تارگپ| محسن حسنزاده
#لبنان بیوت، ایستاده در غبار- ۶ بخش اول @targap
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش اول
روز اول که دیدمش، ریشهایش بلند بود و امروز، -در حد بلامانع- کوتاهش کرده بود. صندلیها را گذاشتیم زیر درختها که مثلا پهپادهای اسرائیل، نبینندمان و از رطب و یابس جهان حرف زدیم.
ایرانی است؛ اما دهدوازدهسالی است که لبنان زندگی میکند. اینجا یک موسسه آموزشیِ اسلامی دارد و مدتی است که اتحادیه ایرانیان را برای کمک به هموطنهای گرفتارش راه انداخته؛ هرچند خیلیها به جای کمک، جلویش ایستادهاند. دو سه ساعتی با هم گپ میزنیم و مصاحبه میکنیم. بعد هم غذای مانده از خدا میداند چند روز قبل را میزنیم بر بدن و میرویم مدرسه؛ مدرسهی رفیق حریری.
پیاده میرویم. جایی وسط راه، چند تا لبنانی با هم دعوایشان میشود و یکیشان کلتش را درمیآورد و یک تیرِ هوایی، حرام میکند. توی دنیای بدلهای رونالدو و مسی، من اگر بخواهم بدلِ کسی باشم، بدل کسی نیستم جز: سقِسیاه! (کسی خبری از سقسیاه دارد؟)
همین دو سه روز قبل داشتم میگفتم معمولا وسطِ بحرانها، درونِ جوامع هم ناامن میشود؛ آدمها به جان هم میافتند و به مال و جان هم رحم نمیکنند؛ اما فردای همین افاضات، جایی نزدیک مجمع سیدالشهدا، دو سه تا جوان لبنانی را دیدیم که به زحمت قلاب گرفتند و رفتند یک مغازهی ویرانشده را به قدرِ گنجایش زیر بغلهایشان، خالی کردند؛ یا دیروز پیرمردِ جنوبی میگفت اجاره خانههایی که فوقش ۱۵۰ دلار در ماه بوده، حالا رسیده به هزار و ۵۰۰ دلارِ ناقابل. زکی دیروز میگفت احتکار هم کم نیست. میگفت توی روزهای کرونا هم محتکرها، با جان مردم بازی میکردند؛ میگفت سیدحسن توی یکی از سخنرانیهایش، گفته که اینها تاجرانِ غمِ مردم هستند.
القصه؛ امروز هم که دو نفر روی هم کلت کشیدند! نزدیک بود وسط جنگ حق و باطل، سر نزاع شخصی دو تا جوان جاهل، جنتمکان شویم.
بالاخره رسیدیم مدرسه. توی مدرسه، زندگی، یک جورِ خاصی جریان دارد. خانوادهها بساط قلیانشان را پهن کردهاند گوشه و کنارِ حیاط مدرسه و صدای بازی بچهها تا خود مرز اسرائیل میرسد. حتی یک خانواده طوطیشان را با خودشان آورده بودند. دخترِ کوچک خانواده، پشت قفسِ پرنده، میدرخشید. قابش را ثبت کردم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش دوم
آرزوی حسین و تمام بچههای لبنان تمام شدن جنگ است...
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم آرزوی حسین و تمام بچههای لبنان تمام شدن جنگ است... @t
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش دوم
توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچهها، وسطِ جنگ، دارند وسطی بازی میکنند. بازیشان که تمام میشود، یکیشان را نشان میکنم و راضیاش میکنم که دو کلام جلوی دوربینِ گوشی حرف بزند. حسین میگوید اسرائیلیها او و خانوادهاش را آواره کردهاند. وقتی از آرزویش میپرسم، میگوید: این که جنگ تمام شود؛ تخلصالحرب...
بازی تمام میشود. توپ بچهها افتاده بود پشت زمین بازی. یکی از بچهها میپرسد توپ کجاست؟ میگویم توپ توی زمینهای جنوب مدرسه است...
برمیگردیم محل اقامت. غروب شده. یک جوانِ خوشتیپ کنار در ورودی ایستاده. خودش سر حرف را باز میکند. فرض کنید اسمش حیدر است. شغلش را نمیشود گفت. تلاش میکند چندتا کلمهی فارسی برای ابراز ارادت بگوید: خوشآمدید! هم مدیریت خوانده و هم فیزیولوژی. سه چهارتا زبان هم توی سرش جا گرفته. حالا یک نرمافزار هم توی گوشیاش نصب کرده که فارسی یاد بگیرد. جملههای عربی را میگوید که من فارسیاش را بگویم و او حفظ کند.
پیروزی، جوری برایش قطعی است که آدم جرات نمیکند سوال ناامیدکننده بپرسد. وسط حرفهایمان، صدای غرش هواپیماهای رژیم میپیچد توی آسمان و بعد صدای دو تا انفجار مهیبِ پیاپی. میپرسد: از صدای انفجارها میترسی؟
میگویم صدایش که ترس ندارد، خودش هم وقتی بیاید، چیز خاصی احساس نمیکنیم و تمام!
حیدر، عاشق جهاد است و الجهاد سیاحه الرجال؛ بنا به ترجمهی یکی از دوستان از حدیث، جهاد، توریسمِ مردان است!
