eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم آرزوی حسین و تمام بچه‌های لبنان تمام شدن جنگ است... @t
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچه‌ها، وسطِ جنگ، دارند وسطی بازی می‌کنند. بازی‌شان که تمام می‌شود، یکی‌شان را نشان می‌کنم و راضی‌‌اش می‌کنم که دو کلام جلوی دوربینِ گوشی حرف بزند. حسین می‌گوید اسرائیلی‌ها او و خانواده‌اش را آواره کرده‌اند. وقتی از آرزویش می‌پرسم، می‌گوید: این که جنگ تمام شود؛ تخلص‌الحرب... بازی تمام می‌شود. توپ بچه‌ها افتاده بود پشت زمین بازی. یکی از بچه‌ها می‌پرسد توپ کجاست؟ می‌گویم توپ توی زمین‌های جنوب مدرسه است... برمی‌گردیم محل اقامت. غروب شده. یک جوانِ خوش‌تیپ کنار در ورودی ایستاده. خودش سر حرف را باز می‌کند. فرض کنید اسمش حیدر است. شغلش را نمی‌شود گفت. تلاش می‌کند چندتا کلمه‌ی فارسی برای ابراز ارادت بگوید: خوش‌آمدید! هم مدیریت خوانده و هم فیزیولوژی. سه چهارتا زبان هم توی سرش جا گرفته. حالا یک نرم‌افزار هم توی گوشی‌اش نصب کرده که فارسی یاد بگیرد. جمله‌های عربی را می‌گوید که من فارسی‌اش را بگویم و او حفظ کند. پیروزی، جوری برایش قطعی است که آدم جرات نمی‌کند سوال ناامیدکننده بپرسد. وسط حرف‌هایمان، صدای غرش هواپیماهای رژیم می‌پیچد توی آسمان و بعد صدای دو تا انفجار مهیبِ پیاپی. می‌پرسد: از صدای انفجارها می‌ترسی؟ می‌گویم صدایش که ترس ندارد، خودش هم وقتی بیاید، چیز خاصی احساس نمی‌کنیم و تمام! حیدر، عاشق جهاد است و الجهاد سیاحه الرجال؛ بنا به ترجمه‌ی یکی از دوستان از حدیث، جهاد، توریسمِ مردان است! شام می‌خوریم و با حیدر دوباره می‌رویم که سری به مدرسه‌ی الزاد بزنیم. زندگیِ شبانه در الزاد، جاری است. ۵۸ خانواده، یعنی نزدیک به ۲۵۰ نفر توی این مدرسه زندگی می‌کنند. یک طبقه برای زنان، یک طبقه برای مردان و طبقه پایین هم آشپزخانه است. حیاط هم به قول حیدر، فضای تفریح و تنفس است. با خانواده‌ها حال و احوالی می‌کنیم. بیرون مدرسه، حیدر می‌گوید امام موسی بود که به شیعیان لبنان، شخصیت داد؛ طوری که چند سال بعد از شروع تلاش‌های امام موسی، شیعه‌ی لبنان، عمدتا باسواد بود و دستش به دهانش می‌رسید. حالا هم جناح‌های سیاسیِ ضدشیعه، از شیعه حساب می‌برند. حیدر می‌گوید این‌ها فکر می‌کنند با شهادت سید، ما تمام می‌شویم، اما شهادت، ما را قوی‌تر می‌کند؛ فکر می‌کنند، شیعه برای همیشه از لبنان می‌رود؛ اما شیعه دوباره به خانه‌های ویرانش، برمی‌گردد و دوباره خانه‌هایش را می‌سازد؛ ما دوباره برمی‌گردیم. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش دوم توی زمینِ بازیِ مدرسه، پسربچه‌ها، وسطِ جنگ، دارند وسطی
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۶ بخش سوم حرف‌هایمان با حیدر تمام می‌شود. دوستِ نویافته‌ی پاکستانی‌ام دارد توی واتس‌آپ پیام می‌دهد. چند ماه قبل توی مرز میرجاوه با هم آشنا شدیم. پدر و مادرش به عشق اقبال لاهوری، اسمش را گذاشته‌اند محمداقبال. دندان‌پزشک است و حالا توی یکی از روستاهای نزدیکِ کشمیر زندگی می‌کند. با همان انگلیسیِ دست‌وپا شکسته، پیام داده که ما پاکستانی‌ها سهممان از رسانه، کم است؛ خیلی کم است. می‌گوید دلمان از حمله ایران به اسرائیل خنک شد و کاش یک روز همین حوالی، مرگِ اسرائیل را ببینیم؛ مرگ اسرائیل را جشن بگیریم. اجازه می‌گیرم که صوتش را منتشر کنم. صندلی‌ پلاستیکی را می‌گذارم بیرونِ محل اقامتمان، زیر آسمانِ ابریِ بشامون. هرازچندی، صدای جنگنده‌ها و انفجار و پژواکش می‌پیچد توی منطقه. آهنگ‌هایی را که حیدر، توی مسیر برگشت از مدرسه برایمان