احوالاتِ عجیب و غریب؛
صرفا فقط برای نوشتن خاطرات مینویسم نه چیز دیگه؛ برای زمانی که یادم رفت چقدر امنیتِ کشور حیاتیِ و چند نفر براش خون دادن.
پنجشنبه شب بود که صدا های عجیب و غریبی به گوشم میخورد صدا های تیر و شاید انفجار؛ اما هعی مشغول این بودن تا خودم رو قانع کنم این صدا ها فقط ساختهی ذهنمه و چیزی نیست اما اخبار این گفته های ذهنی رو تایید نمیکرد. البته میتونم بگم بهترین کاری که کردم توی این دوران خاموش کردن تلوزیون بود و کمی درس خوندن برخلاف مواقع گذشته.
روز های عجیبی بود..خیلی عجیب انگار این شهر ، شهر من نبود؛ انگار این مردم دیگه مردمی نبودن که دارن تو دنیای من زندگی میکنن؛ همه چی خیلی عجیب بود مخصوصا کنده شدن نرده های وسط خیابون و چمن های میدون :/.
اینکه میدیم و میشنیدم که [اندکی از] جوون های مملکتم دارن عقلشون رو دو دستی تقدیم دشمن میکنن داغ دار ترم میکرد.
اما از تمامش بگذریم حضور مردم و همراهی شون نشون داد اون وحشی ها صرفا اسم و لقب ایران رو یدک میکشیدن، همین و بس.
یکِ یازدهِ چهار صد و چهار؛
حدودا شش صبح بود که بدون رضایت قلبی از محبوب شب های تارم دل کندم و از خانه بیرون آمدم؛ انتظار داشتم همان منظرهی قدیمی در برابر چشمانم ظاهر شود..همان بود، همان دیوار ، همان درخت های خشکیده ، همان پرچم هایی که نوازش باد و بوسه های خاک جانش را گرفته بود ؛ همان سرما ، همان صبحِ بدون خورشید اما.. اما یک چیز فرق میکرد. دیگر همه جا رنگ خاکستری به خود نگرفته بود ، دیگر رنگ مرده محله و شهر را نگرفته بود. آن روز فرق داشت شهر سپید پوش بود؛ زیاد نه اما شالی سفید به رنگ قند بر روی گیسوان خود انداخته بود. شروع ماه من بود، شروع سالی جدید از یک زندگی قدیمی و من تنها ۱۲ روز وقت دارم خداحافظی کنم با حواس پرتی های مخصوص نوزده سالگی ، با شیطنت های مختص نوزده سالگی ، با افکاری که برای من نوزده ساله بودند ؛ شاید این یکی را نباید فراموش کنم..
این جمعه هم به شب رسید و چشم انتظار مردی که دنیا را دگرگون خواهد کرد؛ امروز هم نیامدی قند عسلم، دروغ نگویم مشکل که هست اما تمامش را به جان میخرم تا خم به ابرویت نیاید. جمعه های دیگر هم چشم به انتظارت میبندم اما به حق دست های بریدهی عمویت بیا ..