شام میخوریم و با حیدر دوباره میرویم که سری به مدرسهی الزاد بزنیم. زندگیِ شبانه در الزاد، جاری است. ۵۸ خانواده، یعنی نزدیک به ۲۵۰ نفر توی این مدرسه زندگی میکنند. یک طبقه برای زنان، یک طبقه برای مردان و طبقه پایین هم آشپزخانه است. حیاط هم به قول حیدر، فضای تفریح و تنفس است. با خانوادهها حال و احوالی میکنیم. بیرون مدرسه، حیدر میگوید امام موسی بود که به شیعیان لبنان، شخصیت داد؛ طوری که چند سال بعد از شروع تلاشهای امام موسی، شیعهی لبنان، عمدتا باسواد بود و دستش به دهانش میرسید. حالا هم جناحهای سیاسیِ ضدشیعه، از شیعه حساب میبرند. حیدر میگوید اینها فکر میکنند با شهادت سید، ما تمام میشویم، اما شهادت، ما را قویتر میکند؛ فکر میکنند، شیعه برای همیشه از لبنان میرود؛ اما شیعه دوباره به خانههای ویرانش، برمیگردد و دوباره خانههایش را میسازد؛ ما دوباره برمیگردیم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچهها، وسطِ جنگ، دارند وسطی
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۶
بخش سوم
حرفهایمان با حیدر تمام میشود. دوستِ نویافتهی پاکستانیام دارد توی واتسآپ پیام میدهد. چند ماه قبل توی مرز میرجاوه با هم آشنا شدیم. پدر و مادرش به عشق اقبال لاهوری، اسمش را گذاشتهاند محمداقبال.
دندانپزشک است و حالا توی یکی از روستاهای نزدیکِ کشمیر زندگی میکند. با همان انگلیسیِ دستوپا شکسته، پیام داده که ما پاکستانیها سهممان از رسانه، کم است؛ خیلی کم است. میگوید دلمان از حمله ایران به اسرائیل خنک شد و کاش یک روز همین حوالی، مرگِ اسرائیل را ببینیم؛ مرگ اسرائیل را جشن بگیریم. اجازه میگیرم که صوتش را منتشر کنم.
صندلی پلاستیکی را میگذارم بیرونِ محل اقامتمان، زیر آسمانِ ابریِ بشامون. هرازچندی، صدای جنگندهها و انفجار و پژواکش میپیچد توی منطقه.
آهنگهایی را که حیدر، توی مسیر برگشت از مدرسه برایمان گذاشت، توی اینترنت جستجو میکنم. عاشقِ ملودیهای ایرانی بود.
با ورژنِ عربیِ "امشب در سر شوری دارمِ" اصفهانی همخوانی میکرد. بعد یک آهنگِ شور عربی گذاشت. بعد "حیدر حیدرِ" حاجمحمود را پلی کرد. و آهنگِ آخر. میگفت این، پنج روز قبل شهادتِ سیدحسن منتشر شده: "ماذا لو أشار بطرفه للجيش والعسكر هذا الحصن فليكسر... اگر -سیدحسن- با اشاره انگشت به لشکر دستور دهد، این حصنها میشکند..."
صدای انفجارها در پس زمینهی صدای مستمرِ پهپادها، سکوت و سکون شب را شکسته... امشب در سر شوری دارم...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
زندگی شاید همین لحظههای کوتاهِ خوشی میانِ لحظههای ناخوشی باشد...
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول @targap @ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۷
بخش اول
با یک بلاگرِ لبنانی، رفتیم چرخی توی بیروت زدیم. آقای بلاگر کارمند هتلِ یک عربستانی در بیروت است و مامور شده که کارمندانِ هتل را ببرد ریاض. رئیس هتل وقتی فهمیده که بلاگرِ جوان، برای هموطنهای آوارهاش کمک جمع میکند، زنگ زده و عذرش را خواسته.
دو سه تا بلاگر، جایی را توی بیروت معین کردهاند که خلقالله، کمکهایشان را برسانند. یک اپلیکیشن هم هست که ملت میتوانند همه چیزهایی را که توی سوپرمارکتها میفروشند، انتخاب کنند و تمام. پشت ماشینِ زکی را پر کردیم و راه افتادیم. رفتیم دمِ درِ خانهی زنی که بار شیشه دارد و این روزها از خانهاش آواره شده و رفته یک جای امنتر.
نزدیکِ جایی که بلاگرها کمک جمع میکردند، آوارهها گُلهبهگُله نشسته بودند توی پیادهروها. حتی توی پیادهروی کنار مسجد محمد الامین. قبرِ رفیق حریری توی محوطه این مسجد است و حالا هم سعد حریری عهدهدار امور مسجد است. از زمان آوارگی مردم، جلوی پلههای مسجد را هم مسدود کردهاند که خدایناکرده، نه توی مسجد، بلکه روی پلههای مسجدشان هم آوارهای ننشیند؛ عبس و تولی!
میرویم کنارِ یک خانوادهی آواره. میپرسیم اهل کجایید؟ میگویند پاکستان. زکی یک کلمهی اردو میگوید و همه میخندند. آدمها اینجا اهل تحفظ شدهاند؛ حتی اگر خیلی تابلو باشند. اهل بنگلادشاند! چند روزی است اینجا گوشهی پیادهرو مینشینند. خانهشان توی ضاحیه است. وقتی یک خانه توی محلهشان منفجر شد، بیخیال خانه و زندگی شدند. زنِ خانه فقط امروز رفته بود و با ترس و لرز، محتویات یخچال خانه را آورده بود اینجا. همسایهشان هم اینجا روی یک پتو با آنها زندگی میکند و چند شب پیش، سقف خانهاش با یک موشک به زمین رسیده. شب شهادت سیدحسن، توی قهوهخانهای نزدیک محل شهادت بوده. آستینش را میزند بالا نشانمان میدهد که انفجارِ آن شب، دستش را زخمی کرده.
صبرشان زیاد است. میگویند تا دو سه ماهِ دیگر هم اگر جنگ طول بکشد، اینجا میمانند و بعد برمیگردند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا