eitaa logo
ٺـٰاشھـادت!'
2.7هزار دنبال‌کننده
17.6هزار عکس
5.3هزار ویدیو
194 فایل
شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 '' ناشناس'' @nashanastashahadat🍂 گوش جان @montazeralhojja🌿 ڪپے؟! با ذکر صلواٺ حلالٺ ؛ براے ظہور مولا!!
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽✨ 💠امروز سه شنبه 🌤۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ 🌛۱۱ رمضان ۱۴۴۱ قمری ‌ 📿 ذکرروز: ۱۰۰ مرتبه یاارحم الراحمین ‌ 🍽طبخ غذابه نیت:امام جواد(علیه السلام) 🌷 @taShadat 🌷
﷽ #نهج_البلاغه #حکمت29 ══🍃🌷🍃════ 💠امام علی علیه السلام می فرماید: إِذَا كُنْتَ فِي إِدْبَارٍ وَ الْمَوْتُ فِي إِقْبَالٍ فَمَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَى . 🔷هنگامى كه تو زندگى را پشت سر مى گذارى و مرگ به تو روى مى آورد، پس ديدار با مرگ چه زود خواهد بود. 🌷 @taShadat 🌷
🔹خواندن دعای هفتم صحیفه سجادیه برای برطرف شدن بیماری کرونا🤲 🔹روز.چهلم وهفتم 1399/2/16 🍃🌷 @taShadat 🌷🍃
قرائت دعای هفتم صحیفه سجّادیه.mp3
11.47M
#صوت قرائت دعای هفتم صحیفه سجادیه 🎶#حاج_محمودکریمی 🌷 تاشهادت🌷 http://eitaa.com/joinchat/2567897106Cb024eb90db
حاج حسین یکتا: بچه ها به خدا از شهدا جلو میزنین اگه کوفتتون بشه لذّت گناه گردن!!! بیاین امروز سعی کنیم کوفتمون بشه لذت گناه کردن بخاطر دل ارباب از امروز صبح تا آخر شب سعی کنیم در برابر گناه جلوی خودمونو بگیریم. شاید بقیه عمل کنن و شما فقط عمل نکنینا! مواظب باشین عقب نیفتین. واینکه حاج حسین یکتا میگفت: ما روضه میخونیم میگیم الشمر جالس علی صدر الحسین😭 بعضی وقتا گناهان ماهم سنگینی میکنه روی سینه امام زمانمون😓 التماس دعا یاعلی 🌷 @taShadat 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📸 عکسی منتشر نشده از در افطار آخرین رمضان با فرماندهان سپاه🌹 🌷 @taShadat 🌷
کانال شهید کمال شیرخانی❤️🌹 تاریخ تولد= ۱۳۵۵/۱/۱۵ تاریخ شهادت= ۱۳۹۳/۴/۱۴ محل شهادت= سامرا 🌷 @taShadat‌🌷
🌷 شهید برونسی: خدايا! اگر مي‌دانستم با مرگ من يڪ دختر در دامان حجاب مے‌رود، حاضربودم هزاران باربميـرم تا هزاران دختر در دامان حجاب بروند یاد شهید با صلوات🌹 🌷 @tashadat 🌷
🌷شهید مصطفی ردانی پور🌷 معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین. خانم معلم آمد سراغش. دستش را انداخت زیر چانه اش که "سرت را بالا بگیر ببینم." چشم هایش را بست و سرش را بالا آورد. از کلاس بیرون زد، تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نکرده بود. خونه که رسید گفت:دیگه نمیخوام برم هنرستان. _آخه برای چی؟؟؟ _معلم ها بی حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست، میخوام برم قم؛ حوزه. 🌹 🌷@tashadat🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مکه برای شما ، فکه برای من ! بالی نمی خواهم ، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند … “شهید آوینی” 🥀 . .
