بی آبروی منفعل.
میخواستم بیرون رهاش کنم ولی چون شب بود و ممکن بود راهشو گم کنه،گذاشتمش تو ظرف پلاستیکی و از چندجا سوراخش کردم تا بتونه نفس بکشه(از تو شیشه هی میومد جای اون سوراخا تا نفس بکشه:)
بی آبروی منفعل.
میخواستم بیرون رهاش کنم ولی چون شب بود و ممکن بود راهشو گم کنه،گذاشتمش تو ظرف پلاستیکی و از چندجا سو
اولش فکر کردم شاپرکه و گرخیدم چون با صورتم یک سانتی متر فاصله داشت.
بعد که نشست رو لباسم و دیدم پروانه س بابام با صداهای جدیدم آشنا شد😉
هدایت شده از ˒ 𖤐˚.𝖦ᥲ𝗅ᥲ𝗑𝗒
ساترن دلت میخواد یه گوشه بشینی
و بدون دغدغه کتاب مورد علاقتو بخونی.