باحرکات ِمحتاطگونه سیم ِلپتاب را جمع میکنم و دکمهءshut down را با نشانک ِمتحرک در صفحه نشانه میگیرم.صدای فن ِلپتاب که رو به خاموشی میرود اتاق در سکوتیمتحیرکننده غرق میشود.
آرام خودم را روی تخت میاندازم و بهدیروز و امروز و فردا و فرداها فکر میکنم.دلم میخواهد قهقه بزنم همانجور که دلم میخواهد جیغبکشم.
زهرا فال را باز میکند برایم.
" گویند سنگلعل شود در مقامصبر
آری شود ولیک به خون جگر شود "