛ که ناجوانمردانه برای زمینگیر کردنش تلاش میکنند.
حالا، اسرائیل -به جز سمیر جعجع- دشمنِ همه است. همه دلشان میخواهد حزبالله سیلیهای محکمتری بزند به اسرائیل.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
پنجشنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
سید حسن نصرالله: «ما شکست نمیخوریم اگر پیروز شویم پیروزیم و اگر شهید شویم نیز پیروزیم!»
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
شاید این روزها فیلم لحظهی شهادتِ این رزمندهی لبنانی را دیده باشید؛ شهید ابراهیم حیدر... رفیقِ ابر
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱
بخش دوم
آن رشد، فقط مخصوصِ تودهی مردم نبود؛ بزرگان هم رشد کردند. تحلیلگری میگفت بعد این ماجراها، از شیخ نعیم قاسم حرفهایی شنیدیم که در بیستسیسالِ گذشته نشنیده بودیم؛ دوختنِ چندبارهی لحافِ اسرائیل و آمریکا به هم.
شیخ نعیم قاسم را به عنوانِ شخصیت متفکری میشناسند؛ او سالها در دانشگاهها شیمی تدریس کرده، با علمِ روز آشناست و مدیریت خوبی دارد. شاید تا پیش از این، مردم شیخ را در لباسِ دبیرکلی حزبالله نمیدیدند اما مردم دارند همپای بزرگانشان رشد میکنند. دیروز، توی مدرسهی الکبوشیه، از پرستاری که زندگیش را گذاشته پای کم کردن از دردهای هزار آدمِ مهاجر، پرسیدم بعدِ سیدحسن، شخصیتی هست که بشود مثل سید به او تکیه کرد؟ بدون لحظهای تامل گفت بله! شیخ نعیم قاسم!
زمان با این شرایط چه میکند؟ زمان، قدرتِ جریانِ موافق حزبالله را چندبرابر میکند.
طیف گستردهای از شیعیان رفتهاند به مناطق سنینشین. این اختلاط، فینفسه راهگشاست اما بر خلاف جنگ ۳۳ روزه که شیعیان تحت فشار اقتصادی بودند؛ اکنون، شیعه در زمان قدرتش مهاجرت کرده. مهاجرت شیعیان جنوب به دیگر نقاط لبنان، به رونق بازارها عجیب کمک کرده. کسی در بیروت میگفت خانهاش پانزده سال درست و حسابی اجاره نرفته بود اما حالا مشتریهای پروپاقرصی پیدا کرده. مسیحیان هم مدتی با شرایط رکود دست و پنجه نرم میکردند و حالا، اوضاع به نفعشان شده.
شیعه، با قدرتش و با ثروتش مهاجرت کرده. جلوی درِ خانههای اهلسنتی که میزبان شیعیان شدهاند، ماشینهای صدهزار دلاری پارک شده! این قدرت باید حفظ شود. تولید سرمایه در میان شیعیان مهاجر باید تداوم داشته باشد. این، تاثیر شیعیان بر کل جامعهی لبنان را چندبرابر میکند؛ کما این که در ماجرای خروج سوریها از لبنان و ترور رفیق حریری، قدرت شیعه بیشتر شد. و البته الان با آن سالها قابل مقایسه نیست. دوستی لبنانی میگفت الان بین روستاهایمان اتوبان داریم!
جنگ، برای دشمن، تهِ تهش، سر بازار است و اگر شیعه، قدرت اقتصادی پیدا کند، بخش زیادی از هدف دشمن را میزند.
دیگر چه؟ در کنار اینها، رشدِ فزاینده عملیاتها، تعیینکننده است. همین چند روز پیش، حزبالله در یک روز، چهلواندی عملیات انجام داد. نیروهای حزبالله از اول جنگ، نزدیک ۴۰ تانک مرکاوا را منهدم کردهاند. دیشب، مقاومت عراق هم به اسرائیل حملهی پهپادی کرد؛ بیش باد!
تصویرِ واقعی مقاومت دارد بازسازی میشود. فیلمِ شهادت ابراهیم حیدر، مثل فیلم شهادت یحیی سنوار در لبنان سروصدا کرده؛ جوانی که تک و تنها توی یک ساختمان جوری دارد برای دشمن اسلحه میکشد انگار رفته شکار پرنده! خبرِ شهادتِ ابراهیم حیدر، حتی تا آمریکا رفت؛ صحنههای حماسیِ مبارزهاش خلقی را مشغول کرد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
پنجشنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
پیجِ ابراهیم از نهم سپتامبر دیگر بهروزرسانی نشده... کاش لااقل دخترِ کوچکش فیلمِ لحظهی شهادتِ پدرش
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱
بخش سوم
همینجا توی پرانتز بگویم که دیشب، ساعتی را با رفیقِ ابراهیم گذراندم. خودش از مجاهدان بود. هرجای دست و بالش را که میتوانست نشان بدهد، نشان داد؛ جای جدیدی برای تتو زدن نمانده بود. روی ساعد دستش، تصویر حاجقاسم را تتو زده بود و پشتش، تصویر سیدحسن را. روی گردنش هم امضای سید تتو شده بود که به شوخی میگفت خود سید برام امضا کرده.
کی این تتوها را روی دست و بالِ جوانِ مجاهد کشیده بود؟ بله! ابراهیم! جوان میگفت ابراهیم تتوآرتیستِ درجهی یکِ لبنان بود؛ با روزی هزار دلار درآمد اما این درآمد را گذاشت و رفت جبهه جنوب و چند روز بعد فیلم مجاهدتش و شهادتش، اینطوری فراگیر شد. میگفت دو سه تا بچهی قد و نیمقد دارد که بزرگترینشان، هفتساله است. و کاش دختر کوچک ابراهیم، فیلم لحظهی شهادت پدرش را ندیده باشد. پرانتز بسته!
این، چهرهی واقعی مقاومت است. همینطوری اگر ادامه پیدا کند، اگر عملیات رشد کند، اگر امکانات بهنگام برسد، اگر ایران و عراق و یمن و دمشق، همچنان حمایت کنند و حمایتهایشان را تشدید کنند، ورق برمیگردد؛ بلى إن تصبروا و تتقوا و يأتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مسومين...
محسن حسنزاده |
پنجشنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir