در تراسرا باز کردم که لباسها را پهنکنم .
با برخورد باد و هوایحاکم حالماز کرختیدرآمد .
دستانم را باز کردم و نفسیرا محکم در ریههایم فرو دادم ؛
خودشبود .. پاییز !
کتاب عزرائیل را مادربزرگ در دستانم دید ..
با تعجبی که رنگوروی مثلا برایم مهمنیست داشت
جویا شد که چرا اسمکتاب عزرائیلاست و درمورد چیست ؛
من هم با خندهای جوابدادم که عزرائیل ، عزرائیلاست دیگر !
کمیبعد وقتی حرف از بیماریهایپیری و بخصوص آلزایمر شد ..
محض مزهپرانی گویا شدم که کتابخواندن برای آلزایمر خوباست و من همتا دلتان بخواهد بهنامهر ملکوتی که درعرش است کتاب دارم .. عزرائیل و جبرئیل و ...
با خواندن جزئیات کتاب حالم دگرگونشد ..
از دنیای بیرون ترسیدم و فوریکتاب را بستم .
گاهی بعضیچیزها برای واقعی بودن و حقیقتداشتن
زیادی دردناک و ترسناکند .
ویین
با خواندن جزئیات کتاب حالم دگرگونشد .. از دنیای بیرون ترسیدم و فوریکتاب را بستم . گاهی بعضیچیزها
افکار شاعرانه را در اینمورد باید کنار
بذارم ..
قطع بهیقین اتفاقات کتاب چیزی بیشاز دردناک و وحشتناک بودند .
از خیر خواندن کامنتهای پستها و یا ریلزهایی
که مربوط به شاهنشاهی و یا فمینیست است
خیلیوقتاست گذشتهام ..
اما هنوز بعضیاوقات قلقلکم میآید و میروم سمتکامنتها و تکتکشان را میخوانم و پیشخودم
یا پوزخند میزنم و یا افسوس میخورم برایجهالت و نادانی بعضیها و گاهی اوقات برای بددهنی که بینتماماقشار جامعه رواجیافته .
فکر کنم زمانزیادی ببره که موضوع ِ "تو خودتی و اونخودش و ممکنه شباهتداشته باشین ولی به طور کامل و جامع شبیه همنیستین " رو درککنم .
ویین
امشب بعد از اینکه با مرگِسعید اشکریختم
خواستم کلماتم رو کنار هم بچینم برای سریالها و فیلمهایی که من رو درگیر خودشون کردن ( :
یادمه اونزمان که طرفدار دوآتیشهء مجید نوروزی بودم ، یکویدیویی رو هیچوقت پاکنمیکردم و بارها دیده بودمش...
تویمحتوای اون ویدیو ؛
مجید نوروزی یک جملهمیگفت که : " سینما کاری میکنه که توی اوج ِگرمای شهریور احساس کنی داری یخمیزنی . "
* یایکهمچین چیزی .
و منم بارها با سرمایدنیایفیلم لرزیدم
و با گرماش گرم شدم .
با غمهاش اشکریختم و
لبخنداش قهقه زدم .
و این قطعه هم ضمیمهءاین
صحبتهام میکنم ..
چون هاگوارتز برام همیشه خونهبوده !
ویین
امشب بعد از اینکه با مرگِسعید اشکریختم خواستم کلماتم رو کنار هم بچینم برای سریالها و فیلمهایی
استوریِ روزهای عجیب ِ سردرگمی .