eitaa logo
ٺـٰاشھـادت!'
2.7هزار دنبال‌کننده
17.7هزار عکس
5.4هزار ویدیو
194 فایل
شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 '' ناشناس'' @nashanastashahadat🍂 گوش جان @montazeralhojja🌿 ڪپے؟! با ذکر صلواٺ حلالٺ ؛ براے ظہور مولا!!
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 174 توی ذهنم حرف‌های گاه و بی‌گاهش را با آنچه از گذشته‌اش فهمیده بودم کنار هم گذاشتم. همه‌چیز جور درمی‌آمد. او می‌خواست انتقام آن سرباز ایرانی را بگیرد که موساد کشته بودش. اورنا هم مادرش نبود، به دروغ گفته بود مادرش است تا بتواند آمارش را از من بگیرد. احتمالا می‌خواست اورنا را پیدا کند و شخصا بکشدش؛ بعد هم حتما می‌خواست دنبال بقیه‌ی مرتبطین پرونده بیفتد و همه را بکشد؛ هرچند به این راحتی‌ها هم نبود. دلم می‌خواست همانجا از موتور پیاده شوم و ایستاده ایران را تشویق کنم با این نقشه دقیق‌اش! آن‌ها تلما را هدفمند فرستاده بودند سراغ من، قرار بود انگیزه‌های انتقاممان درهم ضرب شود و با قدرت بیشتری سر موساد فرود بیاید. چرا که نه؟! نزدیک ساعت دوی بامداد رضایت دادم که برگردم خانه. با همان روش قدیمیِ چسب پای در، چک کردم که کسی وارد نشده باشد. امن بود. چینش وسایل خانه هم همان‌طور بود که بود. حداقل می‌شد مطمئن باشم که یک آدم غیرحرفه‌ای وارد خانه نشده است؛ مثلا یک دزد ناشی. تنها تغییر خانه، کاغذ پاره‌ای کوچک و تا خورده روی میز مطالعه‌ام بود. لبخند زدم، به پهنای صورت. مدت‌ها بود آن آدم ناشناسِ حرفه‌ای قدم به خانه‌ام نگذاشته بود. ته دلم به آن ناشناس آفرین گفتم، هیچ ردی در خانه نبود جز همان کاغذ. دمش گرم. کاش یک بار می‌توانستم ببینمش؛ ولی خودش نمی‌خواست. سر حوصله لباسم را عوض کردم. مسواکم را زدم، کاغذ را برداشتم و توی تختم دراز کشیدم. دست دراز کردم و از کشوی پاتختی، خودکارم را درآوردم. توی تخت جابه‌جا شدم و تای کاغذ را باز کردم. خالی بود. در انتهای خودکار را باز کردم و دکمه کنارش را فشار دادم. نور آبی رنگ چراغ‌قوه روی کاغذ افتاد و خط همان آدم حرفه‌ای را دیدم. با جوهر فسفری، فقط دو جمله نوشته بود: بی‌خبری خوش‌خبری ست. سرتان به کار خودتان باشد. نمی‌دانم چطور، ولی بو برده بود که تلما را شناخته‌ام. گویا قرار نبوده هم را بشناسیم؛ یعنی توی این موقعیت هرچه بیشتر ندانیم به نفع خودمان است. تلما هم نباید درباره همکاری من با ایران بداند، این اطلاعات برایش خطرناکند. کمی توی ذوقم خورد. دلم می‌خواست بروم به تلما بگویم همه‌چیز را درباره‌اش می‌دانم. دلم می‌خواست با تلما درباره گذشته‌اش حرف بزنیم. او خوش‌شانس‌تر از من بود، آدم‌های بهتری به تورش خورده بودند. دلم می‌خواست درباره آن کسی که نجاتش داده بود حرف بزنیم، آن سرباز ایرانی. درباره ایران. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 175 چند ثانیه به خط آن ناشناس خیره شدم و بعد از جا برخاستم. رفتم به آشپزخانه کوچکم، گاز را روشن کردم و کاغذ را روی شعله‌های آتش گرفتم. سیاه شد و میان شعله‌ی آبی درهم پیچید. آن را بالای سینک نگه داشتم تا شعله به انگشتانم نزدیک شود و در نهایت توی سینک رهایش کردم. صبر کردم تا کامل بسوزد و شعله در خودش تمام شود. بازمانده‌ی خاکسترش را با آب شستم و به لبه سینک تکیه دادم. کاش می‌شد بیشتر نگهش دارم یا جوابش را بدهم. اگر دست خودم بود و خطری نداشت، حتما همه نوشته‌های آن ناشناس را داخل یک پوشه نگه می‌داشتم، یا داخل یک آلبوم می‌چسباندم. خودم هم گاهی تعجب می‌کنم از این که انقدر از اسرائیلی بودن فاصله گرفته‌ام. قبلا اینطور نبودم. به هرحال مثل هر آدم دیگری احساس تعلق به کشورم در من هم وجود داشت؛ اما از یک جایی به بعد انگار کسی پای ریشه‌ی نداشته‌ام اسید ریخت و آن را خشکاند. پدر من را به روانشناس‌های زیادی نشان داد؛ خودش البته هیچ‌وقت فرصت نداشت با آن‌ها حرف بزند یا همراهم در جلسات تراپی شرکت کند. من هم همه را بعد یکی دو جلسه می‌پیچاندم؛ تا این آخری که یک سال قبل از رفتنم به سربازی جلساتش را با من شروع کرد و من وقتی فهمیدم در تور ایران افتاده‌ام که دیگر ریشه‌های هویت اسرائیلی‌ام خشکیده بود. نمی‌دانم آن روانشناس اهل کجا بود و دقیقا چکاره بود؛ ولی صبورانه