#خاطره_شماره_291
سلام
داشتیم با ماشین از دم پارک رد میشدیم
دیدم ی دختر قد بلند با شلوارک و بلوز و روسری انداخته، موی بلند، داره شتابان میره سمت پارک ...
به هر زحمتی بود پیاده شدم و رفتم سمتش
ی دختر دیگه هم بود
تا رسیدم گفتم سلام عزیزم
گیره های روسری دستم بود ...
گفتم خوشگل خانوم روسریت رو سر کن
هراسون گفت خانوم خانوم
این پسرا مزاحم ما شدن
گفتم به نظرت چرا مزاحم من نشدن ؟😜
گفت شما چادر داری ...
گفتم آفرین
منم نمیگم چادر سر کن
ولی حداقل ی مانتو بپوش
روسری تو درست سر کن
اون ها جرات نمی کنن مزاحم بشن!
گیره ها رو دادم و گفتم حیف شماست ...
گفت عه
گیره روسری ...
می خواستم بخرما😇
گفتم حالا دیگه من بهت هدیه دادم استفاده کن
اینجا نمونید جای خوبی نیست ...
سریع برین خونه
گفتن چشم و رفتن
منم اومدم ...
#بی_تفاوت_نباشیم
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_292
سلام
دیروز عصر حدود نیم ساعت مونده به اذان مغرب روز اول ماه شعبان ، اصفهان سوار مترو شدیم ... خب کلا سه ایستگاه داخل مترو باید می بودیم .از در بیرون دیدم ی دختری روسریش افتاده ... وارد شدیم ، من داشتم نگاهش می کردم دیدم ی دختر نوجوان شاید مثلا کلاس هشتمی... کلا روسری نداره که بخوام بهش بگم سرت کن 😢
دوستم گفت نه ... من گفتم آره 🤭 گفت شر میشه... گفتم علنا بدون حجاب اومده تا قبح شکنی کنه ...نمیشه سکوت کرد ... ی ایستگاه گذشت و من با توکل و صلابت رفتم جلو🙈
گفتم سلام
روشو اون طرف کرد ... گفتم ببین دوست من گفت این اخلاق خوبی نداره ... نرو جلو ... من گفتم نه ... بهت ثابت می کنم که چقدر خوبه ... تو که ظاهرت هم زننده نیست، آرایش هم نداری ... حیف نیست روی سرت ی روسری نداری ؟
گفت دوستت راست گفته ، با من حرف نزن .
گفتم آبرو منو نبر ... من باهات حساب می کنم... بعد برگشتم به دوستم گفتم بفرمائید... ببین چ مهربونه ...
دیگه روشو کرد اون طرف و منم داشتم می گفتم قانون کشور داشتن حجابه ...
نرسیده به ایستگاه آخر اشک در چشمانش حلقه زد و گفت من با شما کاری ندارم... با شما حرف نزدم ... به شما کاری نداره... کم کم صداش رفت بالا 😐
گفتمآروم باش...
مترو ایستاد و ما باید پیاده میشدیم
اون دختر زودتر پرید پایین به خیال اینکه ما نمیریم .
ما هم پشت سرش اومدیم بیرون...
این طرف ایستگاه کسی نبود
اما اون طرف روبرو شلوغ بود
تا اومدم بیرون بهش گفتممامور مترو بیاد ببینم چی میگی
داری علنا بی قانونی می کنی
برگشت بره سمت مترو سوار بشه
که در مترو بسته شد
ایستاد همون جا و شروع کرد به گریه کردن
من این قانون رو نمی خوام ...
دیگه دوستم اومد کمک
گفت منم نمی خوام چراغ قرمز رو بمونم .
گفت ضررش به خودت می رسه
گفتم فقط که این نیست
ممکنه تصادف زنجیره ای درست کنیم
گفت بدون روسری بودن من برای کسی آسیب نداره ...
خلاصه این جای قضیه داد می زد و گریه
... دوستم بهش گفت احساسی نکن .
