حدیثی از امامعلی (ع) است
که این را میگوید :
"دنیا مارا فریفته است ."
وقتی این حدیث را خواندم
با خودم فکر میکردم تعلقاتی ندارم
که بخواهم فریفتهشان باشم ..
اما حال که مجبور بر ترکموقت خانه
بودم ؛
فهمیدم من نسبت به خیلیاز چیزهای
بی اهمیت احساس فریفتگی دارم و
اگر بخواهم با نگاه رفتن و برنگشتن
به محیط پیرامونم نگاه کنم من یک انسان فریفتهء
دنیا هستم ...
این اتفاقنامحترم و شوم
به من یاد داد ؛
" ما روزی مجبوریم به ترک این دنیاییم
و هرچقدر مقدار وابستگی ما به این دنیا
بیشتر باشد ؛
ترک کردن این دنیا سختتر است .. "
وقتی در زیرپاهایمان ماموران ِحفاظت از
این آب و خاک پرقو پهن کرده بودند ؛
خیال کردیم زندگیمان روی منجلاب
اداره میشود ..
این خیال و کفر نعمت باعث افتادن سایهء
شوم این ماجرا شد .
با تشکر از شیاون عزیز
که راه نصحیت به داداشم رو یاد داد ..
خب باید بدونه که اگه کاری به کار
کسی نداشته باشه دعوا درست نمیشه .
[ هر عملی عکسالعملی داره ]
خودم را به فنجانیآرامش دعوت میکنم ؛
مزهء سبزیها را در خاطرم نگهمیدارم
و سعی بر فکر نکردن میکنم ..
حیف که سعیام هیچگاه بر ثمر نمینشیند .
هدایت شده از 𝘛𝘩𝘦 𝘱𝘪𝘦𝘥 𝘱𝘪𝘱𝘦𝘳 🇮🇷
والتر به سمت ریلا برگشت، دست های او را گرفت و به او نگاه کرد.
ریلا به او نگاه کرد. شاید تا طلوع دوباره خورشید و ناپدید شدن سایهها او را نمیدید و او نمیدانست آن روز روشن خواهد بود یا نه. روبروی او خواهد بود یا روبروی قبرش...
او گفت: خدانگهدار.
ریلا با گفتن این جمله لب هایش از هر جمله تلخی خالی کرد و راه همهی آن زنانی را در پیش گرفت که در هنگام جنگ عاشقانه برای مردانشان سر به سجده میگذاشتند.
والتر که همه حرف های جدیاش را دیشب در دره رنگینکمان زده بود با شوخی گفت: مراقب خودت باش و هنگام تربیت جمز سفارش های کتاب مقدس مورگان را پشت گوش نینداز.
اما در آخرین لحظه ایستاد، صورت او را میان دستانش گرفت و به چشم های درخشان ریلا نگاه کرد.
به نرمی و مهربانی گفت: خدانگهدار ریلایِ-من-ریلا.
احساس کرد جنگیدن برای سرزمینی که چنین دخترانی را پرورش میدهد چندان هم سخت نیست...
انگار فکر نکردن به برخی از مسائل
اجتناب ناپذیراست .
کتابم را باز میکنم ..جزئیاتش من را یاد آن مسئله میاندازد .
گلهای چینیهای در ظرفشوییهم..
لباس گلدار بر تنم ، خطوط جوهر خودکارم ،
صفحه رندوم باز شدهء دفترخاطراتم و حتی
چشمان در آینه .
ویین
انگار فکر نکردن به برخی از مسائل اجتناب ناپذیراست . کتابم را باز میکنم ..جزئیاتش من را یاد آن مسئل
انگار وقتی مسئلهای مرا درگیر خود میکند
عناصر دنیا هم درگیر آن موضوع میشود .