eitaa logo
وی‌ین
83 دنبال‌کننده
494 عکس
48 ویدیو
2 فایل
« و اقداره‌ُمحاطه‌باللطفه » . _ ✨؛ وی‌ین ؟ " جایی‌برای‌فراموش‌نشدن ِ احوالات‌آدمی . " https://abzarek.ir/service-p/msg/2493502 • | صرفا از مشغولات ذهنم می‌گویم .
مشاهده در ایتا
دانلود
ramedan is loading ✨..
یک‌چیزی رو می‌گم و فعلا بای‌بای .. یک‌چیزی از صبح می‌تونسته باعث ِ ناراحتی شدیدی درمن بشه ولی خب نمی‌دونم این سیستم‌مکانیزم دفاعی جدید ِ " رو‌ نده بهش پررو می‌شه " از کجا پیداش شده ... الان حالم خوبه فقط کمی‌خستم . خواستم اینو بگم : این سیستم جدیده ، خوب‌چیزیه .
وی‌ین
" مگرمی‌شه انسان‌ها بدون پیوند ِخونی باهم مثل خانواده رفتار کنند ؟ "
neverland
هدایت شده از absolute .
کلافه شده‌ام . تقدیمی‌هایی که بالای‌سه ساعت از وقت ِ عزیزم را پایش گذاشته‌ام ارسال نمی‌شود ُ خطا می‌خورد . نوتیفیکیشنی بالای گوشی می‌آید از بله و از طرف‌خانم رضایی است . بعد از مقداری کلنجار رفتن دوباره با وی‌ین ُتقدیمی‌ها پیام خانم رضایی را باز می‌کنم . ذوق در چشمانم می‌دود .. پیامی فورواردی از کانال خودش است . نمی‌دانستم کانال دارد . حالا همه‌جا با خودم خانم رضایی توجیبی دارم ؛ خوشبحالم ! کانال‌خانم رضایی را باز می‌کنم .. متن امروزش را می‌خوانم تا بالا می‌روم ؛ ۳۰‌خرداد . پاکت ِ هدیه‌ای آن‌جاست .. محض‌فضولی بازش می‌کنم . چقدر آشنا ! از لیلا گرفته تا خانم‌شفاعی امام‌صادق که جزوه‌‌هارا از اکانتش سال‌هفتم می‌دزدیم ( خدا مرا ببخشد . ) . بیشتر ذوق در وجودم می‌دود .
برای‌تو و دغدغه‌هایت ( :
سرود ملی‌را پخش‌کردند .. همانطور که از دردم غرولند می‌کردم ، بلند شدم . فاطمه‌می‌گوید بیشتر سرودملی را داد بزنم ؛ صدایم‌را بیشتر بلند کردم ولی صدایم انگار در خلاء‌گیر کرده بود و بلندتر احساس نمی‌شد . در آخر طبق عادت همه‌دست زدند ؛ راستش را بگویم من‌‌محکم‌تر از همیشه دست‌زدم . حین‌نشستن روبه ملیکا گفتم : " تولدش‌مبارک ." تعجب می‌کند و بعد بلند می‌خندد و دراخر تایید می‌کند ، فاطمه‌هم همینطور اما با شدت‌ِشوق ِبیشتری .
وی‌ین
سرود ملی‌را پخش‌کردند .. همانطور که از دردم غرولند می‌کردم ، بلند شدم . فاطمه‌می‌گوید بیشتر سرودملی
خانه‌هم که می‌آیم دردم هنوز پابرجاست .. اعتنا نمی‌کنم ؛ اما نمی‌شود نادیده‌اش گرفت . نادیده‌گرفتنی نیست ؛ جنس‌اش دردناک‌ است . می‌نشینم پشت ِمیز که مسائل فیزیک را حل کنم ؛ اذان می‌گویند . خودکار را می‌گذارم لای کتاب و بلند می‌‌شوم بروم نماز بخوانم ، با درد‌بیشتر وضو می‌گیرم . کنار جانماز دراز می‌کشم ُمچاله می‌شوم و همانطور که به متن دیشب ِخانم‌رضایی فکر می‌کنم برخواب می‌روم . مادر به‌زور بلندم می‌کند و می‌گوید چادر را دربیاورم و بروم روی تخت بخوابم ؛ همین‌کار را می‌کنم . ناگهان صدایی خوابِ زیبایم را که البته با استرس‌فردا آرامشش کاهش یافته‌بود را پاره می‌کند . صدایش شبیه ِ جنگ‌بود . در میان‌آن‌صداها که فهمیدم مال نورافشانی بود جنگ‌اضداد به‌پا بود . "- الله‌اکبر ؛ خامنه‌ای رهبر + مرگ‌بردیکتاتور "
وی‌ین
خانه‌هم که می‌آیم دردم هنوز پابرجاست .. اعتنا نمی‌کنم ؛ اما نمی‌شود نادیده‌اش گرفت . نادیده‌گرفتنی ن
تظاهر به خوب‌بودن می‌کنم ؛ باید فردا بروم .. تسلیم‌پیشنهاد مادر می‌شوم ُ قرص را با یک‌عالم‌آب و آه قورت‌ می‌دهم . فقط برای‌فردا ..
هدایت شده از سید .
تروما فقط این که خواب بودم ترقه زدن فکر کردم تیر اندازیه قلبم تو دهنمه.