📪 پیام جدید
منه ۱۶ساله رو نصیحت کن
~ روی ساختن عادات درست توی زندگیت کار کن. (برای شروع میتونی کتاب عادات اتمی رو بخونی)
"برکه"
اگر میخواین بمونین حداقل یه پروفایل بذارین، یا نام کاربری.
دوستان به این توجه کنین. اکانتهای بیاسم (یا علامت نگارشی) و بیعکس خیلی غیرقابل اعتمادن برای من و حذفشون میکنم.
-دلم نمیخواست برگردم دانشگاه، بهخاطر همین هم اینقدر دیر کارت دانشجویی رو برگردوندم. تصور میکردم اگه به همون مکانی برگردم که احساسات سیاه و سنگینی رو تجربه کردم باز ممکنه راهی برای برگشتن بهم پیدا کنن. بالاخره باید میرفتم، پس یه کتاب با خودم برداشتم و راهی شدم. در مسیر رفت چند صفحهای ازش خوندم و تمام مدت بابت تعبیرهای جالبش که باهاشون احساس نزدیکی میکردم با کل صورتم لبخند زدم.
-فرآیند تحویل طولی نکشید. وقتی داشتم برمیگشتم چندتایی عکس نهایی برای به یاد آوردن دانشکده انداختم و متوجه شدم دیگه این دیوارها به اندازهی قبل اونقدر ترسناک و تهدیدکننده نیستن (همونطور که لورالای در روز فارغالتحصیلی روری میگفت، یا همونطور که استونر بعد از صحبت با استادش حس کرد).
-پیش از خروج، چند لحظه توی حیاط مکث کردم تا به بوتهی گلی نگاه کنم که موقع ورودمون به دانشگاه تازه کاشته شده و حالا دامن گسترده بود، که یه پروانهی اومد و دور گلها گشت، تا بتونم گوشی دربیارم و عکسش رو بردارم رفت. توی دلم گفتم لطفاً برگرد، چهار-پنج ثانیه نشده واقعاً اومد و نشست، به اندازهای طولانی که بشه ازش عکس دلخواهی گرفت، بعد دورتادور حیاط دوری زد و از بالای در پر زد و رفت، انگار داشت به بیرون هدایتم میکرد. حالا میدونستم کارم اینجا کاملاً تموم شده.