ولی آدمای درونگرا ؛ با اون یهنفری که واسشون با بقیه فرق داره ،
تا ابد تو ذهنشون حرف میزنن :))
انقدری هوا سرد بود که تا مغز استخونم پیش رفته بود ولی این سرما باعث نشد که برگردم خونه .
بدنم سر سر شده بود ، آروم قدم برمیداشتم ، قدمام سست تر از قبل شد .
اینطوری بگم که به خودم اومدم دیدم خیلی وقته افتادم!
زمانو گم کرده بودم ، با گذاشته شدن دست خانومی رو شونم به خودم اومدم ..
خوبی؟!
فقط تونسم با حرکت سرم بهش بفهمونم حالم خوبه .
یه قدم برداشتم ، دیدمش! باز هم توهم؟
چشمام بارونی شد ، زیر لب به خودم بد و بیراه میگفتم بابت این خیالاتی شدنم ولی واقعی بود ،
اروم اروم نزدیکم میشد اینقدری نزدیک که هرم نفساش به صورتم میخورد .
شال گردنشو از گردنش باز کرد دور گردنم بست .
یه قطره اشک مهمون گونه یخ زدم شد .
مهمونم ! دوردونه قلبم از راه دور بخاطر من اومده ؛
اخماشو کرد تو هم و با حرص گفت ؛
مگه صد بار نگفتم اشکات حالمو بد میکنه؟
مگه صد بار گفتم لباس زیاد بپوش؟
مگه نمیدونی بدنت ضعیفه زود سرما میخوری؟!!
خنده اومد رو لبام ، ایندفعه رویا نبود ، خودش بود .
خندمو که دید با حرصی که تشدید شده بود گف ؛
بایدم بخندی وقتی من دارم حرصتو رو میخورم .
میترسیدم از اینکه بره ، تنهام بزاره و تمام فکرای توی سرم پوچ بشه ، دنبال یه اطمینانی از سمتش میگشتم ، آروم لب زدم جوری که بعید میدونستم بشنوه ..
نرو !
شنید ، تو چشمام نگاه کرد ..
هیچ جا آرامشی که پیش تو دارمو ، جای دیگه ندارم ، من . .
منتظر ادامه حرفش بودم ، همه احساسو عشقو از چشماش میخوندم ، شایدم چون دنبال این بودم که خودمو توجیح کنم ...
دوست دارم .
همین یه جمله کافی بود تا منو از افکار پوچ توی سرم بیرون بکشه !
با انگشتش اشکمو پاک کرد و گفت ؛
حالا خودتو لوس نکن بیا بغلم ببینم جوجه . .
وادی | ᴠᴀᴅɪ
بهتون گفته بودم که تو ذوق زدن کسی ؛ چ حرفاش ، چ کاراش ، چ احساساتش ، چ همه چی ؛ باعث میشه اون غلطی
از اون چیزا که هیچوقت فراموشش نمیکنم و نمیکنیم و نمیکنید .
من همونیم که روی شیشهی بخار گرفته کنار اسمت قلب میکشم ؛
همونی که وقتی بارون میباره میگم کاش بودی بدون چتر بریم زیر بارون قدم بزنیم ؛
همونی که باهات میشینه کف خیابون ساندویچ چرک میخوره ؛
من همونم که وقتی یکم رفتارت عوض میشه ، میشینه زل بزنه به ترک دیوار که چیکار کرده که حالت اینه !(.
ولی بدترین حس دنیا وقتی که با تموم وجود میخوای به کسی که دوسش داری کمک کنی ؛
ولی نمیتونی . .
متواری حرف قشنگی زد ، میگفت که ؛
کسی که فاصله را آفرید ؛
کاش امکان بغل کردن از راه دور را هم خلق میکرد . .