ویین
برای پایانفصل یک این عکس رو ضمیمه
میکنم ..
این عکس نشوندهندهءتواضع کامل ِ ..
اینکه خیلی ازچارچوب هارو کنار بزاری ،
گوش بدی و اگر درست بود عمل کنی
و درتمام این مراحل سعی بر یادگرفتن
داشته باشی .
اگر ما خیلی اوقات تویخیلی از موارد
تواضع بهخرج بدیم ..
ممکنه خیلی از مشکلات که در اثر سوءتفاهم
بوجود اومدن از بین برن ( :
اینکه چیزی که میبینی ، میخونی و گوشمیدی
غذای روحت ِ رو با عوضکردن سبک سریال متوجه شدم .. حدود یکسال فقط کیدراما میدیدم و
الان بعد یکسال دوباره سراغ چیزی جز کیدراما
رفتم و باید بگم نتیجهاش رو ذهنم اعجاببرانگیزه ( :
ویین
اینکه چیزی که میبینی ، میخونی و گوشمیدی غذای روحت ِ رو با عوضکردن سبک سریال متوجه شدم .. حدود ی
همونجوری که وقتی رمانهایباقلمهایقدرتمند
میخونم قلم خودم هم قدرتمند میشه ..
همونجوری که دایره افراد دورم باعث حالبهتر
یابدتر میشن ..
فیلمهاییام که میبینم شکل رویاهام رو
تغییر میدن .. رویا همون رویاعه ولی
رنگیرنگی بودنش متفاوته ..
مدام به من ِکیدرامابین و من ِسینمایجهانبین
فکر میکنم
و فهمیدم چهبخوام چهنه کیدراما شکل کادوپیچ
شده رویارو تقدیمم میکنه ..
و ممکنه در زندگیم نتیجه تضاد داشته باشه ؛
کیدراما خوبه ، عمیق ِ گاهیاوقات ، فرهنگجالبی رو به نمایش میزاره ولی به عنوان سبک تفکر ثابت و سینمایثابت و موردعلاقهءثابت برای منحداقل
جالب نیست .
یکسری کارهارو نهفقط صرفا
برای خودم .. بلکه باید برای دیگران انجام بدم ؛
هرچقدر که اون کار برام دلپذیر و دوستداشتنی
نباشه ! .
شبی از خط ِ نسخِ روی ماهت پرده را بردار
شکسته قلب ها را خط نستعلیق ابرویت
*علیرضا قزوه
دوچرخه تنها ماشین زمان است
که هر کودکی آن را میفهمد .
با هر پدال زدن ،
خیابانهای خاکستری شهر
ناگهان به رودخانههایی از نور
تبدیل میشوند و باد ،
رازهایی را در گوشت زمزمه میکند
که فقط موهای ژولیدهی
یک بچهء ده ساله میتواند بشنود .
چشمی که حسینی است ؛
تمام هستی را صحنه جلوهگری
نگار حسین خواهد دید .
عالم کجاست ؟ آیینه ذات محبوب ...
_مجلس ۱۴ کتاب نورخدا✨ .
این رو چهار روز ِپیش نوشتم
و الان که میخونمش ..
اتاقم مرتبه ..
لباسهام همه آویزشده ..
قالی دیگه این بخش ِ بافتنش تموم ِ ..
تمام کتابای زبان رویهم چیده شده ..
و تمام خاکهای چادر تمیز شده ( :
آخه آدمیزاد !
غصهء چیرو میخوری ؟
نگرانچی هستی ؟
خودت که میدونی اون آشفتهباز تموم میشه ..
و اون نور ِاصلی مواظبت هست ..
نمیبینی که احوالتت هیچوقت یکسان نیست ؟
ویین
این رو چهار روز ِپیش نوشتم و الان که میخونمش .. اتاقم مرتبه .. لباسهام همه آویزشده .. قالی دیگه
ولی تعطیلات یعنی همین ..
همین آشفتهبازار ِ خوشگل ِ " چی بپوشم ؟
چی بخونم ؟ کتابدرسیام کوش ؟ "
و در اثر این سوالات درهمریختگی ایجاد بشه ؛ همین * ( :