مرجان فرساد تو گوشم زمزمه می کنه : " خونه ما قصه داره ... البالو پسته داره ... پشت خنده های گرمش .. ادمای خسته داره (((( :*"
ویین
آن روزها که خوشیهایمان دایرهاش در لیس زدن بستنی و چت کردن ِمیان طبقهای بود را بخش عجیب ِنوجوانیام میدانم !
کوچک بودم و نابالغ !
اما میان من و انسانهای
اطرافم دنیایی بود پر از کلمات ثقیل و
تفکرات عجیب .
برایشان از لبخندها و اشکها میگفتم
و آنها از مشکلاتی که تمایلات نوجوانی در دامانشان گذاشته بود !
برایشان از انواع رنگ ِ عدسی عینکها میگفتم و آنها با زدن یکرنگ ِ عدسی برچشمانشان استقراء گونه راجبع تمام عدسیها نظر میدادند !
خیال میکردم بزرگشدن یعنی همین
و غافل بودم از راه درازی که باید تا نهایت بپیمایم !
آه دنیای پهناور من که اینگونه من در ذهنم تورا خوار و خفیف میکنم .
اینجارو فعلا داشتهباشید تا داستانش بعدا براتون بگم ( :
https://eitaa.com/joinchat/832963881Cd1f6598905