گذاشت، توی اینترنت جستجو می‌کنم. عاشقِ ملودی‌های ایرانی بود. با ورژنِ عربیِ "امشب در سر شوری دارمِ" اصفهانی هم‌خوانی می‌کرد. بعد یک آهنگِ شور عربی گذاشت. بعد "حیدر حیدرِ" حاج‌محمود را پلی کرد. و آهنگِ آخر. می‌گفت این، پنج روز قبل شهادتِ سیدحسن منتشر شده: "ماذا لو أشار بطرفه للجيش والعسكر هذا الحصن فليكسر... اگر -سیدحسن- با اشاره انگشت به لشکر دستور دهد، این حصن‌ها می‌شکند..." صدای انفجارها در پس زمینه‌ی صدای مستمرِ پهپادها، سکوت و سکون شب را شکسته... امشب در سر شوری دارم... محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۱۵ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
زندگی شاید همین لحظه‌های کوتاهِ خوشی میانِ لحظه‌های ناخوشی باشد... @targap
کدام‌مان در قفسیم و کدام‌مان رها...؟! @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش اول با یک بلاگرِ لبنانی، رفتیم چرخی توی بیروت زدیم. آقای بلاگر کارمند هتلِ یک عربستانی در بیروت است و مامور شده که کارمندانِ هتل را ببرد ریاض. رئیس هتل وقتی فهمیده که بلاگرِ جوان، برای هم‌وطن‌های آواره‌اش کمک جمع می‌کند، زنگ زده و عذرش را خواسته. دو سه تا بلاگر، جایی را توی بیروت معین کرده‌اند که خلق‌الله، کمک‌هایشان را برسانند. یک اپلیکیشن هم هست که ملت می‌توانند همه چیزهایی را که توی سوپرمارکت‌ها می‌فروشند، انتخاب کنند و تمام. پشت ماشینِ زکی را پر کردیم و راه افتادیم. رفتیم دمِ درِ خانه‌ی زنی که بار شیشه دارد و این روزها از خانه‌اش آواره شده و رفته یک جای امن‌تر. نزدیکِ جایی که بلاگرها کمک جمع می‌کردند، آواره‌ها گُله‌به‌گُله نشسته بودند توی پیاده‌روها. حتی توی پیاده‌روی کنار مسجد محمد الامین. قبرِ رفیق حریری توی محوطه این مسجد است و حالا هم سعد حریری عهده‌دار امور مسجد است. از زمان آوارگی مردم، جلوی پله‌های مسجد را هم مسدود کرده‌اند که خدای‌ناکرده، نه توی مسجد، بل‌که روی پله‌های مسجدشان هم آواره‌ای ننشیند؛ عبس و تولی! می‌رویم کنارِ یک خانواده‌ی آواره. می‌پرسیم اهل کجایید؟ می‌گویند پاکستان. زکی یک کلمه‌ی اردو می‌گوید و همه می‌خندند. آدم‌ها این‌جا اهل تحفظ شده‌اند؛ حتی اگر خیلی تابلو باشند. اهل بنگلادش‌اند! چند روزی است این‌جا گوشه‌ی پیاده‌رو می‌نشینند. خانه‌شان توی ضاحیه است. وقتی یک خانه توی محله‌شان منفجر شد، بی‌خیال خانه و زندگی شدند. زنِ خانه فقط امروز رفته بود و با ترس و لرز، محتویات یخچال خانه را آورده بود این‌جا. همسایه‌شان هم این‌جا روی یک پتو با آن‌ها زندگی می‌کند و چند شب پیش، سقف خانه‌اش با یک موشک به زمین رسیده. شب شهادت سیدحسن، توی قهوه‌خانه‌ای نزدیک محل شهادت بوده. آستینش را می‌زند بالا نشانمان می‌دهد که انفجارِ آن شب، دستش را زخمی کرده. صبرشان زیاد است. می‌گویند تا دو سه ماهِ دیگر هم اگر جنگ طول بکشد، این‌جا می‌مانند و بعد برمی‌گردند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا صدای اذان از گلدسته‌ها بلند است، ناامیدی گناه کبیره‌ست... اذان ظهر به وقت بیروت... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش دوم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش دوم @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۷ بخش دوم کمی آن‌سوتر، دو مردِ کامل‌سنِ تر و تمیز ایستاده‌‌اند. از نیروهای حزب‌الله‌اند که برای کمک به مردم آمده‌اند. وقتی می‌فهمند ایرانی هستیم حسابی خوش‌حال می‌شوند. یکی‌شان می‌گوید رسانه‌های ارمنی می‌گویند ایران آزمایش هسته‌ای داشته و اگر هر کشوری جز ارمنستان این را می‌گفت ما باور نمی‌کردیم. از