5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 جایگاهِ چایگاه!
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانهی حرمِ امام رئوف
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 جایگاهِ چایگاه! محسن حسنزاده دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | چایخانهی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 جایگاهِ چایگاه!
صفر. قبلِ شیفت دوم، دو کلمه آسمان و ریسمانِ نامربوط به هم ببافم و بروم.
یک. من از بچگی، ارادتِ ویژهای به چای داشتم؛ شاید بس که بیبیزهرا را دوست داشتم.
بیبیزهرا -بیخیالِ آهنآلاتِ توی غذا- لقمهی آخرِ هر وعدهاش را وصل میکرد به یک چای کمرباریکِ نسبتا پررنگ و الهی شکرِ غذا را بعد چای میگفت. غذاها تغییر میکردند اما آنچه جایگاهش همیشه پیش بیبیزهرا، ثابت میماند، چای بود.
دو. من عادتِ بیبیزهرا را تعمیم دادم. نه فقط بعدِ غذا، بلکه بعد هرکاری، باید چای بخورم. حتی اگر راه داشت، مایل بودم بعد تصادف منجر به فوت، اول چایم را بخورم، بعد آمبولانسی که وسطش، یک نوار سیاه کشیده شده، بیاید.
چی توی چایی -این اشرفِ مشروبات- هست که آدمیزاد را اینقدر به خودش علاقهمند میکند؟ که بشود پای ثابت اندوه و شادی؛ که هم توی مراسم ختم، بنوشیمش و هم، جزءلایتجزای بعدِ بلهی بلهبرون باشد؟
سه. من اصلا یادم نیست قبلِ این که چایخانههای حرم، چای بدهند دست زائرها، ما دقیقا بعدِ زیارت چه میکردیم؟ بس که ضرورت حضورِ چای پسازیارت، به بداهت رسیده.
حالا دیگر جایگاهِ چایگاه بر کسی پوشیده نیست.
خب آدم خسته میشود کرور کرور احساسات مختلف و غم و ناله و حاجت و گله و تشکر را بگیرد روی شانهاش و بیاورد حرم؛ و بعدش فقط چای است که میتواند خستگیِ آدم را ببرد.
ایستادن توی صفِ چای، حالا مدتی طولانیست که به بخشی از آداب زیارتمان تبدیل شده.
یکی قشنگ نوشته بود که" انگار امام میگوید: خب اندوههایت را گفتی؟ تمام شد؟ درست میشود؛ حالا بیا چایت را بخور..."
چهار. ما بیشتر از لذت نوشیدن گفتهایم و کمتر از لذت نوشاندن. بیشتر حال و دمِ خیام را دیدهایم که پیاپی نوشیده و دیگر نمیتواند؛ و کمتر حال ساقیش را دیدهایم که حال خیام را دیده و باز گفته "یک جام دگر بگیر!"
طبعا با وضعیت این بزرگواران که خرقهشان جایی گرو باده بوده و دفترشان جایی دیگر، ساقی، انتفاعِ مالی چندانی از نوشیدنشان نمیبرده؛ لذا این "یک جام دگر بگیر" یکجورهایی نشان میدهد که خودِ ساقی هم داشته حال میکرده با نوشاندن؛ و الحق و الانصاف که نوشاندن، حال میدهد. دیروز به تجربه ثابت شد.
پنج. دیروز، روز اول شیفت چایخانه بود. قبل این که بیایم مشهد، دوستی گفته بود هر چای را به نیتِ یکی بده به زائرها. اما خب، نه من چایریزِ چایخانه بودم و نه اصلا محصول غالب چایخانه چای بود. سیاستهای کلی حاکم بر چایخانه، خیلی انعطافپذیر است. به فراخورِ دما، بیشتر شربت میدادند.
