#ناشناس
+چرا ناشناسارو جواب نمیدی
_تعدادشون خیلی کمه برای همین دیر جواب میدم شرمنده
+چند سالته؟رل داری؟
_۱۹
نه
+با چنل در انزوای خویش چه نسبتی داری؟
_اگه قابل بدونن دوستیم ، چطور؟
+پرستاری یا پرستاری میخونی؟
_فعلا هیچکدوم فقط پرستاری قبول شدم 😅
پاورقی: نمیدونم چرا حس میکنم همه ی ناشناس هارو یع نفر نوشته و اینکه لینک قبلی انگار بالا نمیومد و لینکو عوض کردم
اکثر کتابای کنکورمو گذاشتم تو دیوار برای فروش و حقیقتا دیدم که جانم میرود...
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
اخوان ثالث
امروز رفتم برای خوابگاه گرفتن، مامانم خیلی ناراحت بودو داداش کوچیکم به شدتتتتتت گریه کرد ، با وجودی که کلا ۱ ساعت بیشتر با خونمون فاصله نداره هر جوری و با هر فک زدنی که بود خوابگاه رو گرفتم
دستشویی و حموم و اشپزخونه و اتاق مطالعه و تلویزیون همه جا رو سرک کشیدم اومدم تو اتاق ۲۱
تخت بالا رو بهم دادن چمدونمو گذاشتم بالا و نیم ساعت تمام به اتاق خالی ۸ نفره نگاه کردم
خبری نه از دوست بود نه اشنا فقط من بودمو چمدونم و یه اتاق سرد ۸ نفره و خانم حسینی که ۴ بار بهم هشدار داد حق ندارم بدون هماهنگی بیرون برم و شب هم باید قبل ۸ خوابگاه باشم و با هیچ کس بدون هماهنگی و اراعه کارت شناسایی حق ملاقات ندارم ووو.....هر جمله رو ۴ بار تکرار میکرد یاد خانم ترون توی جودی ابوت افتادم کع میگفت جودیییییی باید ۲۰۰ بار از روی قوانینم بنویسی
Never meant to belong
امروز رفتم برای خوابگاه گرفتن، مامانم خیلی ناراحت بودو داداش کوچیکم به شدتتتتتت گریه کرد ، با وجودی
وسایلمو چیدمو روپوش سفید بیمارستان تو کمد چشمک میزد بهم
همه چیز خوب بود تا زمانی که
رفتم طبقه بالا روی تخت نشستمو زانومو بغل کردم ، حقیقت جلوی روم بود ، غربت اگرچه اسمش ازادی و مستقل شدنه ولی سخت عه و از روح و روانت بهاشو باید پرداخت کنی
نمیدونم چقدر طول کشید شاید نیم ساعت ، یه ساعت شایدم ساعت ها تو اون حالت بودم ، با صدای زنگ مدرسه ی ساختمون بغلی به خودم اومدم و دیدم من ادم این کار نیستم چمدونمو برداشتم ، لباسا و وسایلمو جمع کردم کفش هامو پوشیدم و جلوی چشمای خانم حسینی که هاج و واج نگام میکرد خوابگاه رو وداع گفتم و به مینی بوس های تهران سلامی گرممممم دادم
هدایت شده از درانزوایخویش
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اقای علیرضا قربانی چه می کنی با این ترانه و صدا و کلیپ با ما؟! قلبم شرحه شرحه شد...
ᴅᴀʀᴇɴᴢᴇᴠᴀ|-
Khodahafez.m4a
زمان:
حجم:
1.7M
امروز تو دانشگاه وقتی هوای ابری و زرد شدن برگ درختا و صدا دادنشون زیر پاهام رو دیدمُ شنیدم، یاد این آهنگ عرفان افتادم🥲♥️
خیلی اونجا با خودم زمزمهش میکردم و دلم میخواست گیتارم پیشم بود همونجا میخوندم:))
با اینکه امشب خیلییی سرم شلوغ پُلوغه ولی نتونستم طاقت بیارم که اول همه کارامُ انجام بدم بعد بخونم واقعا خیلی این آهنگُ دوست دارم🫠✨
نمیدونم میگن پاییز فصل رفتنه یا اومدن ولی انگار تو پاییز همه میرن حتی طبیعت و درختا و برگاش:)))
از این رفتنه هم آسمونه که دلش میگیره و ابری میشه تا یکم بباره خودشُ خالی کنی🙂❤️🩹
پاییز با همه آروم و دلگیر بودنش برای من قشنگه:))
چون بهم یاد میده بعد همهه این دلگیریا و رفتنهاا اگه تحمل کنی و بسازی باهاش، بلاخره میرسه فصل رسیدنها و سبز شدنها و لبخندها و شادیهاا….🚶🏻♂️🙃
پاییز واسه من یعنی نماد قوی بودن:)☁️🍁
این روزا خیلی مراقب خودتون و حال دلتون باشین رفقای من♥️
_صبرآ