ویین
روز پنجم : پرسش فلسفی که خیلی درگیرشی چیه ؟
زندگی مارو فلسفه احاطه کرده ..
لیست بلند بالام رو برای خودم نگه میدارم ؛
و اینرو بیان میکنم که " دوام آوردن و بهمو رسیدن
پارهنشدن " برام سواله ..
گاهی اوقات مطمئنی
اگه گیاه بودی پژمرده میشدی ..
اگه وال بودی به ساحل میاومدی ..
اگه ساختمون بودی فرومیریختی ..
اگه آینهبودی هزارتکه میشدی ..
اگه کتاب بودی ورقهورقه میشدی ..
اگه ساز بودی میشکستی ..
اگه آب بودی بخار میشدی ..
اگه دریا بودی خشک میشدی ..
ولی بعد بهطور اعجازانگیزی میبینی
داری ادامه میدی و از پا نیافتادی ..
من متوجه چرایی و چگونگی اینموضوع
نمیشم
و آدمای شکستهتر و غمالود تر از خودم دیدم
که دارن ادامه میدن ..
هیچوقت نفهمیدم چطوری آدمها با وجود
زخمهاشون ادامه میدن و گاهی اوقات
به زخمشون بدون مرهم و التیامنیافته
عادت میکنن *
هدایت شده از ـ دفترچه خاطرات پوسیده "
همیشه فکر میکردم حالا که دارم وارد این پایه میشم توی یه چرخهی بینهایت میوفتم. امتحان نهایی، متوسطه دوم، کنکور، دانشگاه، و دیگه تا آخرین نفسهام اونقدر درگیرم که شاید نتونم دیگه برای خودم وقت بذارم
ویین
بخواب هلیا ، دیر است .
" بار دیگر شهری که دوست داشتم "
را در دست گرفتم ..
چگونه میشود که اسمفردی اینگونه
ورد زبان فردی دیگر باشد ؟
هلیا ، هلیا ،هلیا ...
حس من همهمین است .
همه روزی میروند
پس چرا وقت و مال و انرژی و عواطف
خود را برای آنها خرج کنیم ؟
چرا رازهایمان را در گوششان زمزمه کنیم
و خرسند شویم از بودنشان ؟
چرا روزهایمان را بر اساس آنها
بچینیم ؟
من انسان ِ وابسته به معاشرت انسانیهستم
اما گاهی اوقات ..
مانند آنروز که منتظر تمامشدن خرید ِ
چندنفر بودم به اینفکر کردم و
غرق شدم و برای مدتی طولانی در سیاهی
دست و پا زدم .