من به جای چایها، هر صدای جیغِ ناشی از تمیزیِ پساشستنِ آن استکانهای شیشهای را به کسی، تقدیم کردم؛ به بیبیزهرا، به ابوباقر که توی گلزار شهدای روستای کُفور با هم ملاقات کردیم و گفت بعید میداند حالا حالاها بتواند از لبنان بیاید ایران؛ که گفت اگر رفتم چایخانهی حرم، یادش کنم، به آقای مظفری- همسرِ همکارمان- که گفت دلش عجیب تنگ شده برای قدم زدن دور و بر چایخانه، به تکتک زائرهایی که در لذت نوشاندن بهشان، شریک شده بودم، به پیرمردی که وسط برق انداختن استکانها، برایمان چای شیرین آورد که نفس تازه کنیم، حتی به حافظ و خیام.
شش. چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند/
بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا میباش
پ.ن: فیلم هنرِ یکی از بچههای چایخانهست.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۲۳ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانهی حرمِ امام رئوف
@targap
🌱 سیندرلا!
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانهی حرمِ امام رئوف
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 سیندرلا! محسن حسنزاده چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانهی حرمِ امام رئوف @targap
🌱 سیندرلا!
یک. جلالخالق! تا حالا، با سیندرلا همذاتپنداری نکرده بودم که کردم.
این درست که منطقیون میگویند "ألتّشبيه يقرّب من وجه و يبعّد من وجوه" اما خب، امروز سر ساعت ۴ عصر که آخرین شیفتِ چایخانه، تمام شد، درست احساس سیندرلا را داشتم که سر ساعت ۱۲ شب، باید از میهمانیِ خانهی حاکم، برمیگشت به زندگیِ معمولیش با یک کفشِ اشرافی که پیشش جا ماند.
"فرشتهی مهربان" بدون این که عصای جادوییش را بزند بهمان، آن روپوشِ سبز را تنمان کرده بود که ما را ببرد میهمانیِ سلطان.
"یبعد من وجوه" هم همینجاست. میهمانی سلطان تمام نمیشود. صاحبانِ آن روپوشهای سبز، شیفت به شیفت میآیند و میروند و میهمانانِ سلطان را سیراب میکنند.
دو. امروز، آخرین استکان را که میشستم، دوستِ شاعرمان پای شیرِ کناری، گفت که حالا حالوهوای کلیپهای گریهوزاریِ موکبدارهای عراقی را میفهمم، وقتی که دارند بساط اربعینیشان را جمع میکنند. بله آقای شاعر! من هم همینطور.
سه. آقای جامد روضه میخواند. عجیب روضه میخواند و تشنگانِ توی صف نمیدانستند که این، چای و شربتِ چایخانه نیست، حالا دیگر چای روضه است، شربت روضه است. نفسِ روضهخوانهای چایخانه گرم.
چهار. روپوشِ سبز را از تنم میکَنَم و برمیگردم به زندگیِ قبلیم. توی سایهی یکی از ستونهای ستبرِ آن حوالی، پناه میگیرم. گوش تیز میکنم. جیرینگجیرینگِ بههمخوردنِ آن استکان و نعلبکیها، یکی از زیباترین صداهاییست که تا حالا شنیدهام.
خیمهی چایخانه را -از دور- تماشا میکنم، مثل سیندرلا که لابد، جایی به کالسکهچی گفته، آرامتر براند تا قصر پادشاه را از دور تماشا کند؛ حسرتزده، غمگین، دورافتاده؛ مُوَدِع.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۵ تیر ۱۴۰۴ | مشهد | حوالیِ چایخانهی حرمِ امام رئوف
@targap
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 این روزها مدام سطر به سطر وصیتنامهی شهید عباس دانشگر توی گوشم زمزمه میشود:
من سکون را دوست ندارم. عادت به سکون بلای بزرگ پیروان حق است، سکونم مرا بیچاره کرده. در این حرکت عالم به سمت معبود حقیقی دست و پایم را اسیر خود کرده. انسان کر میشود. کور میشود. نفهم میشود. گنگ میشود و باز هم زندگی میکند. بعد از مدتی مست میشود و عادت میکند به مستی و وای به حالمان اگر در مستی خوش بگذرانیم و درد نداشته باشیم. درد را، انسان بیهوش نمیکشد. انسان خواب نمیفهمد. درد را، انسان باهوش و بیدار میفهمد.
