nullroom
بعضی وقتها دلم میخواد یکی بالاخره بفهمه. نه از اون فهمیدنها که میپرسن «چی شده؟» و منتظر یه جواب
فکر میکردم بالاخره دارم بهتر میشم.
دیگه از بعضی صداها برنمیگشتم، با شنیدن بعضی اسمها دستم نمیلرزید، حتی تونسته بودم بعضی شبها بدون اینکه چراغ راهرو رو روشن بذارم بخوابم.
بعد فهمیدم که شاید من اصلا بهتر نشده باشم، شاید فقط عادت کردم... آخه آدم بودن هم چیز عجیبیه؛ به هر چیزی که زیاد تکرار بشه، یه جوری خو میگیری.
به نبودن، به ترس، به خالی بودن یه صندلی، به اینکه هر بار صدای چرخش کلید توی قفل میاد، چند ثانیه نفست رو نگه داری. من امشب برای اولین بار صدای همون کلید رو شنیدم و هیچ حسی نداشتم. نه ترسیدم، نه منتظر شدم و نه حتی سرم رو برگردوندم.
فقط یه لحظه با خودم فکر کردم شاید بدترین قسمت همهچیز همین باشه؛ اینکه یه روز چیزی که میتونست به یکباره تمومت کنه، دیگه حتی توان زخمی کردنت رو هم نداشته باشه.
″و ما، میانِ آنچه دیگر درد نمیکند
و آنچه دیگر احساس نمیکنیم،
اینجا ایستادهایم.″
Call me whatever you want; call me Mito, you can call me Sarah, call me that fucking liar... CALL ME IN THE MIDDLE OF THE NIGHT.