ویین
بخواب هلیا ، دیر است .
" بار دیگر شهری که دوست داشتم "
را در دست گرفتم ..
چگونه میشود که اسمفردی اینگونه
ورد زبان فردی دیگر باشد ؟
هلیا ، هلیا ،هلیا ...
حس من همهمین است .
همه روزی میروند
پس چرا وقت و مال و انرژی و عواطف
خود را برای آنها خرج کنیم ؟
چرا رازهایمان را در گوششان زمزمه کنیم
و خرسند شویم از بودنشان ؟
چرا روزهایمان را بر اساس آنها
بچینیم ؟
من انسان ِ وابسته به معاشرت انسانیهستم
اما گاهی اوقات ..
مانند آنروز که منتظر تمامشدن خرید ِ
چندنفر بودم به اینفکر کردم و
غرق شدم و برای مدتی طولانی در سیاهی
دست و پا زدم .
ویین
" چالشنوشتن "
روز ششم :
تاحالا احساسناکافی بودن کردی ؟
چجوری توصیفش میکنی ؟
https://eitaa.com/joinchat/1722090677Cea03ab3196
ناشناسها و پیامهای موقت میرن اینجا .
ویین
" چالشنوشتن "
روز هفتم :
بنظرت دیدگاهی که پیرامون اطرافت داری
بدبینانه است یا خوش بینانه ؟
عکسهایی که پدرم و برادرم از سفرشان
ارسال کرده بودند را چاپ کردیم
و با نخکنفی به دیوار زدیم ..
وقتی موقع شام خانواده دورهم
جمع میشود با تکتک عکسها
آنها مرور خاطرات میکنند و ماهم
لبخند میزنیم ( :
همونجوری که از عناصر موردعلاقهء افرادی
که دوستشوندارم خیلیخیلی خوشممیاد ..
به همون میزان از عناصر موردعلاقهء افرادی
که علاقهچندانی بهشونندارم بدم میاد .