راستی! دردهایم کو؟ چرا من بیخیال شدهام؟ نکند بیهوشم؟ نکند خوابم؟ مثل آب خوردن چندین هزار مسلمان را کشتند و ما فقط آن را مخابره کردیم. قلب چند نفرمان به درد آمد؟ چند شب خواب از چشمانمان گریخت؟ آیا مست زندگی نیستیم؟
@targap
🌱 و اما شما مسئولین!
ساعتِ هفت صبح جمعهی بعد از حمله منافقین، یک منافقِ در کمین، به ماشینی که محمدرضا و چند نفر دیگر در آن بودند، شلیک میکند.
یک گلوله، قلب محمدرضا را نشانه میگیرد. گلوله، از دفترچهای که محمدرضا همیشه همراهش داشت، عبور میکند، قلمِ توی جیبش را میشکند و حرکت را از قلب محمدرضا میگیرد.
یک گلوله آرپیجی هم همان دستی را که محمدرضا با آن مینوشت، نشانه میگیرد.
هنوز، خونِ قلب سردارِ شهیدِ مرصاد، محمدرضا خالصی، روی آن دفترچه و قلم مانده است.
این، بخشی از دستنوشته محمدرضا خالصیست، وصیتنامه سردارِ شهیدِ سمنانی در سال ۶۳:
🌱 "و اما شما مسئولینی که امور امت حزبالله در دست شماست و شریان خون شهدا در دست شماست. مبادا این خونها را با کارهایی که در شان یک مسئول در جمهوری اسلامی نیست به هدر دهید و باعث دلسردی مردم و به خصوص خانواده شهدا شوید که در پیشگاه شهدا، همیشه سرافکنده خواهید بود"
پن: دفترچه، ساعت و تسبیحی که در تصویر میبینید، یادگاریهایِ به جا مانده از شهید خالصیست.
یکشنبه| ۵ مرداد ماه ۱۴۰۴ |
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 خشت پنجم! محسن حسنزاده سهشنبه| ۵ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان @targap
🌱 خشتِ پنجم!
اولینبار خیلی بچه بودم که شنیدمش. زنِ همسایه داشت برای مادرم درباره خشتهای جادویی ملاعلی میگفت.
میگفت مُلا -عارفِ مردمدارِ سمنانی- روی چهار تا خشت، ورد و دعایی خوانده و آنها را جایی نامعلوم در چهار گوشهی سمنان، به خاک سپرده، محضِ این که شهرِ مادریش، از گزند بلایای طبیعی، دور باشد.
به خصوص از قدیم میگفتند این خشتها خاصیت ضدزلزله دارند!
من -شکستخورده در برابر وسوسهها- چندباری، با احساس گناه کنار آمدم و خاکِ باغچهی جلوی در خانهمان را با قاشق کاویدم، بلکه آن خشتها، عدل همانجا باشند؛ که خب، نبودند و من موفق نشدم شهری را به ویرانی بکشم.
افسانه است یا واقعیت نمیدانم اما ما سالهاست که با آن و البته با ملاعلی، زندگی کردهایم. آنقدر که دیگر با خشتهاش، شوخی هم میکنیم؛ و البته که دربارهاش سوال هم داریم.
مثلا حالا که حدود شهر، توسعه پیدا کرده، محدودهی عملکردِ آن خشتها هم توسعه پیدا کرده؟ یا مثلا این که آن خشتها فقط سپرِ سیل و زلزلهاند یا میتوانند جلوی جنگ و جنگنده را هم بگیرند؟
اگرچه در ایام جنگ، صدای جنگندهها، توی آسمانِ سمنان نپیچید اما لابلای انتشار خبر بمبارانها، سمنان، زلزله آمد! و ما دوباره یاد خشتهای ملاعلی افتادیم.
