ویین
به جملهء " هرآدمی داستان خودش رو داره " ایمان اوردم .. ما پشت اون نقاب جینگولبلای هرکسی نمیدو
هر ادمی بعد از یک فراز و نشیب
تصمیم گرفته اون نقاب جینگولبلارو
بزنه رویصورتش و تظاهر کنه ..
داستان ها باهم دیگه متفاوتن
ولی همشون حکایت از مقاومت دارن ..
یکی میگه :
مامان بابام قراره از هم طلاق بگیرن ..
یکی دیگه میگه :
من هر روز تحقیر میشم ..
یکی هم مثل من میگه :
من درگیر یه دنیای بزرگتر از سنم
توی سن کم شدم ..
ولی آخر هم داستانا ما به عنوان
شخصیت اصلی دوام اوردیم و
مقاومت رو به دنیا ابراز کردیم .
ویین
هر ادمی بعد از یک فراز و نشیب تصمیم گرفته اون نقاب جینگولبلارو بزنه رویصورتش و تظاهر کنه .. داستا
نکته ای که بعد از شنیدن
داستان های هم دیگه باید رعایت کنیم ؛
اینه که دادگاهی با قاضی نامشخص
با موضوع " کی از همه بدبخت تره " راه نندازیم .
اصولا نوشتههایی که اینجا مینویسم
پر از سکتهءنوشتاری ِ ..
بعضی اوقات
یک حرف اضافه رو دوبار استفاده کردم و
این باعث نازیبایی متن میشه ..
بعضی اوقات به نیاوردم ..
فعل رو اشتباه صرف کردم و
از این دسته اشتباهها .
من هیچوقت اینهارو نمیفهمم
تا یکبار برای خودم بلند بخونمشون
و با دقت به طرز جمله بندیم فکر کنم ..
فکر نکردن به رفع اشتباهات کوچکیمون
باعث نازیبایی
پیوستهء روحمون میشه .
امشب بلند گفتم :
اگه داداش نداشتم چطوری میخواستم
زندگی کنم ؟!
زندگی برام سخت بود احتمالا ؛
درسته باهم دعوا میکنیم ،
سر اینکه کی تیکه بزرگهء کیک رو
بخوره با وسواس برخوردمیکنیم ،
کل خونه رو سر اینکه ماژیکمرو برداشته
دنبال هم میدوییم ،
گاهی اوقات از دست رفتارایهمدیگه
تهاجمی نسبت بههم برخورد میکنیم ..
ولی
کنارشون خوشحالم ؛
وقتی با داداش کوچولوم کلاغپر بازی میکنم ُ
قهقه میزه ؛ خوشحالم .
وقتی با اون یکی اوریگامی درست میکنم ؛ خوشحالم .
وقتی سر بارسا و رئال باهم بحث میکنیم ؛ خوشحالم .
وقتی گریه میکنم و داداشم میاد پشت در اتاقم
تا بفهمه چرا دارم گریه میکنم ؛ خوشحالم .
وقتی با یه عالمه لوس بازی خوراکیهاشون
رو ازشون میگیرم ؛ خوشحالم ..
احتمالا وقتی نداشتمشون زندگی برام
غم داشت ..
اولین باری که با مدرسه
رفتم مشهد پارسال بود ..
وقتی رسیدیم مشهد برف شروع کرد
به باریدن ؛
وقتی توی برفا قدم برمیداشتی
برف تا زانوت رو میگرفت ...
با بقیه بچه ها قرارمیذاشتیم
که ساعت ۳ بامداد پیاده بریم حرم ..
دفعه اول مدیرمون اجازه نداد
ولی از دفعه های بعد دیگه اصلا
راضی به با تاکسی رفتن نشد ..
پاهامون تو برف بی حس میشد
لپامون و نوکبینیمون گل مینداخت ُ
چادرامون رنگش از مشکی به سفید تبدیل
میشد تا برسیم ...
یکبار ساعت ۶ صبح بود ؛
اذان شده بود و بعد از زیارت و استراحت
میخواستیم بریم هتل ..
چشممون به یک صحن پر از خوشحالی افتاد
صحنی که پر از برف دست نخورده بود ..
توی برفا راه رفتیم .. لیز خوردیم ..
خواستههاموناز امامرو
روی برف نوشتیم ..
و آخر خادما اومدن بیرونمون کردن ..
این خاطره رو همیشه همراه با اشکِدلتنگی
و خواستههایبراورده شده و
دوستایخوبی که از اون سفر دارم
یاد میکنم ..