تورش را برایم پهن کرد، ماهرانه من را همراه خود کرد و با کمک کینه قدیمی و حفره‌هایی که از جنگ هفتم اکتبر در هویتم ایجاد شده بود، من را قانع کرد که در جبهه مقابل دولتم قرار بگیرم. از یک جایی به بعد هم فهمیدم که در دام افتاده‌ام، ولی ترجیح می‌دادم در همان دام بمانم. درواقع از دام بزرگ‌تری رها شده بودم، از تار عنکبوتی به نام هویت یهودی که دور مغزم پیچیده شده بود و اجازه نمی‌داد فکر کنم، اجازه نمی‌داد آدم باشم. به هرحال من همان‌طور که ایرانی‌ها خواسته بودند وارد موساد شدم. روانشناسم هم بعد از مدت کوتاهی غیبش زد. من شدم مهره ایران و این هویت جدیدم شد. من یک آدم بی‌وطنم، با یک هویت ملیِ پلاستیکی، اما با احساس تعلقی مبهم به یک کشور واقعی. *** 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 @tashahadat313
27.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرکار خانم گیتی معینی بازیگر قدیمی و کارکشته سینما و تلویزیون برای نماز صبح وارد امامزاده ای می‌شود که از قضا نمایشگاهی به مناسبت هفته بسیج در آنجا برگزار هست بقیه ماجرا را ببینید تماشایی است ... یادبگیرند سلبریتی های غرب زده ی دوزاری🌺😍 @tashahadat313‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‎‌
📖 تقویم شیعه ☀️ امروز: شمسی: پنجشنبه - ۱۰ آبان ۱۴۰۳ میلادی: Thursday - 31 October 2024 قمری: الخميس، 27 ربيع ثاني 1446 🌹 امروز متعلق است به: 🔸حضرت حسن بن علي العسكري عليهما السّلام ❇️ وقایع مهم شیعه: 🔹امروز مناسبتی نداریم 📆 روزشمار: 🌺7 روز تا ولادت حضرت زینب سلام الله علیها ▪️15 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 75روز) ▪️35 روز تا شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها (روایت 95روز) ▪️45 روز تا وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها 🌺52 روز تا ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها @tashahadat313
رسول خدا صلى الله عليه و آله: عِندَ أذانِ المُؤَذِّنينَ يُستَجابُ الدُّعاءُ؛ هنگام اذان گفتن مؤذّنان، دعا مستجاب مى‌شود. : ج۲ ص۱۰۳ح ۳۳۴۷ @tashahadat313
💔 روزمان را متبرک می کنیم به یاد جوانی که در دفاع از وطن سوخت تصویری از پیکر مطهر شهید مدافع وطن محسن رضایی که ۹ آبان ۱۴۰۱ در ایرانشهر در درگیری با تروریست ها به آتش کشیده شد! شهید ستوان‌سوم محسن رضایی متولد ۱۳۷۰ اهل زاهدان از ماموران یگان تکاوری «۱۱۲ عمار» ایرانشهر شامگاه هشتم مهرماه در درگیری با تروریست‌های کوردل در شهرستان ایرانشهر به فیض شهادت نائل شد. دسته گلی از صلوات به نیابت از تمامی شهدا از صدر اسلام تاکنون، هدیه می‌دهیم محضر حضرت علی و فاطمه زهرا سلام الله علیهما 🌸الّلهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَی‌مُحَمَّدٍوَآلِ‌مُحَمَّدٍوَعَجِّلْ‌فَرَجَهم🌸 @tashahadat313
روانشناسی قلب 51.mp3
9.9M
51 🎧آنچه خواهید شنید؛ ❣️ قلبی که نرم و زنده نباشد؛ دائما به اضطراب، غم، حسادت، پرخاش و... مبتلا می گردد. 💝عوامل نرمی و لطافت قلب را، بشناسیم. @tashahadat313
5.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻به شما بشارت می دهم این ما هستیم که افسار اسراییل را نگه میداریم و به طویله اش بر میگردانیم. اندکی صبر کنید ✍سحرنزدیک است... @tashahadat313
دیروز مردی بود که نامش با مقاومت گره خورده؛ ، مردی که نماد شجاعت و ایستادگی شد. 🇵🇸🔥 او کسی بود که وقتی به چشمانش نگاه می‌کردی، غرور و غیرت را می‌دیدی. مردی که تحمل دیدن اشک‌های کودکان و زنان فلسطینی را نداشت و با هر نفس، برای آزادی سرزمینش از چنگال صهیونیسم می‌جنگید. ✊🕊 سنوار پس از سال‌ها ، دوباره به میدان برگشت؛ نه برای انتقام، بلکه برای حق‌خواهی، برای مردمش. او می‌دانست که دشمنش معنای جنگ مردانه را نمی‌فهمد، اما ایستاد، پایدار و استوار. 💪✨ و در نهایت، او بود که پیروز میدان شد؛ چرا که به آرزویش رسید و به درجه رفیع دست یافت. 🌹❤️ تولدت مبارک، ای الگوی شجاعت برای نسل‌ها، ای مرد میدان! 🕊🔥 @tashahadat313
5.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دستمو گرفتی و آوردی توی روضه‌هات نذاشتی گم بشم حسین رفیق شدم با نوکرات 🌙 🌷 | | 📲 @tashahadat313