ما خیلی وقتها به "خشت پنجم" فکر کردهایم. این که بعدِ میراث پنهان ملاعلی، خشتِ پنجمی که ما را، شهرهای ما را و قصههای ما را حفظ میکند، چیست؟
وسط جنگِ -به اصطلاح دوازدهروزه- بچههای روایتِ سمنان، توی "بله" یک کانال راه انداختند و اسمش را گذاشتند خشتِ پنجم. هدف، این بود که خشتِ پنجم را، نه از آب و گل، که از روایت بسازند؛ و به قول خودشان، "روایتهایی روشن در میانهی غبارِ جنگ"
غرض، معرفیِ کانالِ روایتِ بچههای سمنان بود؛ بخوانیدشان و خواندنیهایتان را برای ادمینش بفرستید؛ نقد و داد و دعواهایتان را هم میخوانند:
@kheshte_panjom
پینوشتِ یک: حالا که دور، دورِ معرفیست، این را هم بگویم که یکی از بچههای روایت سمنان، وسط روزهای جنگ، رختش را کشید به استان همجوار تا چراغِ دیگری در حوزه تاریخ شفاهی روشن شود. کانالِ "مَدار" همانجا متولد شد و این روزها دارد روایتِ روزهای جنگ را منتشر میکند:
@madaare_hagh
پینوشتِ دو: عکسی که میبینید، سردرِ بنای آرامگاهِ مصفا و سرسبزِ ملاعلی حکیم الهی سمنانیست؛ گذارتان اگر به سمنان افتاد، آنجا نفسی تازه کنید؛ چای هم میهمانِ ما.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۷ مرداد ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 سیامک ضربدرِ ۲!
بخشی از روایتِ غلامْ سرور از کتاب «پاکسِتان»
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 سیامک ضربدرِ ۲! بخشی از روایتِ غلامْ سرور از کتاب «پاکسِتان» محسن حسنزاده دوشنبه| ۱۳ مرداد ما
🌱 سیامک ضربدرِ ۲!
...وقتی میخندد، از روزنهی بین دندانهای نداشتهاش میتوانی تا فیها خالدونش را ببینی. روی لباسِ مشکیش، گُلهبهگله دریاچههای نمکِ خشکشده و رد سفیدشان جا مانده. اسماعیل، شیفتهی سیامک و لاتولوتهای محل است و حسابی با آمدن زائرهای پاکستانی، حال میکند.
این که غلامسرور، اینقدر لاتولوت دارد، حُسنهای زیادی دارد. مثلا اسماعیل تعریف میکند که چند سال قبل، موبایل چند نفر از پاکستانیها را کنار زمین چمن غلامسرور کش رفتند.
امیر -از گندهلاتهای محل که کمی کار امنیتی هم سرش میشود- میرود پی آبروبَرها. وقت گذشته بود و سر همین، پاکستانیها هم سوار اتوبوسهایشان میشوند و میروند.
-امیر کیه؟
-امیرُ نمیشناسی؟ سیامکُ دیدی؟ اون دو برابرِ سیامکه!
●●●
این، بخشی از روایتِ محلهی غلامسرورِ زاهدان است که همین روزها، توی کتاب "پاکسِتان" منتشر شد.
پارسال، همین روزها بود که کولهام را برداشتم و به دعوت بچههای میهماننوازِ حوزه هنری سیستان و بلوچستان، رفتم زاهدان، برای ملاقات با کرور کرور زائر پاکستانیِ اربعین. اما خب، تکوتنها بین ظرف و ظروفِ اجدادمان در هزار سال قبل، قدم میزدم که آقای حیدرینسب زنگ زد و گفت که میآید دم در موزه دنبالم که با هم برویم یکی از محلههای زاهدان و آدمهای عجیبش را ببینیم. اینطوری، سر از غلامسرور درآوردیم.
