دیگراشتباهنمیکنم.
نیســت*
اسمش را هیچکس درست نمیدانست. /
نه اینکه عجیب باشد، نه اینکه فراری باشد، فقط آنقدر از او خبری نبود که حتی اسمش هم کمرنگ شده بود، مثل جوهری که زیر نور مانده باشد. نویسنده بود. یا شاید بهتر است بگوییم: "مینوشت." نه کتاب داشت، نه مخاطب، نه قرارداد نشر. فقط هر روز، حوالی نه و نیم صبح، مینشست پشت میز چوبیای که یکی از پایههایش لق بود، و شروع میکرد به نوشتن. راجعبه چی؟ راجعبه هیــچ.
دیگراشتباهنمیکنم.
اسمش را هیچکس درست نمیدانست. / نه اینکه عجیب باشد، نه اینکه فراری باشد، فقط آنقدر از او خبری نبو
راجعبه صدای قطرهای که از شیر میچکد، ولی کسی حوصله تعمیرش را ندارد. راجعبه راه رفتن مورچهای که نصف نان سوختهی تست را با خودش به جایی که معلوم نیست کجاست؟ میبرد. راجعبه جورابی که لای ملافه مانده، راجع به کلید یدکیای که دیگر هیچ قفلی به آن نمیخورد. نه داستان میساخت، نه شخصیت. نه طرح داشت، نه نقطهی اوج. جملهها همینطور میآمدند. مینشستند روی کاغذ، چایشان را میخوردند، بعد آرام میرفتند. او هم چیزی نمیخواست. نه دیده شدن، نه درک شدن، نه حتی تمام شدن. گاهی حتی نمیخواند چه نوشته. ورق را تا میزد، لای کشویی میگذاشت، و میرفت کنار پنجره. همان پنجرهای که نه چشمانداز داشت، نه نور.
دیگراشتباهنمیکنم.
نیســت*
فقط هوا بود، همان هوای بیخبر.
و زندگی برای او یعنی همین: نفس کشیدن در بیخبری. نوشتن دربارهی هیچ. و ماندن در سکوتی که نه درد دارد، نه درمان. فقط هست. و همین بودن؟ عین داستان است.
دیگراشتباهنمیکنم.
/
آدمیزاد دفترش را باز میکند، میخواند:
[ چشم، معجزهی رشته روح متعال خداوند درون آدمیست ] و بعد چشمهایش را میبندد. از خودش میپرسد یک سال؟ دوسال؟ سهسال؟ چندسال؟
دیگراشتباهنمیکنم.
آدمیزاد دفترش را باز میکند، میخواند: [ چشم، معجزهی رشته روح متعال خداوند درون آدمیست ] و بعد چش
زمین همان زمین است و آسمان همان آسمان.
اما گوشهی دنج خاطراتم به دنبال نشانی از دیروز میگردد. گویی آدمیزاد میخواهد بدون آنکه ریشههایش را از یاد ببرد، خودش را در آینهی جدیدی ببیند. آدمیزاد دفترهایش را ورق میزند، لباسهای قدیمیاش را از کمد بیرون میآورد، و برای چندمینبار خیره به یادگاریهای دیروز صدای آشنایی را میشنود: [ میخواهی بدانی خدا هست یا نه؟ از این بفهم که تو تدبیر میکنی حسابی و مفصل، و او با تقدیرش تدبیر تو را به هم میزند. ]
دیگراشتباهنمیکنم.
گاهی هیچ نمیشود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همهچیز هست، ولی در جیب هیچکدامشان دستی نیست برای تکان
هوا گاهی انگار فقط هست. نه خنک است، نه گرم. نه دل میبرد، نه پس میزند. همینطور ایستاده، بیتکلیف، روی مرز میان رفتن و نرفتن. نه آنقدر سرد که بخواهی پتو بپیچی، نه آنقدر دلچسب که بخواهی پنجره را باز کنی. هوا، گاهی فقط تماشا میکند. تماشای تویی که نه شاد باشی، نه غمگین. تویی که از کنار لیوان نیمهپر آب رد میشوی، بیآنکه لبی به آن بزنی. که نگاهت میافتد روی کتابی که صد بار بازش کردی، ولی هنوز فصل اولی..
هدایت شده از ک.
شش/
ما آدمهای این نسلی زیادی بیچارهایم. چون افتادیم تو یک چرخهی قانع و قدردان نبودن، داشتن این دو خصلت تو این زمونه هنره. تا میای برای یک دستاورد خوشحال باشی، فضایمجازی یادت میاره که فلانچیز رو نداری، اصلا هنوز خیلی چیزهارو نداری، خیلی تجربههارو نکردی.
نباید قانع باشی، باید بیشتر تلاش کنی، نباید خوشحالی کنی فعلا، خوشحالی بمونه برای بعد. برای وقتی که لیز خوردی افتادی تو قبر.
کل امروز فقط یه جمله تو ذهنم بود: «باز هم مدرسه؟ جدی؟» زنگ ساعت مثل فرمان حمله بود و من فرماندهی لشگر بیحوصلگی بودم. در دنیای ناباوری پرسه میزدم، انگار نه انگار این یک تکرار مکررات دوازده سالهست. با مقنعهای که از شدت گشاد بودن نزدیک بود همراه با نسیم جاری به هوا بره، مثل گربهی خستهای که تصمیم گرفته امروز هیچ موشی شکار نکنه، به سمت مدرسه رفتم. و کل روز با نگاه به سقف و شمردن کاشیهای زمین، سعی میکردم به خودم ثابت کنم: «تو هنوز هوشیاری.»