اون طرف مترو اومده بودن جلو
بلندگو اعلام می کرد از خط زرد فاصله بگیرید
مامور مترو دو طرف هم اومده بودن
من دیدم داره داد می زنه که من مجبورم اینجا بمونم .... گفتم جایی که هستی قانون داره ...
رو کردم به اون طرف مترو ...کلی خانم دیگه هم بودن .... گفتم خانمها من خیلی محترمانه به ایشون گفتم حجاب قانونه . بدون روسری نمی تونی بیای بیرون
یک خانمچادری گفت خانم راست میگه کشور اسلامیه
مامور مترو اون طرف گفت حق دارن ، باید رعایت کنی .
دم شون گرم البته
تا دید فضا این طوریه
و مامور متروی سمت ما هم بهش گفت طوری نیست و برو 😒
شروع کرد فرار کنه...
به مامور متروی سمت خودمون گفتمباید برای همراهی این بی قانونی جواب بدی
دختره دم آخر بلند گفت همه چیز این مملکت درسته که به من گیر دادی
گفتم همه مون باید از خودمون شروع کنیم ...
بعدش هم سریع زد بیرون ... و الفرار
دیگه دوستم دستم رو گرفت گفت نمی گذارم بری دنبالش
اومدم بالا که به ایستگاه مترو بگم مامورتون چیکار کرد
کسی نبود 😢
به دوستم گفتم همین که گناه براش تلخ شد کافیه ....
#بی_تفاوت_نباشیم 👌
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_293
#خاطره
سلام
چند تا خاطره بگم از اجرای چهارباغ اصفهان
۲۹ اسفند ماه
که انشاالله ادامه هم داره
با گروه مون راه افتادیم تو مسیر حرکت از دروازه دولت به سمت میدان انقلاب
خب برخوردها متفاوت بود
اول کار ی پسر نوجوان با دو تا دختر و ی خانم بودن که یکی از دختر ها کلا هیچی سرش نبود 😢
رفتم جلو
سلام کردم
سال نو رو تبریک گفتم
به اون دختر گفتم بیا عزیزم بگیر
و ی روسری خوشگل هم سرت کن
حیف توئه .
اونپسر گفت چند بار بهش بگم
گوش نمیده
گفتم شما برادرش هستید ؟
گفت خیر
دایی هستم
گفتم خب ببین دایی شما جنس مردا رو می شناسه
بخاطر خودت میگه
فعلا کلاهت رو سرت کن
و از این به بعد حتما روسری سر کن
گفت باشه
تشکر کردن و رفتن
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_294
#خاطره
توی مسیر چهارباغ
به دو تا خواهر که کنار هم بودن بسته ها رو دادیم
یکی شون ذوق کرد و چقدررررر خوشحال شد و بعد از صحبت ...
گفت که منم دلم می خواد مثل شماها بشم
دیگه آدرس ی مغازه ازمون گرفت و گفت می خوام برم ساق دست بخرم
همه مون رو محکم بغل کرد
( ببخشید دیگه اون ما رو بغل کرد ، شماره گرفتیم و ی مصاحبه هم ازش گرفتیم با اجازه خودش )
مادرشون هم اومدن و ایشون هم خوش ذوق بودن
فضای خوبی شد الحمدلله
و جالب بود که اطرافیانی که نشسته بودن
و اکثرا خانم های کم حجاب بودن دقت می کردن که ما چی میگیم
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_295
سلام
تو مسیر برگشت از انقلاب به سمت دروازه دولت هم موارد زیاد و واکنش های متعددی بودن
چهار تا دختر که یکی شون روسری نداشت اومدن رد بشن
که ما با شوخی نگه شون داشتیم
دو تا شون رفتن
دو تایی که موندن شروع ی بحث حدود ده دقیقه ای بود که خب من واقعا متاسف شدم که اون دختر چادری بوده و الان به این روز افتاده 😔
سه تا خواهر بودن که کوچیکه که ششم بود کلا روسری نداشت
باهاشون صحبت کردیم
گفتن ما هر روز میایم اینجا 😔
خب فضای مسمومی هست ...
