هدایت شده از absolute .
کلافه شدهام . تقدیمیهایی که بالایسه ساعت از وقت ِ عزیزم را پایش گذاشتهام ارسال نمیشود ُ خطا میخورد . نوتیفیکیشنی بالای گوشی میآید
از بله و از طرفخانم رضایی است .
بعد از مقداری کلنجار رفتن دوباره با ویین ُتقدیمیها
پیام خانم رضایی را باز میکنم .
ذوق در چشمانم میدود .. پیامی فورواردی از کانال خودش است . نمیدانستم کانال دارد . حالا همهجا با خودم خانم رضایی توجیبی دارم ؛ خوشبحالم !
کانالخانم رضایی را باز میکنم .. متن امروزش را میخوانم تا بالا میروم ؛ ۳۰خرداد .
پاکت ِ هدیهای آنجاست .. محضفضولی بازش میکنم .
چقدر آشنا !
از لیلا گرفته تا خانمشفاعی امامصادق که جزوههارا از اکانتش سالهفتم میدزدیم ( خدا مرا ببخشد . ) .
بیشتر ذوق در وجودم میدود .
سرود ملیرا پخشکردند ..
همانطور که از دردم غرولند میکردم ، بلند شدم .
فاطمهمیگوید بیشتر سرودملی را داد بزنم ؛ صدایمرا بیشتر بلند کردم ولی صدایم انگار در خلاءگیر کرده بود و بلندتر احساس نمیشد . در آخر طبق عادت همهدست زدند ؛ راستش را بگویم منمحکمتر از همیشه دستزدم . حیننشستن روبه ملیکا گفتم : " تولدشمبارک ."
تعجب میکند و بعد بلند میخندد و دراخر تایید میکند ، فاطمههم همینطور اما با شدتِشوق ِبیشتری .
ویین
سرود ملیرا پخشکردند .. همانطور که از دردم غرولند میکردم ، بلند شدم . فاطمهمیگوید بیشتر سرودملی
خانههم که میآیم دردم هنوز پابرجاست ..
اعتنا نمیکنم ؛ اما نمیشود نادیدهاش گرفت .
نادیدهگرفتنی نیست ؛ جنساش دردناک است .
مینشینم پشت ِمیز که مسائل فیزیک را حل کنم ؛ اذان میگویند .
خودکار را میگذارم لای کتاب و بلند میشوم بروم نماز بخوانم ، با دردبیشتر وضو میگیرم .
کنار جانماز دراز میکشم ُمچاله میشوم و همانطور که به متن دیشب ِخانمرضایی فکر میکنم برخواب میروم .
مادر بهزور بلندم میکند و میگوید چادر را دربیاورم و بروم روی تخت بخوابم ؛ همینکار را میکنم .
ناگهان صدایی خوابِ زیبایم را که البته با استرسفردا
آرامشش کاهش یافتهبود را پاره میکند .
صدایش شبیه ِ جنگبود .
در میانآنصداها که فهمیدم مال نورافشانی بود جنگاضداد بهپا بود .
"- اللهاکبر ؛ خامنهای رهبر
+ مرگبردیکتاتور "
ویین
خانههم که میآیم دردم هنوز پابرجاست .. اعتنا نمیکنم ؛ اما نمیشود نادیدهاش گرفت . نادیدهگرفتنی ن
تظاهر به خوببودن میکنم ؛
باید فردا بروم ..
تسلیمپیشنهاد مادر میشوم ُ قرص را با یکعالمآب و آه قورت میدهم .
فقط برایفردا ..
ویین
باز به تسبیح سبز ِگرانقیمت ِسالخورده فکر میکنم ..
من رو دچار درگیریذهنیشدید و مغشوشیت کردی تسبیح😔 .
ویین
حوصلهام را سر میبرد .. روندشکند بود .
صرفا در قسمتهای قبل ِاز ۵ بار ِاحساسیمنفیداشت و فضایسریال بشدت کدر بود .
قسمت ِ زیبایش بخشهای بندباز و کَک و تئوریهای فیزیکش بود ُ دوستی بچهها و فارغاز تماماینها فضا و بازهءزمانی که سریال در آن جریانداشت .
از قسمت۵ بهبعد را دوستداشتم ؛ روند داستانیتند بود البتهکه اتفاقاتخوبش هم رو بهافول بود ولی ویل بهزندگی برگشت .
قطعا ادامهاش میدهم و دلیلش همان سهقسمتاخر است که من را به فصلدوم امیدوار میکند .