رویایِ سبزِ جنگل
ִֶָ
دیگه لبخند به روی لب های اون نمیاد دیگه هیچ آهنگ ای نمیتونه بنوازه تنها گوشه دیوار نشسته صحبتی نمیکنه خیره به دیوار شده سکوت تمام وجودش رو بر گرفته ، دیگه کسی که براش گیتار مینواخت و لبخند روی لباش می آورد نبود
...
هدایت شده از 𝐰𝐞
دلم میخواد درس بخونم
ولی فکرای توی مغزم نمیزارن 1 ثانیه اروم باشم
رویایِ سبزِ جنگل
دلم میخواد درس بخونم ولی فکرای توی مغزم نمیزارن 1 ثانیه اروم باشم
شاید با گوشت پوست استخون اینو درک میکنممممಥ_ಥ
زن ها را از رقصیدن منع کردند ؛ از آواز خواندن، از عاشقی کردن، بوسیدن ؛ خندیدن . .
زن ها در پیله های خود فرو رفتند و از تنهایی بسیار شاعر شدند و در شعر هایشان وحشیانه رقصیدند ؛ آواز خواندند ؛ عشق ورزیدند ؛ بوسیدند ؛ اما خنده نه ؛ فقط گریستن . !
-اِل؛