چرا باید نوجوان ما وقتش رو اینجا تلف کنه ... چقدر آسیب داره 😔
بهم گفت شماره بده
گفتم باشه مشکلی نیست
و بعدش خداحافظی کردیم و اومدیم
احساس تب و گرما می کردم اون موقع از شدت ناراحتی ...
کاش #بی_تفاوت_نباشیم
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_296
#خاطره
سلام
امروز چهارباغ اصفهان
ی سریگیره روسری با برچسب یا مهدی داشتیم
تصمیم گرفتیم به خانم های محجبه اگه اومدن سمت مون بدیم
به ی مادر و دختر چادری دادیم
انقدر تشکر کردن و گفتن ما داشتیم حرص می خوردیم
چه خوبه که هستید
گفتن ی جوری نگاه می کنن انگار جای ما نیست اینجا 🤨
گفتم هر کی اندازه وسعش تلاش کنه این اوضاع نمیشه... ما هم همین قدر توان داریم
کل دقایقی که ایستاده بودن تشکر می کردن 🙈☺️
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_297
#خاطره
سلام
ی گروه اسکیت باز به سمت میدان انقلاب داشتن آماده میشدن که بیان داخل چهارباغ
تعدادی شون دخترهای بزرگ بودن 😢
باهاشون گرم گرفتیم و بسته ها رو دادیم
گفتممسئولتونکیه؟
گفت اونآقا 🤨
آقاااااااا😡
گفتم کجا تمرین دارید
گفت باشگاه نداریم
توی زمین پارک آبشار تمرین داریم
آقا اومد و دخترا رفتن
گفتم آقا ببخشید فکر نمی کنید یک کلاه تنها کفایت نمی کنه ؟
ی بلوز بلندتر باید بپوشن؟
گفت به خودشون بگین
منمگفتم
قبول دارم و چشم بازم میگم
تشکر کردیم و رفت
دیدیم همه رو جمع کرد
ی چیزی گفت
و همه شروع کردن موهاشون رو جمع و جور کردن ...
#به_هم_ربط_داریم
#بی_تفاوت_نباشیم
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_298
#خاطره
سلام
دوستان ما امروز چهارباغ بودیم و شکر خدا امر به معروف های خوبی داشتیم
ی کافه هست توی چهارباغ که اخیرا فعال شده به نام cafe bicycle
یا کافه دوچرخه
به این صورت هست که یک کانکس رو سرپوشی رو برداشتن
تایر داره
ملت باید روی صندلی بشینن و پا بزنن تا کافه حرکت کنه
حدود ۱۰ تا صندلی جا داره
که زیر هر صندلی پایه دوچرخه هست
پذیرایی هم داره ...
خب من امروز دیدم که دو تا دختر که کوچک هم نبودن بدون روسری نشسته بودن
رفتم کنارشون و از پشت عکس گرفتم( معمولیه عکس گرفتن ، چون همه راحت عکس می گیرن از کافه دوچرخه )
گذاشتم مسافرها پیاده شدن ...
رفتم به راننده گفتم ببخشید ایده از خودتونه؟
گفت بله
البته مشابهش هست توی خارج ولی بطری ... دارن و من تغییر دادم
چهارماه ساختم و هفت ماه دنبال مجوز بودم
توضیح داد که کافه آب داره و ...
گفتم خیلی خوبه اما چرا اون هایی که بدون روسری هستن رو سوار می کنید؟
چرا اگه روسری شون افتاد تذکر نمیدین؟
و عکس رو نشونش دادم
گفت اینا بچه ان
گفتم کجا بچه ان ؟!
خلاصه قبول کرد و گفت حتما تذکر میدم
گفتم برای این همه زحمتی که برای مجوز کشیدین، #حاشیه_درست_نکنید
گفتم شما یک خانم بدون روسری رو توی کل چهارباغ می چرخونید و این درست نیست !!!!
