زخمان دستانم را نظارهگر میشوم ..
با دقت آنها را وارسی میکنم تا مبادا
سوزش بیافتد بر جانشان ..
سه زخماند که هر کدام جوریمتفاوت از دیگری
درد دارند .. هر سه باهم بر روی پوستم ظاهر شدند
و خونشان تازه است ..
چسب زخمهای صورتی و با طرحهای کارتونهلوکیتی
رویشان میچسبانم که شاید مانند داستان های دیزنی
قدرتی ماورائی داشته باشند و دست مرحمتی بر روی زخمهایم بنشانند .. اما این چسبزخمها هم جوابگو نیست .. بوسهء مادر هم دیگه مانند کودکیام اثر نمیگذارد .. باید منتظر بمانم بدنم تصمیم به ترمیمشان کند ( :
ویین
زخمان دستانم را نظارهگر میشوم .. با دقت آنها را وارسی میکنم تا مبادا سوزش بیافتد بر جانشان ..
منتظر ماندن و امید داشتن مانند افیون عمل میکند ..
همانقدر واهی و ناباورانه همه چیز را جلوه میدهد .
ویین
منتظر ماندن و امید داشتن مانند افیون عمل میکند .. همانقدر واهی و ناباورانه همه چیز را جلوه میدهد
به انتظارهایی که تا بهحال کشیدهام و امیدداشتم فکر میکنم پیمیبرم
امیدهای ناشی از انتظار بیشتر باعث بهبود احوال ِ زمان انتظارم بودند تا بعد از پایان رسیدن انتظار ..
بعد از انتظار ؛ زمان انتظار را که از نظر میگذرانی
همهچیز مانند خوابیسردرگمکننده است ..
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
من عاشق این سبک زندگیِ دهه ی اول بودم. میتونستی هرشب تموم ناراحتیات رو ببری یه جای امن و بلند بلند گریه کنی. حتی بهت چای هم بدن تا کمتر غصه بخوری.