آه زندگی زیبای من !
که هر لحظهات چه تلخ باشد و
یا شیرینیاش خودش را بر روزگار غالب کند ..
من به دنبال دستآویزهایت راه میافتم و ذره ذرهءآن هارا برای خود توشه قرار میدهم .
بهار و تابستان و شیرینیهایش گذشت و پاییز نیز میگذرد و زمستانهم نیز ..
اما عزیزمن ؛
مگر از تمام عمرت چندسال جوانی را میتوانی نفس بکشی ؟ و از آنسالها چندسالش را هوشیاری ؟
و از سالهای هوشیاریات چندپاییز را در چنتهداری ؟
" زیاد بخوان . اگر کمبخوانی و شروع بر نوشتن کنی
چیزهایی که مینویسی مهر تکراری بر پیشانیشان که هیچ ... به عمق وجودشان میخورد . "
از لای تنازهایرنگی آبی نقاشی چسباندهشده به شیشهام نوری داخل میآید .
صدای رعد که در آسمان طنین میاندازد
خوابم را مختل میکند ..
آرام خوابم میشکافد ..
خوشحال میشوم . دوباره چشمانم را میبندم که صدایی دیگر ؛ آه این همهخوشبختی ازآن ما تهرانیانخاکستر نشین ؟ لبخندم بیشتر کشمی آید .
با سومین صدا خودم را از رختخواب جدا میکنم .. در بالکن را میگشایم ..
لرزی وارد بدنم میشود .
با لبخند بویاطرافم را در ریههایم ضبط میکنم . چقدر خدا دقیق برمن زل زده ( :*