گفت چشم اما میشه اون عکس رو پاک کنید دردسر نشه برام ؟
گفتم نگران نباشید رعایت کنید دردسر نمیشه و اومدم
بچه های گروه چند تایی شون جلو تر بودن
گفتن این کافه اومد جلو
یکی از اون هایی که سوار شده بود شروع کرد رقصیدن 🤔
راننده بهش گفت...
آقا ... آقا ...حاشیه درست نکنید 🤭
#بی_تفاوت_نباشیم
#به_هم_ربط_داریم
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_299
سلام
طاعات تون قبول
رفتم داخل لوازم التحریری
گفتم سلام خانوم
ی اِتود ایرانی خوب بدین لطفا
گفت ایرانی خوب نداریم😐
گفتم ی اِتود ایرانی بد بدین لطفا 😜
با لبخند رفت و گشت و به قول خودش ی اتود ایرانی بد بهم داد .
گفت بازم به شما که میگین ایرانی ...
گفتم بعله باید حواس مون به کارگران ایرانی باشه
گفت چه فایده که مسئولین با مملکت مون چه کردن
گفتم این رئیس جمهور رو ما انتخاب نکردیم
این دفعه باید درست انتخاب کنیم دیگه
گفت قبلی ها چی
گفتم اون ها هم والا کامل نبودن
اون ها رو هم خودمونانتخاب کردیم
گفت خدا کنه این بار یکی بیاد به فکر مردم باشه
شوهرش اونجا بود گفت سال ۹۱ دلار هزار و خورده ای بود ....
گفتم درست میشه انشاالله این بار باید درست انتخاب کنیم
تشکر کردم و اومدم بیرون
#بی_تفاوت_نباشیم 👌
✅ کانال خاطرات واجب فراموش شده
👇👇👇
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_300
#خاطره
سلام
چند شب پیش حوالی ساعت یازده و نیم شب
از پارک اومدیم بیرون
دیدم ی پسر همراه با سگ شون دارن تشریف می برن😳😒
پیاده شدم
گفتم آقای محترم
برنگشت 🤨
بعد فهمید و هندزفری رو درآورد
گفتم سلام
می دونید سگگردانی جرمه؟
گفت بله
گفتم پس واسه چی ؟
گفت این چند روز این جا مراسم بوده نیاوردمش
تو خونه بند نمیشه 😳😐
گفتم واسه چی حیوون رو آوردی تو خونه انتظار داری بند بشه؟
گفت خونگیه!
گفتم خب پس خونه نگهش دار
گفت آزار برای کسی نداره
گفتم ببین من همین که می بینمش حالم بد میشه
کاری هم به خوش و بد اومدن کسی ندارم
قانونه
نمیشه از چراغ قرمز رد بشی
بگی دوس دارم که 😞
بعدش گفت شما اینجا ساکن نیستید
گفتم اینجا فضای عمومیه
خونه تون نیست که هر کاری بخوای بکنی
گفت 🛑 تا الان هیشکی نگفته از این که سگ رو میارم بیرون ناراحته 🛑‼️‼️‼️
گفتم بله دیگه نگفتن که شما راحت سگ گردانی می کنی ...
خلاصه هی گفتیم و گفتیم و بعدش اومدیم
گفتم اگه همه می گفتن فضا براش فراهم نبود😔
#بی_تفاوت_نباشیم
@vajebefaraamooshshodeh
#خاطره_شماره_301
#خاطره
سلام
دختری حدود ۱۲ ساله
گلستان شهدای اصفهان دیشب
بدون روسری داشت بازی می کرد
ماشاالله جثه ی قوی داشت
رد شدم بهش گفتم
خوشگل خانوم روسریت کو؟
گفت پیش مامانم
گفتم بدو سرت کن
برگشتم دیدم هنوز سر نکرده
رفتم پیش مامانش
گفتم ماشاالله خدا حفظش کنه دختر شماست ؟
گفت بله ... روسری سرش کنه؟
گفتم بله
ماشاالله بزرگ شده ... به خاطر خودش میگم
گفت چشم
دیگه این بار رد شدم
#بی_تفاوت_نباشیم
@vajebefaraamooshshodeh