من هنوز دلم گاهبهگاه هوای زاهدان میکند؛ هوای همسفره شدن با لاتهای غلامسرور؛ و امید دارم که روزی دوباره، با سیامک، توی کوچهپسکوچههای تاریک غلامسرور قدم بزنیم و حرفهای روشن بشنویم.
عزتتان مستدام غلامسرویها!
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱۳ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
🌱 طریق العلماء
برشی از کتابِ «به خدای درختان انجیر»
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 طریق العلماء برشی از کتابِ «به خدای درختان انجیر» محسن حسنزاده سهشنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنا
🌱 طریقالعلماء
...ابوسمیه دستم را میگیرد و مرا میبرد به اندرونیِ مزار ذیالکفل. جایی نزدیک مزار، پنجرهای محرابمانند، دیده میشود. ابوسمیه میگوید این محراب، رو به بیتالمقدس است و با قبلهی ما چهلوپنج درجه تفاوت دارد.
هرچند دوده شمعها سقف را سیاه کرده اما هنوز میشود جملات عبریِ نوشتهشده دورتادورِ سقف مزار ذیالکفل را دید و نقشِ شمعدان هفتشاخهی یهودیان را. جالب این که در عربی هم به شمعدان، شمعدان میگویند.
پشت مزار ذیالکفل، چهار پنج قبر قدیمیست. ابوسمیه یکیشان را "خون" معرفی میکند و واو خون را میکشد. میگوید از ناقلان اصلی تورات است. دیگری، "باروخ" احتمالا شاگرد ارمیای نبیست و از شاهدان محاصرهی اورشلیم و این احتمالا به خاطر این است که در تاریخ، مصر، به عنوان محل درگذشت او ذکر شده.
چسبیده به مزار ذیالکفل، حفارها همین امسال، پایههای یک دیوار قطور را کشف کردهاند و اهلفن تصدیق کردهاند که این، دیوارِ مسجد تاریخی نخیله است؛ جایی که علی(ع) پس از صفین، آنجا نماز خواند.
برمیگردیم به مزار ذیالکفل. از ابوسمیه میپرسم نوشتههای عبریِ دورتادور سقف، دقیقا چه میگویند؟ میگوید دلالتیست بر وجود مزار ذیالکفل در اینجا و جملاتی در مدح او.
بعد سری به نشانه تاسف تکان میدهد و میگوید بعد حمله آمریکا به عراق، سربازهایشان، ۴ کتیبه عبری را از اینجا دزدیدند.
میگوید پای امریکا که به عراق باز شد، یهودیها هم دوباره آمدند دور و برِ مزار این پیامبرِ بنیاسرائیل. نقبهایی زیر مزار اصحاب ذیالکفل ایجاد کردند و یادگارهای تاریخی و شمعدانهای ارزشمندِ زیر خاک را با خودشان بردند؛ میخواستند تابوت و پیکر اصحاب ذیالکفل را هم با خودشان ببرند که مردم ریختند توی مزار و نگذاشتند.
چه علاقهای دارند این جماعت به نقب زدن زیر مساجد و معابد و مزارها!
●●●
چند سال قبل که برای اولینبار، پیادهروی در طریقالعلماء را تجربه کردم، آنقدری جان داشتم که هرجا پرچمی بلند بود، راهم را کج کنم و بروم به میهمانی قصهها.
اینطوری شد که سر از مدائن و طاق کسری و علوهالفحل و طریق بنیمسلم و شهر کِفِل و عوفی و طویریج و نخلستانهای بناتالحسن درآوردم و حاصلش شد کتاب "به خدای درختان انجیر" که به دلالت استادم جناب حسینعلی جعفری، انتشارات سروش، چاپش کرد.
این متن، بخشی از آن کتاب است.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۴ | سمنان
@targap