🔔 #اطلاعیه‌ #رزمایش_همدلی‌ 💚 #حسن_حسن 3️⃣‌ ‌ تیک‌تاک ... ⏰‌ ساعت‌ میگذرد‌ و‌ میگذرد ...‌ چیزی نمانده است‌ تا‌عقربۀ‌رمضان‌به‌نیمۀماهش🌙برسد‌ به نیمۀ کریمانۀ حُسن‌حَسن(ع) 🌸‌ ‌👈 نحوه شرکت در این رزمایش👇 🍃 واریز مبلغ دلخواه به شماره‌کارت 💳 ۵۰۴۱۷۲۱۰۷۵۲۷۳۶۰۸ 🍃 تهیه و ارسال اقلام غیرنقدی (به میزان دلخواه) •°جهت‌اطلاع‌از‌مکان‌و‌زمان‌تحویل‌اقلام ارسال #یا‌کریم‌اهل‌بیت به شماره تلفن 📲 ۰۹۱۰۵۷۳۲۹۰۶ 🕊 جهت مشاهده لیست‌ اقلام غیرنقدی‌ روی لینک زیر بزنید 👇‌ ‌ https://digipostal.ir/cwzfs1r ‌ •| رفقا‌حالاکه‌راه‌کمک‌بازه‌بی‌بهره‌نمونیم... ‌ #هیئت‌انصارولایت‌دارالعباده‌یزد‌ #هیئت‌فاطمه‌بنت‌الحسین‌س‌ #دبیرستان‌علوم‌و‌معارف‌اسلامی‌شهید‌مطهری‌یزد‌ ☘| @darozzekr_com‌ ✨| @d_maaref‌ 🌸| https://eitaa.com/fatemehbentolhosain
هدایت شده از Zahrazareshahi
👈 بابت اطمینان کار هم باید بگیم: 🕊 این یه کار هیئتی، جهادی و دانش‌آموزیه و کاملا مورد اطمینان هست. همونطور که می‌بینید شماره کارت 💳 به نام یک ارگان فرهنگی یزد هست. 🍃 تو این روزها ارگان‌های زیادی تو این رزمایش شرکت کردن ولی وجه تمایز ما با بقیه ارگان‌ها اینه که این کار صفر تا صدش با نوجوان‌های دختر انجام میشه 🌸 آیدی‌های پایین👇هم برای کانال‌های ایتا و پیج‌های مرتبط با این و بانیان این حرکت هست [•🍃•] @darozzekr_com [•💌•] @fatemehbentolhosain [•✨•] @d_maaref
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 #نماهنگ | صد بار توبه کرده ام و بخشیده ای مرا...😞 🎙 بانوای: #حاج‌میثم‌مطیعی 🌙 ویژه ماه مبارک #رمضان 🌷 @tashadat 🌷
سه دانشجو داشت که دوتایشان فکلی بودند و یکی چادری داشت. جلوی پای همه بلند میشد❗️ برایش فرقی نمیکرد که فکلی است یا چادری. اگر به این می گفت دخترم، به آن یکی هم میگفت دخترم! اذان که میگفتند، نمی گفت بروید #نماز!📿 همان جا آستین هایش را بالا میزد! همین بچه فکلی را سال بعد در نمازخانه دیدم. #نماز_اول_وقت و #قرآن بعد از نمازش همیشه به راه بود...🌸 #دانشمند_شهید_دکتر_مجید_شهریاری 🌷 @taShadat 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 🌷❤️ در خاطره رزمنده ای آمده است: یک شب با دوست همرزمم سالار محمودی در سنگر بودیم و نگهبانی می دادیم. نوبت ما تقریباً تمام شده بود. منتظر نفر بعدی بودیم. سرو کله کسی از دور پیدا شد. طبق معمول ایست دادیم. گفت: آشنا. پرسیدم: آشنا کیست و اسم رمز چیست؟ او پیرمردی بود که سواد خواندن و نوشتن نداشت و اسم رمز بالطبع در خاطرش نمانده بود. دستپاچه و هراسان به زبان محلی گفت: «خومانیم،خومانیم» یعنی خودمان هستیم خودمان هستیم. او را روی زمین خواباندیم. محمودی دوباره از او اسم رمز خواست. بیچاره مانده بود چه بکند، با عصبانیت گفت: بابا من چراغان معافی هستم که دو ساعت پیش شام با هم سیب زمینی خوردیم😂😂 🌷 @taShadat 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️سردار خدمتگذار... 🔺وقتی که استاد انصاریان طاقت دیدن تصاویر شهادت شهید حاج قاسم سلیمانی را نداشت😞 👤شیخ حسین انصاریان: چه شرّ عظیمی که سردار از سر چند مملکت کم کرد 🌷 @tashadat 🌷
لبخند بعد از شهادت آنچه میبینید تصویر یکی از شهدای عملیات شبهای گذشته نیروهای حشدالشعبی است که در مقابله با گروه های تکفیری به شهادت رسید. تصویر این شهید و لبخند پس از شهادت آن، با بازتاب گسترده در شبکه های مجازی عراق همراه بوده است. #لبخند_شهدا #شهید 🌷 @taShadat 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
"خدآیِ‌جآن" • خدا می‌تواند خرابی‌های بنده‌اش را جبران کند ولی غیر خدا نمی‌توانند ! • خدا می‌فرماید: من میتوانم سیئات را به حسنات تبدیل کنم؛ تو خراب کردی؛ من درستش می‌کنم :)♥️ • • 🌷 @tashadat 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
