eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
744 دنبال‌کننده
38 عکس
12 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://abzarek.ir/service-p/msg/2453217
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم: [ می‌خوام مهاجرت کنم. ] بدون اینکه نگاه کنه گفت کار خوبی می‌کنی، سگای‌ زیادی هستن که آب برای خوردن ندارن. تو هم یکی‌شون.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
گفتم: [ می‌خوام مهاجرت کنم. ] بدون اینکه نگاه کنه گفت کار خوبی می‌کنی، سگای‌ زیادی هستن که آب برای خ
دستِ تقدیر زودتر از پدر، پسر را در آغوش کشید. پسری که قرار بود روزگاری عصای دست شود، زودتر از باقی اولاد ترکِ وطن کرد. پدر ماند و دستی بی‌عصا. برگشته از جنگی نابرابر‌ در مصاف سرنوشت، و یک نفرت ابدی، از تمام بی‌وطن‌ها. پدری که بعد از شنیدن نخستین‌ گریه‌ی آخرین فرزندش، به همسرش گفت: عصای دستِ روزهای پیری‌‌مان آمد، بیست و چندسال بعد در سالگرد به دنیا آمدن عصای پیری‌شان، او را با دو چمدان و یک کوله پشتی، راهیِ خیابان بی‌برگشتی به نام مهاجرت کرد‌..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
خیلی خسته‌م، و در اینجا خستگی نام مستعار تولد دوباره نیست. ترکیبی‌ست بدترکیب، از ناچاری و نخواستن و
پنجره تا آخر باز، و کولر به‌وضوح روشن است. نمی‌توانم تشخیص دهم باد خنکی که موهایم را به رقص و بدنم را به لرز در آورده از پنجره می‌آید یا دیوار. هرچیز که هست، بیش از پیش تمرکزم را گرفته. صدای کولر و شفافیت غیرطبیعیِ شیشه‌ی پنجره، خاطره‌ی با دست پس زدن و با پا و دُم پیش کشیدن تعریف می‌کند. کولر را خاموش می‌کنم، پنجره را می‌بندم، پرده را می‌کشم، می‌نویسم چیزی برای نوشتن نیست، و تلفنم را به دیوار روبه‌رو می‌کوبم. شکستنی‌ من بودم، تلفن مهم نیست.
یک‌سری مرض‌های اجتماعی ریشه در جهل و توهم برتری دارد‌. مترو، شریانِ حیاتیِ شهر، بدل دفتری می‌شود برای نگارش بی‌سوادانه‌ی تأملاتی که از هر جهت جز حماقت و شرمساری ثمری ندارد. گویی اینان‌ می‌خواهند فریاد بزنند یک فرد تا چه اندازه‌ می‌تواند از قافله‌ی فرهیختگی عقب بماند. و دریغ از فضایی که باید مأمن آرامش و تردد آسوده باشد، اما بدل شده به آینه‌ی تمام‌نمایِ ناهنجاری‌های فرهنگیِ قشری‌ خاص، با برچسب پررنگِ: «بی‌سوادی»
نیســت‌*
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
نیســت‌*
اسمش را هیچ‌کس درست نمی‌دانست. / نه اینکه عجیب باشد، نه اینکه فراری باشد، فقط آن‌قدر از او خبری نبود که حتی اسمش هم کمرنگ شده بود، مثل جوهری که زیر نور مانده باشد. نویسنده بود. یا شاید بهتر است بگوییم: "می‌نوشت." نه کتاب داشت، نه مخاطب، نه قرارداد نشر. فقط هر روز، حوالی نه و نیم صبح، می‌نشست پشت میز چوبی‌ای که یکی از پایه‌هایش لق بود، و شروع می‌کرد به نوشتن. راجع‌به چی؟ راجع‌به هیــچ.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
اسمش را هیچ‌کس درست نمی‌دانست. / نه اینکه عجیب باشد، نه اینکه فراری باشد، فقط آن‌قدر از او خبری نبو
راجع‌به صدای قطره‌ای که از شیر می‌چکد، ولی کسی حوصله تعمیرش را ندارد. راجع‌به راه رفتن مورچه‌ای که نصف نان سوخته‌ی تست را با خودش به جایی که معلوم نیست کجاست؟ می‌برد. راجع‌به جورابی که لای ملافه‌ مانده، راجع به کلید یدکی‌ای که دیگر هیچ قفلی به آن نمی‌خورد. نه داستان می‌ساخت، نه شخصیت. نه طرح داشت، نه نقطه‌ی اوج. جمله‌ها همین‌طور می‌آمدند. می‌نشستند روی کاغذ، چای‌شان را می‌خوردند، بعد آرام می‌رفتند. او هم چیزی نمی‌خواست. نه دیده شدن، نه درک شدن، نه حتی تمام شدن. گاهی حتی نمی‌خواند چه نوشته. ورق را تا می‌زد، لای کشویی می‌گذاشت، و می‌رفت کنار پنجره. همان پنجره‌ای که نه چشم‌انداز داشت، نه نور.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
نیســت‌*
فقط هوا بود، همان هوای بی‌خبر. و زندگی برای او یعنی همین: نفس کشیدن در بی‌خبری. نوشتن درباره‌ی هیچ. و ماندن در سکوتی که نه درد دارد، نه درمان. فقط هست. و همین بودن؟ عین داستان است.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
آدمی‌زاد دفترش را باز می‌کند، می‌خواند: [ چشم، معجزه‌ی رشته روح متعال خداوند درون آدمی‌ست ] و بعد چشم‌هایش را می‌بندد. از خودش می‌پرسد یک سال؟ دوسال؟ سه‌سال؟ چندسال؟
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
آدمی‌زاد دفترش را باز می‌کند، می‌خواند: [ چشم، معجزه‌ی رشته روح متعال خداوند درون آدمی‌ست ] و بعد چش
زمین همان زمین است و آسمان همان آسمان. اما گوشه‌ی دنج خاطراتم به دنبال نشانی از دیروز می‌گردد. گویی آدمی‌زاد می‌خواهد بدون آن‌که ریشه‌هایش را از یاد ببرد، خودش را در آینه‌ی جدیدی ببیند. آدمی‌زاد دفترهایش را ورق می‌زند، لباس‌های قدیمی‌اش را از کمد بیرون می‌آورد، و برای چندمین‌بار خیره به یادگاری‌های دیروز صدای آشنایی را می‌شنود: [ می‌خواهی بدانی خدا هست یا نه؟ از این بفهم که تو تدبیر می‌کنی حسابی و مفصل، و او با تقدیرش تدبیر تو را به هم می‌زند. ]