eitaa logo
وی‌ین
83 دنبال‌کننده
494 عکس
48 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ ✨؛ وی‌ین ؟ " جایی‌برای‌فراموش‌نشدن ِ احوالات‌آدمی . " https://abzarek.ir/service-p/msg/2493502 • | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
وی‌ین
چالش به‌اینگونه است که من هر روز یک‌سوال مطرح‌می‌کنم ؛ و جواب‌هامون رو به‌شکل ناداستان یا جستار م
" ناداستان " یعنی‌چی ؟ ناداستان همون دنیای واقعیته نه تخیلی ! هر نوشته‌ای که از واقعیت میاد... نه از تخیلِ صرف ، توی این دسته قرار می‌گیره . از یادداشت‌های روزانه ، خاطرات شخصی گرفته تا تحلیل‌های اجتماعی ، معرفی‌کتاب و حتی پست‌های عمیق تو اینستا و هرجای‌سوشال مدیا ! چیزی که ناداستان رو جذاب می‌کنه و خواندنی ؛ صادق بودن فرد ِ نویسنده است !
وی‌ین
" ناداستان " یعنی‌چی ؟ ناداستان همون دنیای واقعیته نه تخیلی ! هر نوشته‌ای که از واقعیت میاد... نه
مثال ؛ «آن روز باران می‌بارید اما نه از نوع زیبا و پرعاطفه‌اش ! بارانی سرد و چسبنده که کتم را تنگ‌تر می‌کرد . پانزده سالم بود و کیفم پر از ترس بود ؛ ترس از معلم ریاضی ، از پدرم ، و از آن نمرهٔ قرمز که مثل لکه‌ای روی برگه‌ام چسبیده بود..».
اگه بال‌داشتم ساکن عمیق‌ترین دریاچه‌ء غم‌هات می‌شدم * .
https://eitaa.com/ShayadMan_0 دوست‌داشتید این‌جارو نگاه‌کنید ( :
ده‌هزار بار مقدمه‌های‌جنگ و صلح رو خوندم و سرشار از زیبایی بود و عمق ِ نگاه‌نویسندهء مقدمه و خبره بودنش رو نشون می‌داد * .. ولی تولستوی زیادی کم‌هیجان و بی‌شیله‌پیله جنگ و صلح رو نوشته و من بعد از ۵ ، ۶ بار خوندن فصل‌یک تازه متوجه مرد و زن بودن‌شون شدم . دلم می‌خواد روحم به همون درک‌ ِ نویسنده‌مقدمه دوم برسه و بفهمم این جناب ِ روس چطوری معجزه آفریده ، وقتی نتونم درکش کنم خوندن‌ش فایده‌ای‌نداره * .
وی‌ین
ده‌هزار بار مقدمه‌های‌جنگ و صلح رو خوندم و سرشار از زیبایی بود و عمق ِ نگاه‌نویسندهء مقدمه و خبره بو
چطوری یک‌فرد این‌همه اسم برای شخصیت‌هایی که فقط اسم‌هستن به ذهنش رسیده ؟ به صورت رندوم اسم‌ انتخاب می‌کرده ؟
" چالش‌نوشتن "
وی‌ین
" چالش‌نوشتن "
روز اول : تا به حال حس کردی چیزی که همه "واقعیت" می‌دونند اشتباهه ؟
وی‌ین
روز اول : تا به حال حس کردی چیزی که همه "واقعیت" می‌دونند اشتباهه ؟
گاهی اوقات می‌نشینم و به باورهای‌استواری فکر می‌کنم که خلق به آن‌ها یقین دارد و در آخر سوالی در ذهنم مطرح می‌شود : " اگر این یقین‌ها توهمی بیش‌نباشند ؛ دنیا به‌کدام سو خواهد رفت ؟ " زیاد بعید نیست .. روزگاری بوده که آسمان را گنبدی مینوی می‌دانستند و زمین را بر دوش گاوی اسطوره‌ای تصور می‌کردند .. گمان‌هایی که امروز به لبخندی از دریغ ختم می‌شود ، روزگاری یقین و واقعیتی انکار ناپذیر بوده . اکنون در عصری که بشر راه‌زیادی را پیموده و دانایی زیادی کسب کرده .. به تمامی یقین‌های مسلمی که درکتاب ها می‌آموزیم ؛ در کلاس‌های درس و محافل علمی به آن استناد می‌کنیم ؛ و بر سر تریبون ها بازگو می‌شود .. می‌اندیشم و با‌خود فکر می‌کنم : " اگر روزی در تاریخ پیش‌رو قضاوت دیگری رخ‌دهد چه ؟" شاید حقیقت ؛ همان‌گونه که آب و مایعات شکل‌ظرف را می‌پذیرد .. هر روز جامهء تازه‌ای بر‌تن کند و جامعه سرگرم جامه و ظاهر تازه بشود و فرصت پرسش را از دست بدهد .. جواب من برای این‌سوال " بله " است و بیشتر از یک‌بار این‌احساس را کرده‌ام که " جامعه مدام احمق می‌شود و خیلی از یقین‌هایی که درجامعه وجود دارد اشتباه است ! . "
' رو به راه '
برادرم از خودش و حرم‌پدرمان ، حرم امیرالمومنین عکسی برایم فرستاده .. خودش بود و لبخندش و حرم .. و چفیه‌ای که نامرتب دور سرش بسته شده بود .. زمان زیادی برای اموزش چفیه‌بستن برایش گذاشته بودم اما خصوصیت‌ ِ بی‌دقتی پسرگونه‌اش مانع درست‌بسته‌شده چفیه‌اش شده بود .. روی‌عکس زوم می‌کنم ؛ اول گنبد حرم ؛ بعد تک‌تک عناصر در حرم و در آخر لبخندی که روی صورت آفتاب سوختهء برادرم نشسته ( : لبخندش را می‌خواهم .. کاش من هم همراهش راهی سفر شده بودم .. کاش من هم همراهش هوای حرم را نفس می‌کشیدم .