مجیدجان ( قصههایمجید )
توی اینمدت یهجوری رو من تاثیر گذاشته
که " آقا ما گفتِیم آقا جسارت نِشه بتونهااا "
از هر ۱۰ جمله ام دوتاش
ناخودآگاه اصفهونی میشِی .
این چندروز چندساعت
اضافه میمونم مدرسه برای
درس خوندن ؛
و باتوجه به اینکه مدرسه
مثل کمپ ترکاعتیادگوشی
عمل میکنه .
متوجه شدم دوربودن
از فضایمجازی ، از این السیدی
با نورآبی مجذوب کنندهاش
گاهی اوقات زندگی رو جالبتر میکنه .
ویین
این چندروز چندساعت اضافه میمونم مدرسه برای درس خوندن ؛ و باتوجه به اینکه مدرسه مثل کمپ ترکاعتیا
ریاضی خوندن هم جالب میشه ؛
جواب یه مسئله رو بلد نیستی ؟!
بجایاینکه گوگلش کنی
یا بدیش GPT برات حلش کنه ..
از توی درسنامهء کتاب
کار دنبال طرز حل کردنش بگرد ..
به جملهء " هرآدمی داستان خودش رو داره "
ایمان اوردم ..
ما پشت اون نقاب جینگولبلای هرکسی
نمیدونیم چه کالبد زخمیای آروم گرفته ؛
مگه نه ؟!
ویین
به جملهء " هرآدمی داستان خودش رو داره " ایمان اوردم .. ما پشت اون نقاب جینگولبلای هرکسی نمیدو
هر ادمی بعد از یک فراز و نشیب
تصمیم گرفته اون نقاب جینگولبلارو
بزنه رویصورتش و تظاهر کنه ..
داستان ها باهم دیگه متفاوتن
ولی همشون حکایت از مقاومت دارن ..
یکی میگه :
مامان بابام قراره از هم طلاق بگیرن ..
یکی دیگه میگه :
من هر روز تحقیر میشم ..
یکی هم مثل من میگه :
من درگیر یه دنیای بزرگتر از سنم
توی سن کم شدم ..
ولی آخر هم داستانا ما به عنوان
شخصیت اصلی دوام اوردیم و
مقاومت رو به دنیا ابراز کردیم .
ویین
هر ادمی بعد از یک فراز و نشیب تصمیم گرفته اون نقاب جینگولبلارو بزنه رویصورتش و تظاهر کنه .. داستا
نکته ای که بعد از شنیدن
داستان های هم دیگه باید رعایت کنیم ؛
اینه که دادگاهی با قاضی نامشخص
با موضوع " کی از همه بدبخت تره " راه نندازیم .
اصولا نوشتههایی که اینجا مینویسم
پر از سکتهءنوشتاری ِ ..
بعضی اوقات
یک حرف اضافه رو دوبار استفاده کردم و
این باعث نازیبایی متن میشه ..
بعضی اوقات به نیاوردم ..
فعل رو اشتباه صرف کردم و
از این دسته اشتباهها .
من هیچوقت اینهارو نمیفهمم
تا یکبار برای خودم بلند بخونمشون
و با دقت به طرز جمله بندیم فکر کنم ..
فکر نکردن به رفع اشتباهات کوچکیمون
باعث نازیبایی
پیوستهء روحمون میشه .
امشب بلند گفتم :
اگه داداش نداشتم چطوری میخواستم
زندگی کنم ؟!
زندگی برام سخت بود احتمالا ؛
درسته باهم دعوا میکنیم ،
سر اینکه کی تیکه بزرگهء کیک رو
بخوره با وسواس برخوردمیکنیم ،
کل خونه رو سر اینکه ماژیکمرو برداشته
دنبال هم میدوییم ،
گاهی اوقات از دست رفتارایهمدیگه
تهاجمی نسبت بههم برخورد میکنیم ..
ولی
کنارشون خوشحالم ؛
وقتی با داداش کوچولوم کلاغپر بازی میکنم ُ
قهقه میزه ؛ خوشحالم .
وقتی با اون یکی اوریگامی درست میکنم ؛ خوشحالم .
وقتی سر بارسا و رئال باهم بحث میکنیم ؛ خوشحالم .
وقتی گریه میکنم و داداشم میاد پشت در اتاقم
تا بفهمه چرا دارم گریه میکنم ؛ خوشحالم .
وقتی با یه عالمه لوس بازی خوراکیهاشون
رو ازشون میگیرم ؛ خوشحالم ..
احتمالا وقتی نداشتمشون زندگی برام
غم داشت ..