دههزار بار مقدمههایجنگ و صلح رو خوندم و
سرشار از زیبایی بود و عمق ِ نگاهنویسندهء مقدمه
و خبره بودنش رو نشون میداد * ..
ولی تولستوی زیادی کمهیجان و بیشیلهپیله
جنگ و صلح رو نوشته و من بعد از ۵ ، ۶ بار
خوندن فصلیک تازه متوجه مرد و زن بودنشون
شدم .
دلم میخواد روحم به همون درک ِ نویسندهمقدمه دوم برسه و بفهمم این جناب ِ روس چطوری معجزه آفریده ، وقتی نتونم درکش کنم خوندنش فایدهاینداره * .
ویین
دههزار بار مقدمههایجنگ و صلح رو خوندم و سرشار از زیبایی بود و عمق ِ نگاهنویسندهء مقدمه و خبره بو
چطوری یکفرد اینهمه اسم برای شخصیتهایی که فقط اسمهستن به ذهنش رسیده ؟
به صورت رندوم اسم انتخاب میکرده ؟
ویین
" چالشنوشتن "
روز اول :
تا به حال حس کردی
چیزی که همه "واقعیت" میدونند
اشتباهه ؟
ویین
روز اول : تا به حال حس کردی چیزی که همه "واقعیت" میدونند اشتباهه ؟
گاهی اوقات مینشینم و به باورهایاستواری
فکر میکنم که خلق به آنها یقین دارد و
در آخر سوالی در ذهنم مطرح میشود :
" اگر این یقینها توهمی بیشنباشند ؛ دنیا
بهکدام سو خواهد رفت ؟ "
زیاد بعید نیست ..
روزگاری بوده که
آسمان را گنبدی مینوی میدانستند
و زمین را بر دوش گاوی اسطورهای
تصور میکردند ..
گمانهایی که امروز به لبخندی از دریغ
ختم میشود ، روزگاری یقین و واقعیتی
انکار ناپذیر بوده .
اکنون در عصری که بشر راهزیادی را
پیموده و دانایی زیادی کسب کرده ..
به تمامی یقینهای مسلمی که درکتاب ها
میآموزیم ؛
در کلاسهای درس و محافل علمی به آن استناد
میکنیم ؛
و بر سر تریبون ها بازگو میشود ..
میاندیشم و باخود فکر میکنم :
" اگر روزی در تاریخ پیشرو قضاوت دیگری رخدهد چه ؟"
شاید حقیقت ؛
همانگونه که آب و مایعات
شکلظرف را میپذیرد ..
هر روز جامهء تازهای برتن کند
و جامعه سرگرم جامه و ظاهر تازه بشود
و فرصت پرسش را از دست بدهد ..
جواب من برای اینسوال " بله " است
و بیشتر از یکبار ایناحساس را کردهام
که " جامعه مدام احمق میشود و خیلی از
یقینهایی که درجامعه وجود دارد اشتباه است ! . "
برادرم از خودش و حرمپدرمان ، حرم امیرالمومنین
عکسی برایم فرستاده ..
خودش بود و لبخندش و حرم .. و چفیهای که
نامرتب دور سرش بسته شده بود ..
زمان زیادی برای اموزش چفیهبستن
برایش گذاشته بودم اما خصوصیت ِ بیدقتی
پسرگونهاش مانع درستبستهشده چفیهاش شده بود ..
رویعکس زوم میکنم ؛ اول گنبد حرم ؛ بعد تکتک
عناصر در حرم و در آخر لبخندی که روی صورت آفتاب
سوختهء برادرم نشسته ( :
لبخندش را میخواهم ..
کاش من هم همراهش راهی
سفر شده بودم ..
کاش من هم همراهش هوای حرم
را نفس میکشیدم .