یکِ یازدهِ چهار صد و چهار؛
حدودا شش صبح بود که بدون رضایت قلبی از محبوب شب های تارم دل کندم و از خانه بیرون آمدم؛ انتظار داشتم همان منظرهی قدیمی در برابر چشمانم ظاهر شود..همان بود، همان دیوار ، همان درخت های خشکیده ، همان پرچم هایی که نوازش باد و بوسه های خاک جانش را گرفته بود ؛ همان سرما ، همان صبحِ بدون خورشید اما.. اما یک چیز فرق میکرد. دیگر همه جا رنگ خاکستری به خود نگرفته بود ، دیگر رنگ مرده محله و شهر را نگرفته بود. آن روز فرق داشت شهر سپید پوش بود؛ زیاد نه اما شالی سفید به رنگ قند بر روی گیسوان خود انداخته بود. شروع ماه من بود، شروع سالی جدید از یک زندگی قدیمی و من تنها ۱۲ روز وقت دارم خداحافظی کنم با حواس پرتی های مخصوص نوزده سالگی ، با شیطنت های مختص نوزده سالگی ، با افکاری که برای من نوزده ساله بودند ؛ شاید این یکی را نباید فراموش کنم..
این جمعه هم به شب رسید و چشم انتظار مردی که دنیا را دگرگون خواهد کرد؛ امروز هم نیامدی قند عسلم، دروغ نگویم مشکل که هست اما تمامش را به جان میخرم تا خم به ابرویت نیاید. جمعه های دیگر هم چشم به انتظارت میبندم اما به حق دست های بریدهی عمویت بیا ..