کافیه اول کلمه ج، ت، پ باشه اصلا مهم نیست کلمه چیه من اونو جنگنده و تنگه و پهپاد میخونم. ذات جنگه
سال دوم دبیرستان بود که عازم شلمچه شدیم قرار بود از یادواره شهدا دیدن کنیم دقیق به خاطر نمیآورد کجا بود اما میدادم سر تا سر خاک با چند ساختمان؛ کنارش دستفروشان نشسته یا ایستاده بودند انگار میدانستند گروهی قرار است برای بازدید بیایند. از بین تمام فروشنده ها غرفه ای نظرم را جلب کرد و از بین تمام وسایل آن غرفه تنها یک تسبیح چشمم را گرفته بود یادم میآید برای رنگش با دوستم مشورت گرفتم مانده بودم صورتی را بردارم یا سفید. آخر همان صورتی را برداشتم قرار بود این تسبیح را به تمام ضریح ها و مکان های مقدس تبرک کنم و در آخر عمر آن را در کفن بگذارم اما غافل از آنکه این تسبیح چند سفری همراهم نخواهد ماند.
سفر مشهد بود در همان سال و با همان رفقا برای وضو رفته بودم و طبق عادت آن را همراه خودم بردم اما در روشویی حرم جاگذاشتم؛ وقتی که برگشتم هرکجا گشتم او را نیافتم.
به پیشنهاد رفقا برای عوض کردن حال به سمت ضریح رفتیم یادم آمد که قرار بود آن را به ضریح متبرک کنم در همین فکر ها بودم که دیدمش، لا به لای دستان کوچک دخترکی که در آغوش مادرش بود درست زیر گنبد در کنار ضریح آنجا فهمیدم این تسبیح برای من نبود برای همان دختری بود که موهایش را روی شانه اش ریخته بود و حالا همبازی جدید پیدا کرده بود انگار رنگش را هم خودش انتخاب کرده بود صورتی.
بچها یه دعا هم برای این دختر مظلوم بکنین که تمام دلنگرانی هاش تبدیل بشم به دلآرومی🤍.