eitaa logo
nullroom
311 دنبال‌کننده
17 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
nullroom
بعضی شب‌ها، خونه زودتر از ما می‌خوابه. چراغ راهرو روشن می‌مونه، یه لیوان و چند تا قرص روی میز جا می‌
امشب هم سرم درد می‌کنه. نه اون‌جوری که با یه مشت قرص و چند ساعت خواب تموم بشه؛ یه چیزی از پشت پلک‌هام شروع می‌شه، می‌ره سمت شقیقه‌هام، بعدش کل پیشونی و آروم‌آروم همه‌جا رو می‌گیره. صداها، نورها، حرف زدن آدم‌ها، حتی صدای خودم. شایدم صداهای توی سرم. چند وقته هر چیزی که می‌خوام، وقتی بهش می‌رسم، دیگه شبیه چیزی نیست که می‌خواستم؛ هر کاری رو که تموم می‌کنم، یه کار دیگه جلوم سبز می‌شه. هر بار که فکر می‌کنم این دفعه دیگه کافیه، انگار یه نفر از جایی که نمی‌بینمش، توی گوشم می‌گه: نه. دوباره کمتر می‌رم بیرون. کمتر جواب می‌دم. کمتر توضیح می‌دم. فقط بی‌سروصدا کنار‌ می‌کشم. آدم‌ها وقتی زیادی نزدیک می‌شن، سوال‌های زیادی هم دارن و من دیگه حوصله ندارم برای چیزهایی که خودمم نمی‌دونم، جواب سر هم کنم. شاید پوچی اون‌قدرها هم ترسناک و اشتباه نباشه. شاید اشتباه، برگشتن باشه. به جایی که هنوز باید یه چیزی باشی. ″و ما، میانِ آنچه دیگر کافی نیست و خلائی که برایمان مثل خانه می‌شود، اینجا ایستاده‌ایم.″
im her fav pornstar and she's my only pure love
$#?@+@7(#?!!?@$@
nullroom
"One whispers the lie, the other screams it like a joke" US.
nullroom
"One whispers the lie, the other screams it like a joke" US.
″Mito plays the game. Mr. Insanity turns the game into a fucking circus.″
My Mito
nullroom
My Mito
Oh my Mr. Insanity
nullroom
امشب هم سرم درد می‌کنه. نه اون‌جوری که با یه مشت قرص و چند ساعت خواب تموم بشه؛ یه چیزی از پشت پلک‌ها
دارم زیادی بهش فکر می‌کنم. نه، «زیادی» کلمه‌ی درستی نیست. انگار اصلاً دیگه فکری باقی نمونده که مال خودم باشه. هر چیزی یه جوری برمی‌گرده به اون؛ یه آهنگ، یه خیابون، یه ساعت خاص از شب، حتی نوری که از لای پرده می‌افته روی زمین. نمی‌دونم از کی شروع شد. شاید از همون باری که نگاهم کرد و من برای چند ثانیه یادم رفت باید چی می‌گفتم. شاید هم قبل‌تر. خیلی قبل‌تر. خیلی خیلی قبل‌تر. مثلا تولد هشت سالگیم. سنش رو که به یاد میارم، خودم هم یه لحظه ساکت می‌شم. نه به خاطر عددش؛ به خاطر چیزهایی که توی صورتش هست و من هنوز ندارم. اون‌جوری که حرف می‌زنه، اون‌جوری که سکوت می‌کنه، اون‌جوری که انگار دنیا قبلاً یه بار از روش رد شده و دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونه غافلگیرش کنه... و من دلم می‌خواد همه‌ی اون چیزها رو بدونم. دلم می‌خواد وقتی لقب مخصوصم رو صدا می‌زنه، یه لحظه بیشتر طولش بده. دلم می‌خواد نگاهم کنه و بفهمه که من چقدر منتظر اون نگاه بودم. یه بخش احمقانه‌ای از من دوست داره براش کوچیک‌تر به نظر برسه؛ نه برای اینکه نجاتم بده، فقط برای اینکه شاید یکم بیشتر نگاهم کنه. این دیگه شبیه دوست داشتن نیست، نه؟ چون من نمی‌خوام فقط باهاش باشم. می‌خوام توی فکرش جا داشته باشم، توی خوابش، توی نگاهش، توی اتاقش، توی تک تک عادت‌هاش. می‌خوام یه جایی از زندگی‌ش باشم که پاک کردنش آسون نباشه. و بدتر از همه اینه که فکر می‌کنم اگه یه روز دستش رو دراز کنه و بخواد من رو ببره، من حتی ازش نمی‌پرسم کجا می‌ریم. ″و ما، میانِ آنچه دوستش داریم و آنچه دوست داشتن از ما می‌گیرد، اینجا ایستاده‌ایم.″