تن بی جانم رو به جریان رنج می سپارم...
رنجی که پایانی براش تعریف نشده...
رنجی که صاف و ساده به نظر می رسه اما عمیق تر از عمق هر احساسیه...
خاکستریه... تو رو سمت خودش می کشه...
رنجی که پاکت می کنه... پاک از هر نوع اتصال و آلایشی...
شدید ترین خواسته هات رو بی ارزش می کنه و تو رو از خودت می گیره...
و حالا من... در این رنج بی انتها خودم رو رها کرده ام...
تار و پود وجودم از هم پاشیده شده...
درست شبیه یک تکه پارچه ی دور انداخته شده ام که از بقیه ی خودش جدا افتاده و انقدر سابیده شده که پوسیده؛ نخ نما شده... چیزی ازش باقی نمونده و هیچ کس بهش نگاه نمی کنه...
اما تو نگاه کن!
من چی هستم؟ خاطرت هست؟!
وجودی که همه ی بت های درونش رو شکست و لاوجود شد... و لا وجودی که نگاهش به ظرافت انگشتان توست، تا رد لمس تو رو، روی خاکِ سنگی که منتظر مجسمه شدن هست لمس کنه...
بساز! هر طور که می پسندی بساز...
دوباره خرابم کن و از نو بساز و دوباره و دوباره و دوباره... هر آنچه که زیبا می پنداری رو با این خاکِ سنگ شکل بده و طوری حکاکی کن که فراموش نکنم چه بودم و چه شدم...
با هر ضربه بیشتر از قبل به خاطرم بیار که رنج شبیه خونه ست... غم آشنا ترینه... و سکوت زیباست... بگذار درون گوشم صدای زمزمه هایی که ترس رو از وجودم بیرون کرد باقی بمونه...
من تمام خودم رو به تو سپردم... به تو... تا زنده بشم... تا ارزشمند بشم... هر چند فرسوده... اما بعد از این دیگه آواره نیستم... دیگه تنها نیستم... چون دیگه "من" نیستم... بعد از این چیزی نیستم جز انعکاس وجود تو...!
پس تو هم، به درخشان ترین حالت ممکن، این من رو رقص دربیار... و اجازه بده حس رهایی رو بچشه... زیر نگاهت... میون آغوشت... تا به رهایش برسه...
تا به رهایش برسم...
اما تا فرا رسیدن اون روز این رنج رو ازم نگیر...
شیرینی این رنج پاک رو ازم نگیر...
بگذار تا آخرین نفس همراه این رنج روان، به سوی تو جاری بشم...
مولانا میگه، همهی رنجها از آن میخیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود، چون نخواهی، رنج نماند.
چه کنم که همه ی خواسته ام تویی...
این رنجِ برخواسته از عشق رو خوب می شناسم...
چه کنم که دلیل رنج بی پایان من تویی...!
#بیادعا
حقیقت اینه که تا وقتی کاملا تسلیمش نشی، مقابلش ایستادی... حتی اگه هزار بار بهش بگی دوستت دارم نمی تونی کنارش بمونی...
حتی اگه با خواسته ی خودت لوله ی تفنگت رو پایین بیاری هم نمی تونی نجات پیدا کنی...
تسلیمش شو و کنارش بایست... کنارش بجنگ... اون موقع حتی اگه جونت رو از دست بدی هم باارزشه... اون موقع جونت رو بیهوده فدا نکردی... اون موقع خیلی خوب می تونی لبخندش رو ببینی... دقیقا وقتی که سرت روی پاهاشه... و زمانی که آخرین نفست رو بیرون می دی می فهمی ارزش این مردن خیلی بالاتر از این همه سال زندگی بدون اون لبخند روح بخش بوده...
لبخندی که به عنوان آخرین تصویر قبل از وداع، کاملا کافی و راضی کننده ست... و البته زیباترینه...
#بیادعا
حتی اگه به زبون نیاری خدا می دونه چی می خوای... چی تو فکرته... دنبال چی هستی...
اما بهتر می دونه چی برات نیازه، چی سر پات می کنه... چی مناسبته...
ممکنه هرگز دستت به بلندای آرزوت نرسه اما حتی فکرش رو هم نمی کنی که چه چیزهایی منتظرته... چیزهایی هزار برابر بهتر، راضی کننده تر و دوست داشتنی تر...
پس حالا اگه داری رنجش رو تحمل می کنی او داره می بینه... او بیشتر از تو حسش می کنه... و مطمئنا درازای صبرت رو با آغوش باز پذیراست... پس نترس... ناامید نشو... می دونم بهت سخت می گذره اما کنار نکش... دست نوازشی روی سر غم هات بکش و کنارشون ادامه بده...
او می بینه... او می شنوه... او می دونه... می دونه که قلبت دچار شده... دچار یک غیرممکن... اما فراموش نکن که هیچ غیرممکنی برای او وجود نداره...
حالا که لایق داشتن همچین آرزوی بزرگی شدی مطمئنا ناامیدت نمی کنه... و در انتها یا خودت رو در آغوش آرزوت خواهی دید و یا دست در دست آرزویی بهتر..._
تو هیچ تقصیری نداری؛
پس عزیز من! هر کسی که می خواست بره یک کاسه آب پشت سرش بریز که به سلامت بره...
لطفا برای بار هزارم تیکه های خودت رو همراهش راهی نکن!...
آدم وقتی رنج می کشد، می فهمد که زنده است.
و وقتی می فهمد که زنده است، تازه می تواند امیدوار باشد.
-ماکسیم گورکی