══🍃🌷🍃══════ 🔹با صدای تو حال مادربزرگ ... هر روز بدتر می شد ... تا جایی که دیگه مسکن هم جواب نمی داد ... و تقریبا کنترل دفع رو هم از دست داده بود ... 2 تا نیروی کمکی هم ... به لطف دایی محسن ... شیفتی می اومدن ... بی بی خجالت می کشید ... اما من مدام با شوخی هام ... کاری می کردم بخنده ... - ای بابا ... خجالت نداره که ... خانم ها خودشون رو می کشن که جوون تر به نظر بیان ... ولی شما خودت داری روز به روز جوون تر میشی ... جوون تر، زیباتر ... الان دیگه خیلی سنت باشه ... شیش ... هفت ماهت بیشتر نیست ... بزرگ میشی یادت میره ... و اون می خندید ... هر چند خنده هاش طولی نمی کشید... اونها مراقب مادربزرگ می شدن ...و من ... سریع لباس ها و ملحفه هاش رو می بردم توی حمام ... می شستم و آب می کشیدم ... و با اتو خشک می کردم ... نمی شد صبر کنم ... تعداد بشن بندازم ماشین ... اگر این کار رو می کردم... لباس و ملحفه کم می اومد ... باید بدون معطلی حاضر می شد ... دیگه شمارش شستن شون از دستم در رفته بود ... اما هیچ کدوم از دفعات ... به اندازه لحظه ای که برای اولین بار توی مدفوعش خون دیدم ... اذیت نشدم ... بغضم شکست ... دیگه اختیار اشک هام رو نداشتم ... صدای آب، نمی گذاشت کسی صدای اشک های من رو بشنوه ... با شرمندگی توی صورتش نگاه کردم ... این همه درد داشت و به روی خودش نمی آورد ... و کاری هم از دست کسی برنمی اومد ... آخرین شب قدر ... دردش آروم تر شده بود ... تلویزیون رو روشن کردم ... تا با هم جوشن گوش کنیم ... پشتش بالشت گذاشتم و مرتبش کردم ... مفاتیح رو دادم دستش و نشستم زیر تخت ... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که ... - پاشو مادر ... پاشو تلویزیون رو خاموش کن ... - می خوای بخوابی بی بی؟ ... - نه مادر ... به جای اون ... تو جوشن بخون ... من گوش کنم... می خوام با صدای تو ... خدا من رو ببخشه ... 🌷 @taShadat 🌷
══🍃🌷🍃══════ 🔹مهمان خدا چقدر به اذان مونده بود ... نمی دونم ... اما با خوابیدن مادربزرگ ... منم همون پای تخت از حال رفتم ... غش کرده بودم ... دیگه بدنم رمق نداشت که حتی انگشت هام رو تکان بدم ... خستگی ... گرسنگی ... تشنگی ... صدای اذان بلند شد ... لای چشمم رو باز کردم ... اما اصلا قدرتی برای حرکت کردن نداشتم ... چشمم پر از اشک شد... - خدایا شرمندتم ... ولی واقعا جون ندارم ... و توی همون حالت دوباره خوابم برد ... ضعف به شدت بهم غلبه کرده بود ... باغ سرسبز و بی نهایت زیبایی بود ... با خستگی تمام راه می رفتم که صدای آب ... من رو به سمت خودش کشید ... چشمه زلال و شفاف ... که سنگ های رنگی کف آب دیده می شد ... با اولین جرعه ای که ازش خوردم ... تمام تشنگی و خستگی از تنم خارج شد ... دراز کشیدم و پام رو تا زانو ... گذاشتم توی آب ... خنکای مطبوعش ... تمام وجودم رو فرا گرفت ... حس داغی و سوختگی جگرم ... آرام شد ... توی حال خودم بودم و غرق آرامش ... که دیدم جوانی بالای سرم ایستاده ... با سینی پر از غذا ... تقریبا دو ساعتی از اذان گذشته بود که با تکان های آقا جلال از خواب بیدار شدم ... چهره اش پر از شرمندگی ... که به کل یادش رفته بود برام غذا بیاره ... آخر افطار کردن ... با تماس مجدد خاله ... یهو یادش اومده بود ... اونم برای عذرخواهی واسم جوجه کباب گرفته بود ... هنوز عطر و بوی اون غذا ... و طعمش توی نظرم بود ... یکم به جوجه ها نگاه کردم ... و گذاشتمش توی یخچال ... اونقدر سیر بودم ... که حتی سحر نتونستم چیزی بخورم ... توهم بود یا واقعیت؟ ... اما فردا ... حتی برای لحظه ای گرسنگی و تشنگی رو حس نکردم ... خستگی سخت اون مدت ... از وجودم رفته بود ... و افتخار خورده شدن ... افطار فردا ... نصیب جوجه های داخل یخچال شد ... هر چند سر قولم موندم ... و به خاله نگفتم ... آقا جلال کلا من رو فراموش کرده بود ... 🌷 @taShadat 🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا