آه زندگی زیبای من !
که هر لحظهات چه تلخ باشد و
یا شیرینیاش خودش را بر روزگار غالب کند ..
من به دنبال دستآویزهایت راه میافتم و ذره ذرهءآن هارا برای خود توشه قرار میدهم .
بهار و تابستان و شیرینیهایش گذشت و پاییز نیز میگذرد و زمستانهم نیز ..
اما عزیزمن ؛
مگر از تمام عمرت چندسال جوانی را میتوانی نفس بکشی ؟ و از آنسالها چندسالش را هوشیاری ؟
و از سالهای هوشیاریات چندپاییز را در چنتهداری ؟
" زیاد بخوان . اگر کمبخوانی و شروع بر نوشتن کنی
چیزهایی که مینویسی مهر تکراری بر پیشانیشان که هیچ ... به عمق وجودشان میخورد . "