از لای تنازهایرنگی آبی نقاشی چسباندهشده به شیشهام نوری داخل میآید .
صدای رعد که در آسمان طنین میاندازد
خوابم را مختل میکند ..
آرام خوابم میشکافد ..
خوشحال میشوم . دوباره چشمانم را میبندم که صدایی دیگر ؛ آه این همهخوشبختی ازآن ما تهرانیانخاکستر نشین ؟ لبخندم بیشتر کشمی آید .
با سومین صدا خودم را از رختخواب جدا میکنم .. در بالکن را میگشایم ..
لرزی وارد بدنم میشود .
با لبخند بویاطرافم را در ریههایم ضبط میکنم . چقدر خدا دقیق برمن زل زده ( :*
ویین
دلم میخواهد داستان بنویسم .
فقط نیاز به انگیزه ، امید و نیروی جلوانداز دارم .