یه پسربچه توی مراسم جلوم نشسته بود، بعد از اینکه به پوستر روی دیوار رو نگاه کرد به مامانش گفت: 'کلمههای عشق و آتش و خون توی یه چیز مشترکن، میدونی چی؟'، کنجکاو شدم به چه برداشتی میتونه رسیده باشه که گفت: 'همهشون سه تا حرف دارن!'؛ من اما توی دلم گفتم 'گرما، نقطهی اشتراکشون اینه'.