امروز بهخانه یکشهیدی
که برایهمین اخیر است
قدم گذاشتیم ..
برای دخترش روسری صورتی خریدیم
و آن را بر سرش کردیم تا غصه نبود پدر را نخورد و
مشکی اش را فقط برای امامحسین بر تن کند .
اما مگر میشود ؟
دخترها بابایی اند و بدون پدر
زندگیشان مانند تونلوحشت است .
کنار هم بودن را دوست دارم ..
با خستگی ؛ بدون هماهنگی ..
ما همان هایی هستیم که
میرویم به سوی کارنیک بهصورت
السابقون السابقون ظاهری و مانند بازندگان
ظاهری بیرون میآییم .
در صورتی که اشتباه است
و ما در نهایت فقط کمی خستهایم .
اگر کوتهبین نباشی لبخندمان را میبینی .
¹حدیث ثقلین را تازه میفهمی :
که
" ایمردم !
من از میان شما میروم و دوچیز گرانبها
را باقی میگذارم تا وقتی به این دو پناه ببرید
گمراه نخواهید شد :
یکی کتابخدا و دیگری عترت و اهلبیتم و ... "
آنها صاحبکشتی و ما ملوانانی درحال غرق شدن .