هدایت شده از White
از این موقعیتی که نه میتونی درس بخونی، نه میتونی کار کنی، نه میتونی بخوابی و نه میتونی راحت بشینی سر جات متنفرم. انگار همش منتظری یکی بیاد، یه چیزی بشه، یه اتفاقی بیفته
"برکه"
- Late night study.
خرس قهوهای از کنار تصویر بهتون لبخند میزنه و شببخیر میگه. 🧸
من این بار رو استثنائاً زیاد از تعطیلی خوشحال نشدم چون فردا احتمالاً آخرین جلسات کلاسهامون با استادی بود که بیشترین چیزها رو توی این سه سال ازش یاد گرفتم.
چندروزه که هرازگاهی پرت میشم به گذشته، درحد دوسال و پنجسال هم نه، برمیگردم به دهه هشتاد. با دیدن کوچکترین نشانههایی که به اون موقع مربوطن یهحالی میشم انگار هنوز دارم توی اون دهه زندگی میکنم.
اوقاتی بود که به این فکر میکردم اگر امکانش بود حاضر بودم برگردم و بار دیگه زندگی کنم؟ که خطاها اصلاح بشن؟ ولی حالا که حسش برمیگرده اصلاً حاضر نیستم دوباره چیزی که گذشته رو تجربه کنم، هرجور حساب کنی نمیتونم.
امروز سومین روزیه که کافئین نخوردم. بهخاطر اینکه یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم که دارم هرروز حدود چهاربار چای مینوشم و دوبار در هفته هم قهوه. یه ویدیویی درمورد اختلال استرس ناشی از کافئین رو تصادفا دیدم که همهی علائمش درموردم صدق میکرد و همون موقع تصمیم گرفتم حداقل یکهفته هیچگونه کافئینی به بدنم نرسونم.