ما انکار و از او اصرار که فتوای سیدالقائد تغییر کرده. خبر را شب قبل، سرسری خوانده بودم. با خودم فکر می‌کنم خبرهایی که ما توی اکسپلور با اشاره شصت می‌زنیم که برود، چقدر ذهن آدم‌های دیگر را درگیر می‌کند. از شایعه‌اش هم بدم نمی‌آید؛ چه می‌دانم! شایعه‌اش هم شاید بازدارنده باشد! شاید این حرف‌ها باعث شود چند تا خانه توی ضاحیه کم‌تر تخریب شود و چند تا شهید کم‌تر بدهیم. ضاحیه‌ی امروز، خیلی غم‌انگیزتر از دیروز بود. سر ظهری رفتیم محل چند تا انفجار. یک راسته را جوری ویران کرده بودند که دیگر قابل سکونت نبود. یک آدمِ طناز، یک مانکن را گذاشته بود وسط خیابان، لابلای خاک‌وخل، که با دست‌هایی رو به آسمان، شب و روز، نفرین کند به جان اسرائیل! ماشین‌هایی که کنار خانه‌ها ویران شده بودند، کفش‌های نویی که -انگار نه انگار این‌جا خانی رفته و خانی آمده- افتاده بودند کنار خرابه‌ها و آرزوهایی که زیر خاک مانده بود؛ تکرارِ هرروزه‌ی فاجعه! امشب صدای انفجارها کم‌تر بود؛ خدا کند آرامشِ قبلِ طوفان نباشد؛ طوفانی هم اگر هست کاش از شرق بدَود... فردا می‌خواهیم برویم صیدا؛ چند قدم نزدیک‌تر به اسرائیل؛ بسم‌الله محسن حسن‌زاده | دوشنبه | ۱۶ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
🌱 ای درخت مقاومت! تا زمانی که ریشه داری، جوانه بزن... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۸ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۸ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۸ بخش اول - مسئولیتِ همه‌چی با خودتونه! این را جوانِ راننده می‌گوید؛ وسطِ راه بیروت به صیدا و این "همه‌چی" را باز می‌کند: "یعنی ممکنه الان وسط جاده با پهپاداشون ما رو بزنن؛ یا محل اقامتتون قرمز اعلام بشه و تمام؛ می‌گم که تو ذهنتون باشه اگه زدن نگید نگفتی!" ذهنیت‌مان بعد از موشک چه اهمیتی دارد، الله‌اعلم! تند می‌راند به سمت جنوب؛ طوری که اگر دل می‌داد، می‌توانست با مایکل شوماخر، هماوردی کند. به طرفه‌العینی می‌رسیم به دروازه‌ی جنوب؛ صیدا؛ شهری که رنجِ تجاوزِ اسرائیل را هنوز پس از چهل سال به یاد دارد. شهر یک مُجَمع دارد به نام حضرت زهرا(س) که توی جنگ ۲۰۰۶، ویران می‌شود و دوباره برپایش می‌کنند. ما اما از کنار مجمع می‌گذریم و می‌رویم به منطقه‌ی حاره‌الصیدا؛ جایی که عمده جمعیتش شیعه‌اند. جایی می‌ایستیم به انتظار دوستان‌مان و راننده‌ی جوان، اشهدش را می‌خواند! بر خلاف نظر جوان، سالم می‌مانیم و به مدرسه‌ای می‌رسیم که این روزها و شب‌ها پذیرای برخی از خانواده‌های جنوب است. شبِ مدرسه، زنده است و حالا زنده‌تر می‌شود. همراهانمان برای بچه‌ها اسباب‌بازی آورده‌اند و همین کافی است که شبِ بچه‌ها ساخته شود. با یک خانواده‌، اهل یکی از روستاهای جنوب، وسط هیاهوی بچه‌ها گپ می‌زنم. یکی‌شان به شوخی می‌گوید شماها که آمدید، ممکن است مدرسه را بزنند! و بعد برای ابراز ارادت، چند تا جمله‌ی فارسی می‌گوید؛ دست‌وپا شکسته. مرد و زنِ خانواده، جوان‌اند. قشنگ معلوم است که دختر سرِ ازدواج به پسر گفته که حاضر است توی چادر هم که شده زندگی کند و حالا خدا، گفته بفرما! حالا نه توی چادر، اما توی یک اتاق اشتراکی، وسطِ مدرسه‌ی بچه‌ها. زن و شوهر و خاندان‌شان خوش‌اند. از مرد می‌پرسم از صدای انفجارها نمی‌ترسند؟ می‌گوید توی خانه‌مان هم که بودیم، صدای غرشِ هواپیماها که می‌آمد، قلیانمان را چاق می‌کردیم و می‌نشستیم به تماشای آسمان؛ آقا! جنوبی‌جماعت نمی‌ترسد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | سه‌شنبه | ۱۷ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir