eitaa logo
طلاب الکریمه
12.7هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
4.6هزار ویدیو
1.8هزار فایل
«هر آنچه که یک بانوی طلبه لازم است بداند را در طلاب الکریمه بخوانید»🧕 📌 منبع: جزوات و نمونه سوالات طلبگی و اخبار روز 🌿انتقادات و پیشنهادات 🤝🏻تبادل و تبلیغ ارتباط با ادمین: @Talabetooba
مشاهده در ایتا
دانلود
فقه استدلالی 3 مبحث بیع(بخش اول) 👆 👆 👆 @tollabolkarimeh
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹از حاج قاسم بشنویم: اگر با اسرائیل نجنگیم ... به مصر و سوریه و سودان و ... چه گذشت؟! ‌ @tollabolkarimeh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
« امروز آخرین روز بهار است » امروز آخرین روز بهار است. گل‌های خونین‌مان هنوز خاک نشدند. اما خون پاکشان در دل‌های ما خروشید. مثل یک رود و درخت قلب‌ِ همه‌یِ ما ناگهان شکوفه داد. شکوفه‌ی مقاومت. مردهای‌مان سینه سپر کردند. زن‌های ما امروز کفن پوشیدند. بچه‌های‌مان همین بچه‌های خردسال و شیرین‌زبان، انگشت در هوا می‌چرخانند و برای ابلیس رجز می‌خوانند. ما ناگهان قد کشیدیم و خودمان را در صفوف حق پیدا کردیم. و یقین داریم که در مصاف میدان حق و باطل، پیروز نهایی حق است. وَلِلَّهِ جُنودُ السَّماواتِ وَالأَرضِ ۚ وَكانَ اللَّهُ عَزيزًا حَكيمًا جنود و قوای‌ آسمان‌ها و زمین از آن خداست‌، و خدا شكست ناپذیر حكیم است‌* ____ *سوره مبارکه فتح/ آیه ۷ ✍🏻زهرا سادات رضایی | | @tollabolkarimeh
« محیا با موهای بلند دخترانه» پوسترهای رنگی روی دستش را گرفت روبرویم و گفت:" می‌گیری دستت؟" نگاهشان کردم تمامشان تصاویر جنایت اسرائیل علیه کودکان ایران بود. از میانشان یکی را بیرون کشیدم. عکس دختری به نام محیا، با موهای بلند دخترانه. نگاهش کردم و شبیه مادرش زیر لب برایش مویه کردم. هنوز نرسیده بودم میان راهپیمایی که چند نفری عکس میان دستم را نگاه کردند و گفتند:" این دختر هم شهید شده؟" غصه میان صدایم نشست و گفتم:" بله!" بعد یک دفعه دلم کشیده شد به آن روایتِ گفته شده در کتاب امیر من: « نماز می‌خواند پیامبر و حسین بر دوشش نشسته بود. به سجده که می‌رفتند، پاهای کوچکش را تکان می‌داد. بر می‌خواستند آرام می‌شد. مرد یهودی نشسته بود و این صحنه را می‌دید. نماز که تمام شد گفت:" _ای محمد، با کودکان رفتار مهربانانه‌ای داری که ما نداریم! پیامبر حسین را به آغوش کشیدند و فرمودند: _اگر شما به خدا و پیامبر ایمان داشتید دلتان با کودکان مهربان می‌شد!» ایمان ندارند که رحم ندارند... ✍🏻 نرجس خرمی | | @tollabolkarimeh
«تا آخر ایستاده‌ایم» به خانه آمد. خنده تلخی روی لبانش بود. گفت: " ساکت را جمع کن شاید مجبور بشی با بچه‌ها بری پیش مامان اینا" به صورتش خیره شدم. اثری از امتحان کردن یا شوخی نبود. "برم؟ با کی؟" فقط یک کلمه جواب داد" بله باید برید". به آشپزخانه آمدم. ظرف‌ها را برداشتم روی اپن گذاشتم. سفره حصیری را پهن کردم. همینطور سرم پایین بود. انگار جرات نگاه به چشمانش را نداشتم. "من هیچ‌جا نمیرم. اگر نگران بچه‌هاتی بفرستشون برن من تو خونم می‌مونم اگه قرار بمیرم فرقی نداره اینجا یا هرجا". سرم را بلند نکردم چهره‌اش را ببینم. می‌دانست لجبازتر از این حرفها هستم. بحث را ادامه نداد. بدون صحبتی غذایمان را خوردیم. می‌دانستم هر چقدر من لجبازم او مصمم است.‌ دلم می‌جوشید. فکرم هزارجای ناکجا آباد می‌رفت. مگر من ترسو هستم که جا بزنم. یک عمر دم از شهادت زدم. جواب مادرم زهرا را چه بدهم. بگویم جا زدم. نه هرگز نمیروم. مگر خون بچه‌های من از بچه‌های غزه رنگین‌تر است. ✍🏻سمیه اسماعیل زاده | | @tollabolkarimeh